تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز

پدر یعنی کسی که وقتی کوچولو بودی،صدات میزدن جوجه ی بابا،کسی که وقتی مامان توی بیمارستان بودن،هر روز عصر،تو رو میبردن شرکتشون و بهت اجازه می دادن هر چقدر دلت میخواد شلوغ کنی و بپر بپر کنی.پدر یعنی کسی که هر روز صبح موهاتو شونه میزدن و می بستن.پدر یعنی کسی که تا سوم دبستان بند کفشاتو می بستن.و تا دم مدرسه ای که تا خونتون 10 دقیقه هم راه نبود،میرسوندنت.پدر یعنی مهربونی ناب،فداکاری محض.یعنی دل نازکی.

پدر یعنی کسی که وقتی از زور معده درد به خودت می پیچی،پا به پات درد میکشن.یعنی وقتی که یه عالم لوله و سرم بهت وصله،میان بالای سرت و از شرمی که توی چشمای تو پر پر میزنه، گریشون میگیره.

پدر یعنی کسی که وفتی میرسوننت دم ترمینال،هنوز نرفته،ازت میپرسن،کی برمیگردی؟پدر یعنی کسی که هر روز عصر منتظر تلفنشونی.پدر یعنی کسی که چین و چروک دستاشون بوی خدا میده،بوی لقمه حلال میده.و لبخند چشمهاشون برای تو انگیزست.و شاد کردنشون آرزوته.کسی که همیشه از خدا خواستی جلوشون رو سفیدت کنه.

پدر یعنی بوی سیگار نصفه شب.یعنی بوی سیگار گاه و بیگاه با بوی چای تازه دم.پدر یعنی شب بیداری،یعنی راز و نیاز های نیمه شب.یعنی گریه زاری های پنهان.پدر یعنی کسی که همه ی آرزوشون شاد بودن و خوشبختی توست.پدر یعنی کسی که همیشه میخواستن دوست تو باشن و تو نتونستی،خجالت کشیدی،کم آوردی و نرفتی.

پدر یعنی کسی که وقتی کوچیکنر بودی آرزوت این بود که شبا بری کنارشون بخوابی و گرمی تنشون گرمت کنه.و بعد صبح که میشد از دست لنگ و لگد کردنای تو به مامان شکایت می کردن!

پدر یعنی کسی که وقتی اشتباه می کنی و به غلط کردن می افتی هیچی به روت نمیارن.و برای کمتر عذاب کشیدن تو اصلا حرفشم نمی زنن.و سادگی تو و بی چشم و رویی طرفت رو اصلا یاد آوری نمی کنن.همیشه یه گوشه ایستادن و به بلند شدن تشویقت میکنن.

پدر یعنی همه اینا...پدر جونم عاشقانه دوستتون دارم و همیشه سلامتی تون رو از خدا میخوام و سایتونو....

روز پدر به همه ی باباهای ناز دنیا مبارک...خیلی مخلصیم به مولا!!!    

                            love you daddy

پ.ن:هفته های آخر دانشجوییمونه...خیلی دلتنگیم....

 

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 13 تیر1388 و ساعت 1:24 بعد از ظهر |

این روزها که ماشالا جو انتخابات ترکونده همه جه رو(طوریکه هم بوش میاد و هم صداش- به یاد م.م)!از پایتخت گرفته تا دهات بالا و پایین و قصبه اطراف و اکناف و اصناف و همشهریان محترم و اینا رو...خیلی خنده داره این اسکل شدنمون.اینکه یه مشت فلان فلان شده بهمون رو دست زدن....حالا هی بگین بیا برو رای بده!خندم میگیره به اینکه من و برادر بزرگه و بابای مونا،چقدر توی سر و کله و اینامون زدیم که بابا بیاین برین رای بدین...که یه وقت خدای نکرده،بلا به دور،هفت قرآن به میون ،تقلب نشه....کلی رای اولی رو بردیم پای صندوقهای رای...از جمله آقای پدر جان بنده...که آخرین رایشون رو به بنی صدر(درود خداوند بر او باد) داده بودن و مامان خانوم هم همینطور(بعد از تعویض شناسنامه هاشون دیکه رای نداده بودن)...چقدر روی مخ شهریار کار کردیم که برو رای بده...و بنده خدا رفت رای داد و روسیاهیش موند به ذغال(ی که بنده باشم)!!!!

