تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
دلم ميخواست پنجره ها را باز كنم.دلم ميخواست صداي گنجشك ها فضاي اتاقم را پر كند.دلم ميخواست بوي شكوفه هاي درخت هاي بادام بابا بپيچد توي اتاقم.دلم ميخواست با زمين و زمان هماهنگ شوم.اما يك نفر توي اتاقم،آنجا روي تختم نشسته بود و نگاهم ميكرد.هر چقدر هم اين پا و آن پا كردم، نرفت.نشسته بود و نگاهم ميكرد.هي توي دلم گفتم ،بابا جان،من دلم ميخواهد تنها باشم!و او هم هيچ نمي گفت و هيچ نميكرد.پا شدم از اتاقم آمدم بيرون.آمدم نشستم روي پله ها توي حياط.آفتاب دراز كشيده بود روي هماهنگي طبيعت.دراز كشيده بود روي سكوت حياط.روي صداي گنجشكها.روي شكوفه هاي درخت هاي بادام بابا.روي افكار من كه يكي يكي دارند پخش و پلا مي شوند روي كاغذ.نمي دانم چرا دلم مي خواست فرياد بزنم.

اين سال،اين سالي كه نميدانم چه طوري گذشت،نفهميدم چه طوري سپري شد،دارد نفس هاي آخرش را مي كشد.دارد ميرود.ومن هم زير همين آفتاب ولو شده ي توي حياط دارم دلتنگي هايم را مرور ميكنم.دارم افكارم را اندازه ميگيرم.وسعت فكرهاي كوچك و بزرگم را.فكر اينكه بايد شيشه ها را پاك كنم و برق بيندازم و چيزجالبي به ذهنم ميرسد.دل آدم ها هم مثل شيشه است.اگر آه بكشند مات ميشود...

الان هم پر از آرزويم.آرزو هاي بزرگ.از آن  آرزو هاي سر سفره ي هفت سين،با ماهي هاي قرمز.راستي كسي ميداند آرزوي او چيست؟

چمن خوش است و هوا دلكش است و مي بي غش

كنون به جز دل خوش هيچ در نمي آيد....

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 29 اسفند1385 و ساعت 10:15 قبل از ظهر |

و بعد که باران امد و هوا تازه شد...

تازه فهمیدم که چه رنگی داشتند این همه رویا که نفهمیدمشان و بی تفا وت ازکنارشان رد شدم.میدانی آخر خیلی تلخ است که بخواهی از کنار زندگی عبور کنی بی آنکه لمسش کنی.مثل یک تکه یخ توی یک ظهر گرم تابستان...

دستهام را میان ابر های آسمان جا گذاشتم.رفته بودم که ببینم باغهای آسمان چه رنگی اند و درست وقتی که داشتم نور این همه آبی را میدیدم دستهایم رها شدند میان یک دنیا تنهایی و یاس آسمان.سخت بود.باور کن...

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 27 اسفند1385 و ساعت 8:44 بعد از ظهر |

یک خاطره ی خاکستری :                                                                                                         

she just said:

hey you bastard! just get the fuck outta my face.

he looked and said nothin'  but actually his eyes said:

baby I adore your anger too.

(sorry It's so impolite but I should say the words I wanted to say & didn't & the words he said and  I didin't listen to)

 

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 26 اسفند1385 و ساعت 11:28 بعد از ظهر |
درست يادم نيست كه چندم ماه بود ؟كدام ماه بود؟ما در كجاي زمين اسيتاده بوديم؟باران مي امد يا نه؟باد ميوزيد يا نه؟اصلا ما آنجا بوديم يا نبوديم.خوب ميداني يك جورهايي حق هم داشتم.اينجا،شلوغ است .شلوغتر از آنچه فكر ميكني.كاريش هم نميشود كرد.ديگر حال و حوصله اي نمانده كه بخواهم با آن به جنگ فراموشي بروم.ابزار خوبي است.ميداني هر وقت دلت خواست مي تواني با آن كار كني.ولي...