حالا یه چیز با حال تعریف کنم،ظهر روز انتخابات با بهی و مریم و الهام رفتیم که حماسه بیافرینیم...آخه قبلش یه سری دوستان رفته بودن حماسه آفریده بودن!توی صف که وایساده بودیم یه پیرزنه داشت میگفت که:ننه!من که نمی دونستم کدومشون خوبن که ،تسبیحمو برداشتم گفتم یا ابولفضل،من دونه میندازم،به اسم هرکی در اومد میرم به اون میدم...بین احمدی نژاد و موسوی انداختم دیدم احمدی نژاد در اومد...بعدش فهمیدم که 4 تا بودن!الانم به احترام ابولفضل میخوام به احمدی نژاد بدم!گفتم ننه دست ابوالفضل به همراهت که داری در به "فنا"(بازم به یاد م.م) رفتن این مملکت تلاشهای شایانی میکنی....آخه بنده خدا تو که حتی نمی دونی کی کاندیدا شده اومدی رای بدی...شما بهتره بفرمایید تشریف ببرید منزل و باقالیتون رو پاک کنید....بنده خدا تلویزیون هم نگاه نمی کردی؟پس این کروبی و رضایی بوق بودن؟؟؟تو که خوب میدونی جومونگ وسوسانو و گروه دامول کین،کروبی و رضایی رو نمی شناختی؟جلل الخالق!من نمی دونم این شصت و خوردی درصد امثال این خانومه بودن؟؟؟لابد بودن و ما نمی دونستیم...آخ قربون امام صادق برم که اصل «تقیه» رو راه اندازی کردن... لابد رو نمی کردن که ریا نشه...بماند که از این جمله فرهیخته بازیا در جماعت دانشجویی دهات بالایی ما کم نبود و در اصل سایرین باید میرفتن از دست این شصت و خوردی تقیه میکردن!!!

پ.ن1:میخواستم یه مطلبی به اون دسته از خانومایی که برای آقایون آشپزی میکنن بگم که یادشون نره ظرفایی که توش غذا میپزن رو بشورن!آخه تف و لعنتش میمونه پشت پسر بیچاره!البته میشه یه کار دیگه هم کرد،از آقایون خواهش کنیم که به خانوما یاد آوری کنن ظرفا حتما شسته بشه...و الا فحش های بسیار بدی خواهند نوش جان نمود! از ما که گذشت،برای نسل های بعدی میگم...حیف که تموم شد...و الا کاری میکردم که هر روز ظرفای منو بشورین و به حاج آقامون فحش و فصاحت بدین!!!!قسمت نشد دیگه.... میخواستم تو 88 ایا سرچ کنم...نشد دیگه...دارم فارق الطهسیل میشم این طرم...

پ.ن2:دیشب داشتم هاردمو بالا پایین میکردم دوتا از نوتایی که برام فرستاده بودی رو دیدم،شب امتحان مید ترم کنترل پروژه من توی اردیبهشت و سرزده اومدنت به دهات بالا و اینکه گفتی زمستون سختی در پیش رو خواهیم داشت،لباسای زمستونیتو بردار....و من یادم رفت...و حالا...تو این گرما دارم بید بید می لرزم از سرما...

پ.ن3:استاد التماس دعا....برای آرامش به فنا رفته ی من خیلی خیلی دعا کنید...

پ.ن4:به عبارت دیگه هوچی به هوچی؟رای و انتخابات و اینا رو میگم...خدا وکیلی....من دست کم 5 تا رو میشناسم که رای باطله دادن(حالا اون 1200 تا مراغه ای ها بمانند)...اون بنده خدا ها رو که دیگه قد پشگل(به قول استاد جان،باریک) هم حساب نکردن.... 

پ.ن5:این پست مال ۲۳ خرداد بود.برای رفع عقده گذاشتم.دی:

 

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 28 خرداد1388 و ساعت 1:2 بعد از ظهر |
امروز به یک کوه یخ بودن متهم شدم!!!چه سرنوشت غم انگیزی می تونه برای یه حس خوب وجود داشته باشه؟!؟!؟!و چقدر سوء تفاهمای لعنتی میتونن به غم انگیزتر شدن این سرنوشته دامن بزننو تلخ ترش کنن!!!کاش ما آدما(که خودمم جزوشونم) برای بقای روابطمون٬روابطی که برامون مهمن و میخوایم حفظشون کنیم٬سوء تفاهمامونو رفع میکردیم....کاش....این همه ایکاش نداشتیم!!!
+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 13 خرداد1388 و ساعت 2:26 بعد از ظهر |
حرفمو پس میگیرم...مث همیشه....

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 1 خرداد1388 و ساعت 5:49 بعد از ظهر |
دیشب برای خرید وسیله ای به دوستم تلفن کرده بودم که باهاش مشورت کنم .نمیدونستم کدوم مارک،کدوم مدل و کدوم ضمانتنامه رو انتخاب کنم.اول زنگ زدم به موبايلش اما خاموش بود.یه کلی بعد تر تلفن کردم و جواب داد.بعد از نزدیک یه ربع احوالپرسی و چرند و پرند گفتن،به محض اینکه خواستم برم سر اصل مطلب و ازش سوال کنم،موبایلش زنگ زد و کاشف به عمل اومد که دوستاش تو راهن و دارن میان دم خونشون.منم چون خیلی دختر خوبی هستم،قطع کردم و رفتم پی کارم.تا نصف شب منتظرش بودم،که تلفن کنه،اما نکرد.بهش اس.ام.اس دادم که نمیخاد تلفن کنی!اول یه فال حافظ برام بگیر،بعدشم مدل و اسم مغازه ای که میتونم اینو بگیرمو بگو!فال حافظو گرفت برام بنده خدا،اما در جواب سوالم فرمود که:"نور ال.سی.دی موبایلم لاکپشتمو اذیت میکنه.نمیذاره راحت بخوابه. امروزم از دستم ناراحت شده.نمیخام بیشتر از این اذیتش کنم...".

موندم!من عن قریب 4 ساله دوستشم.اما قد یه لاکپشتم نمی ارزم!!!خداوکیلی رفاقتای این دوره زمونه رو داری؟؟!نمیدونم،اگه یه روز خیلی تنها بشم میرم برای خودم یه pet اختیار کنم یا نه.(عین زوج یا زوجه میمونه.بلید اختیارش کنی!).و حالا اگه گرفتم آیا petام رو به دوستم که شکل و شمایل آدمیزاد داره (بلا نسبت) ترجیح میدم یا نه!اصلا pet داشتن خوبه یا نه؟

من فکر میکنم هیچوقت نتونم با یه حیوون رابطه دوستی برقرار کنم!دست زدن به حیوونا رو دوس ندارم.هر چقدرم تر و تمیز و تپل مپل باشن.ضمن اینکه فکر میکنم آدما هر چقدرم پست و عوضی و بیشرف و فلان فلان شده باشند باز هم مصاحبتشون لذت بخش تر از حیووناست!بازم آدمن.و همین دلیل ساده ایه برای دوست داشتنشون... پ.ن:شرمین عزیز،بی نهایت متاسفم برات.منو تو غم خودت شریک بدون...

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 19 اردیبهشت1388 و ساعت 9:22 بعد از ظهر |

یادم نبود که نباید به روی خودم بیاورم دلم برایت تنگ می شود.یادم نبود نباید به روی دلم نیاورم چقدر دلش گرمی دست هایت را می خواهد و داستانهای مسخره ای که از خودت در می آوردی تا بخندم!!!که به رویش نیاورم چقدر دلش می خواهد توی باران های بیقرار اردیبهشت با تو بنشیند و لانه های پرنده ها را بشمرد و حرفهایت را در مورد پرنده ها گوش کند.یادم می رود باید محکم بایستم،یادم میرود نباید خم شوم.نباید گریه کنم.یادم می رود که نباید به این فکر کنم که چقدر دلم می خواست برمی گشتم و نگاه می کردم چشمهایت را،زمانی که دستت را سر شانه ام حس کردم.به جای غرق شدن در کاغذهای مقابلم باید نگاهت می کردم و لبخند چشمهایت آرام توی چشمهایم می نشست و غرق میشد توی چشمهایم...

یادم می رود دلم نباید چیزی بخواهد.دلم نباید باران بخواهد و سجاده ام را و قرآنم را.یادم می رود که نباید دعا کنم.برای آرامشت،برای آرزوهایت،و برای اوج گرفتنت.مبادا به یاد بیاورمت...گاهی به بی رحمی زندگی فکر میکنم.به آنچه که نمی توانی داشته باشی،پشت خط قرمزها...به تنهایی ات فکر میکنم و عذابهایت.و اینکه چه سعی بیهوده ای دارم در بی تفاوت بودن،چه تلاش عبثی دارم برای  فراموشت کردن و نادیده گرفتن تو،نادیده گرفتن خودم،و همه ی بی رحمی زندگی و اینکه ادامه می یابد همه چیز.بی تو...بی من...بگذریم...