راستش من نتوانستم.نتوانستم از ياد ببرم اين همه خاطره را،اين همه آواز دلتنگي را،اين همه پيچ و تاب اين لحظه ها را كه شمردم تافراموش كنم و نتوانستم.ميخواستم بگويم كه ميتوانم اما نتوانستم.خوب نا توان بودم ديگر.مثل اين بود كه يك دانه ي كوچك بخواهد به آسمان برسد.آسماني نبودم ديگر.او هم اسماني نبود.نبوديم و نتوانستيم.گذشت ....گذشت......گذشت....

دلم ميگيرد.زياد ميگيرد.هوا هم ابري است ا!!!!من به تو قول داده بودم كه روزهاي ابري تو را بنشانم روي چشمهايم،پشت پلك هايم.توي همه ي لحظه هايم.تو هم ياد  من هستي؟نگو كه نيستي.ببين باران مي آيد ها...من دارم پشت اين همه ابر گريه ميكنم.براي تو. براي هيچ كس.براي اين همه تنهايي.

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 25 اسفند1385 و ساعت 2:10 بعد از ظهر |
دارم فکر میکنم به اینکه ما آدم ها چطوری منتظر یک نگاه میمانیم.منتظر یک لبخند،منتظر یک تصمیم کوچک و ساده!منتظر یک دوستت دارم و رهایی از یک دنیا دلتنگی!اما....
+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 23 اسفند1385 و ساعت 11:58 قبل از ظهر |
كلمه ها عاجزند از بيان اين همه احساس.اين همه حرف.اين همه دلتنگي.كاش راهي جز كلمه براي گفتن بود.حتي دوستت دارم گفتن هم اين روزها ان معناي هميشگي اش را نميدهد.اين هم سوالي است ها!

كاش يكي جوابم را ميداد.

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 20 اسفند1385 و ساعت 2:22 بعد از ظهر |
دختره امروز ميگفت.گفت كه دلش كمي لرزيده.كمي مجذوب شده .كمي دارد عاشق ميشود .من  هم دلم لرزيد.نميدانم چرا حتي اسم عاشق شدن هم درد با خودش مي اورد.درد را از هر طرف كه بخوانيم درد است!*مگر نه؟ حالا چه فرقي ميكند كه تو كجا و چه جوري .....بي خيال بابا جان.بي خيال.

مي بيني تنهايي حتي فكر هم نميتوانم بكنم!

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 20 اسفند1385 و ساعت 2:15 بعد از ظهر |
يك چيزي دارد توي قلبم  تكان ميخورد.

مي لرزد.

داغ ميشود.

گر ميگيرد.

ميسوزد.

لابد....

 خيال توست.....

(اين حرفا به من نيومده،اومده؟؟؟)

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 0:13 قبل از ظهر |
چرا دنيا و آدماش اينجورين؟

هر روز كه ميگذره بيشتر ياد ميگيرم كه كمتر از آدماي دور و برم انتظار داشته باشم.

بابا آخه حرف نزدنم،سكوت كردنم،نشون دهنده ي راحت بودن و يا رضايتم نيست.كاش ميفهميدين،كاشكي ....  

                               كاشكي...

                                               كاشكي...

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 6:44 بعد از ظهر |
دیشب ماه گرفت.درست مثل همیشه ی دل کوچک من.

حرفی ندارم.

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 13 اسفند1385 و ساعت 9:15 بعد از ظهر |
خیلی جالب است.هر روز که میگذرد بیشتر لذت میبرم اززندگی ،از این لحظه ها.خوب است.چیز های تازه یاد میگیریم.امتخان می شویم آن هم به چه سختی!!!!!

هی فلانی زندگی شاید همین باشد،

یک فریب ساده و کوچک،

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او

و جز با او نمیخواهی ...

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 12 اسفند1385 و ساعت 1:22 بعد از ظهر |
سلام.من بالاخره وبلاگ نویس شدم.اما اعتراف میکنم که تایپ کردن و خصوصا تایپ فارسی خیلی سختههههههه...
+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 9 اسفند1385 و ساعت 12:15 بعد از ظهر |