پ.ن1:همه چیز خیلی زود تموم میشه.این به آخر رسیدنا عذابم میده...دیگه نمی خوام بهش فکر نکنم که غافلگیرم کنه...حالم از غافلگیر شدن پایان به هم میخوره...

پ.ن2:کرمانشاه خیلی خوش گذشت...عاشقش شدم...خیلی قشنگ بود.

پ.ن3:خیلی خستمه...اما راضیم...شکر!

پ.ن4:توی دسته بندی آدما من جزو اقلیتی بودم که تو حسابش نکرده بودی!!!

یه پی نوشت خیلی مهم:نمیدونم چرا همه ی کسانی که این پست رو خوندن فکر کردن مخاطب این پست "همون آدمه"...در صورتی که نیست...این یه کسی دیگست.یه دوست همین دور و برا....که فقط دلم برای "ناتوانیش در داشتن" میسوزه.و هیچ حس دیگه بهش ندارم...آقای "الف" شما هم لطفا به خودتون نگیرید!!!!

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 11 اردیبهشت1388 و ساعت 4:31 بعد از ظهر |
این روزا شبیه یوزارسیف و همچنین محمود جون!!! شدم.هر هفته یه جاییم.هفته پیش تهران بودم.آخر این هفته هم دارم میرم کرمانشاه.هفته دیگه هم ایشالا٬هفت قرآن به میون٬بلا به دور٬گوش شیطون کر٬ دارم میرم استان مرکزی!(همون شهر اسمشو نیار و اینا)...کلا خیلی حال میده اما خب دلم برا خونمونم خییلی تنگ شده...هر روز آقای پدر و همچنین مامانم تلفن میکنن و میگن بچه! پاشو بیا خونه د ِ...(اینجاشو اصفهانی بخونید!)

از یه طرف دیگه هم این ترم با وجود اینکه شونزده واحد بیشتر ندارم(که تازه دو واحدشم اختیاریه و زیادی از زور خوشحالی و بی دردی  ورداشتم) هر روز تا بوق سگ کلاس دارم.از نه صبح میام دانشکده تا نه شب.یه کلی از واحدام بخاطر مهمان شدنم توی صنعتی اصفهان٬به هم ریخته و این ترم با کلیه ی ورودی ها درس دارم.غیر از صفریا البته....یکی از درسایی که برداشتم روش تولید ۲ هستش که بیچارم کرده.اسماً سه واحده اما دکتر هوشمند قد شونزده واحدمون میکشدمون سر کلاس و هی پروژه میده.تمریناش طوریه که برای حلشون باید رفت صنعتی اصفهان و  یه کلی هند بوکای متالورژی رو بالا پایین کرد آخرشم یه چیز چپر چلاق از توش در آورد.درس نقشه کشی ۲ هم که برا خودش ماجرایی داره.مهندس متقی پور که به نظرم استاد باحالیه برامون کلاس اوتوکد گذاشته!!!!البته که نقشه دو به همچین چیزی هم نیاز داره اما تعجبم از اینه که این درس برای گروه مکانیکه...اما برا بچه های مکانیک اختیاریه و برای ما ها اجباری...ای خدااااا....

از درس اصول حسابداری و طراحی ایجاد و استاد عزیزش هم که بهتره حرف نزنم...چون میشه در حد گناه کبیره و این صوبتا....

برنامه های فوق برنامم که ماشالا...ترم هشتی افتادم به فعالیت...از برنامه های شب شعر گرفته تا free discussion.تازه خبر ندارید که گروه موسیقی دانشکدمونم٬ازم میخواستن برم back up صدای خوانندشون بشم!!!!

نمیدونم کی درس بخونم.نمیدونم چیکار کنم.فقط میدونم سرم خیل شلوغه.و اینو دوس دارم.کلا خوبه همه چیز...غر غر نمیکنم دیگه..

پ.ن:یه زمانی فکر میکردم ادم نباید "کوری رو بخاطر آرامش تحمل کنه"٬اما حالا به این نتیجه رسیدم که هیچ "الاغ بیشعوری" ارزششو نداره که آدم بخاطرش آرامش خودشو به هم بزنه...شاید دیر به این نتیجه رسیدم...اما خب باز خدا رو شکر که به این نتیجه رسیدم...و ممنونم از اون "الاغ بی شعوری" که منو به این نتیجه رسوند.شاید خیلی بی رحمانه باشه گفتن این الفاظ٬اما به خودم حق میدم!!!!

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت 11:5 قبل از ظهر |
حرفی برای گفتن ندارم.فقط میدانم که دارد به انتها میرسد همه ی لحظه های با هم بودن...غمگینم از پایان گرفتن همه چیز و شادمانم از شروعی تازه و میترسم از ندانستن هیچ چیز فرداها...

پ.ن۱:نازنینم٬خیلی آمدم آن نوشته ای را بگذارم که اسم عطری که گفته بودی هم باشد...اما نوشته ام به دلم ننشست...

پ.ن۲:کتاب را با نوشته ی داخلش پس گرفتم...

پ.ن۳:دلم یه اتفاق تازه میخاد...یه معجزه شاید...

پ.ن۴:آیا من در حال فرارم؟

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 27 فروردین1388 و ساعت 9:56 قبل از ظهر |

شاید وقت آن رسیده که اعتراف کنم.اعتراف کنم به غمی که همیشه ته دلم بوده.غمی که تا ته وجودم کشیده شده و دارد با من بزرگ می شود.قد میکشد.روزمره می شود.می رود.می آید.به آدم ها سلام میکند.فریاد های شادمانه می کشد.می خندد.ادای نسیم خوشحال و سرزنده و شلوغ را در می آورد.جیغ می زند.می پرد توی هوا...و چنگ می زند ته دلم.چنگ می اندازد به گلویم.و بعد برای گمراه کردن فکرم،خاطره های بی نشانم را یادم می اندازد.و نشانم می دهد که کدام دلیل بیهوده را باید برگزید برای غمگین بودن...دیروزها.آدم هایی که رفته اند و مرده اند و نیستند.حتی آدم هایی که قرار است نباشند.جاهایی که قرار است تمام شوند.آهنگ هایی که قرار است ازشان خسته شوم و آدمهایی که باید نومیدانه دوست بدارم.

وقت آن رسیده که اعتراف کنم.اعتراف کنم که برقی که میگویند چشمهام دارد،بخاطر برندگی غمی است که کنج دلم خانه کرده است.اینکه هی دارد دلم را زخم میزند و نمک می پاشد که به زندگیم شور بدهد.و دلم را زخمی تر کند."حوا" اگر بود می گفت:این میراث من است...

باید اعتراف کنم که غمگینم.تنهام.که دلم آدم ها را نمی خواهد و هیاهوی دنیایشان را.که حالم به هم می خورد از شنیدن صداش پشت تلفن.که حالم به هم می خورد از شنیدن دغدغه هاش.حالم به هم می خورد از من که تلفن را میدارد.حالم به هم می خورد از من صبور،از من آرام،از من همیشه شاد و شلوغ.حالم به هم می خورد از این همه ای که نیستم و باید باشم.بخاطر آدم هایی که نمی فهمند دلیل این همه صبوری را...حالم به هم می خورد از این همه ادای بی دردی در آوردن.این همه گفتن "همه چیز عالی است.خوبم.خوشم."حالم به هم می خورد از این همه سر بالایی را تنهایی رفتن.سلام های گذرا و رفتن و رفتن و رفتن...

حالم به هم می خورد از این همه طعم بیهودگی لای لحظه هام.از این همه پنهان کردن خودم بخاطر آدم هایی که هر روز می بینند مرا،مبادا که بدانند درونم چه می گذرد.حالم به هم می خورد از این همه بخشیدن آدم ها.این همه بخشیدن سهم خودم به آدم ها.این همه گوش دیگران بودن.این همه مهربان بودن.این همه عادت کردن به نبودن آدم ها.خسته شده ام از ادا در آوردن.ادای نشکستن درآوردن.ادای "مهم نیست.میگذرد.سخت نمی گیرم..." .

حق دارم باشم.برای خودم باشم.ای کاش می توانستم کمی بی رحم تر باشم.بخاطر دلم.غمم.خودم.خسته ام از این همه صبوری.از این همه درد کشیدن.این همه بی دریغ دوست داشتن.خسته ام...

پ.ن1:بعد از برگشتنم یه بنده خدایی با حماقت بی نهایتش بد جور حالمو گرفت.چرا آدما اینقدر بی رحمن؟؟؟خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم.اما نشد...و نتیجش این پست شد.حیف که نمی تونم وگرنه یه چیز جانانه ای بهش می گفتم که دلم خنک شه!!!

پ.ن2:آقای "بهروز" بی نهایت شادمانم برایتان...

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 17 فروردین1388 و ساعت 4:15 بعد از ظهر |

خب من بالاخره برگشتم.و به تازگی سرم خلوت تر شده.اول از همه عید همگی کلی مبارک.ایشالا که سال خوبی داشته باشید.ایشالا صد سال به این سالا باشه.ایشالا عروسی بشید.(می بینید که!هنوز خوب نشدم.!!!اگه توقع داشتید برم خودمو ببندم به کعبه و بگم خدایا تا منو شفا ندی(و یه بنده خدای دیگرم آدم نکنی) از جام جم نمی خورم،کور خوندید!!!

در کل سفر خیلی خوبی داشتم.کلی خاطره انگیز بود.و کلی هم شاد بود.نعیمه هی می گفت سفر شادی دارید ها!اما باورم نمی شد.تا حالا اینقدر نخندیده بودم.با شهره همیشه هرهر و کرکرمون تو هوا بود.البته قراره تعریف نکنم.قراره دوتایی بشینیم تعریف کنیم.خیلی با حال بود.

برای من بهترین لحظه ها این بود که بشینم رو به روی کعبه و فقط نگاه کنم.معمولا هم روبروی ناودون طلا می نشستم.اونجا رو خیلی دوس داشتم.(و دارم) و نماز توی حجر اسماعیل که بهترین و دل چسب ترین نمازی بود که خونده بودم.خیلی به کعبه نزدیک بودم موقع نماز و به همین خاطر هم حس میکردم که صاف تو بغل خدا نشستم.(بهی آخر زیر ناودون طلا هم نماز خوندم)

کعبه همه ی آرامش دنیا رو با خودش داره.آرامشی که حتی فکر کردن بهش هم آرومم میکنه.آرامشی که وقتی سرم رو به دیوار کعبه گذاشته بودم منو در بر گرفت.و عطری که کعبه داشت...خوش بو ترین عطری بود که تا حالا دیده بودم...میگن وقتی آدم چشمش به کعبه می افته هر آرزویی کنه بر آورده میشه.اما تو اون لحظه آدم از خدا هیچی نمیخواد.فقط شاکر میشه.همه ی آرزوهاش یادش میره.و فقط دوس داره شکر کنه.

مسئله دیگه ای هم که خودش رو حسابی نشون میده مسئله شیعه بودن و ایرانی بودنمونه.من اونجا واقعا شیعه رو درک کردم.و اعتقاداتم صد برابر محکمتر شد.هر چند که شیعه گری ماها امروزه پر از تحریفه و کلی مزخرف قاطیش کردن.

مدینه غمگین ترین جای دنیاست.همه غربت دنیا،یک جا توی مدینه جمع شده.و فقط مهمان نوازی پیامبر و ائمه بقیعه که تحمل حزنش رو برای آدم آسونتر میکنه.

در کل سفر خیلی خوبی بود.خیلی خوش گذشت.همینا دیگه.این چند روزم که ماشالا همه ی فامیل یادشون افتاده بود که من وجود دارم!(کلا زیاد با فامیل بر و بیا ندارم)اینقدر ماچم کردن که لپام خیس خیسه.(تفیم کردن).دوستام هم همین طور.یه کوه کار انجام نداده  هم دارم.از خونه تکونی گرفته تا پاکنویس جزوه های دکتر هوشمند!!!

پ.ن1:مسجد شیعیان و اون اتفاقی که اونجا برام افتاد شد نقطه عطف این سفر و شاید همه ی زندگی من...

پ.ن2:همه ی آقایون و خانومایی که التماس دعا داشتن برای اینکه برم رو بروی ناودون طلا بشینم و براشون سوره انعام رو بخونم(میگن بخت رو باز می کنه.) باید بگم که شرمندم.نصفشو بیشتر نخوندم.فکر کنم یه نصف زن یا نصف شوهر گیرشون بیاد. (برای کامل شدن طرف بقیشو خودشون بخونن.رو به قبله هم بشینن) البته از هیچی که بهتره.استغفرالله...میبینید هنوز خوب نشدم...

پ.ن3:بد نیست تعبیر نیکان رو از خونه خدا بدونید:خونه خدا عین یه جعبه سیاه گندست که چیزای زردی رو دیواراش نوشتن.عمه نسیم هم تنهایی رفته توش و مادر جون رو هم با خودش نبرده!!!  

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 11 فروردین1388 و ساعت 3:51 بعد از ظهر |