دلم ميخواست پنجره ها را باز كنم.دلم ميخواست صداي گنجشك ها فضاي اتاقم را پر كند.دلم ميخواست بوي شكوفه هاي درخت هاي بادام بابا بپيچد توي اتاقم.دلم ميخواست با زمين و زمان هماهنگ شوم.اما يك نفر توي اتاقم،آنجا روي تختم نشسته بود و نگاهم ميكرد.هر چقدر هم اين پا و آن پا كردم، نرفت.نشسته بود و نگاهم ميكرد.هي توي دلم گفتم ،بابا جان،من دلم ميخواهد تنها باشم!و او هم هيچ نمي گفت و هيچ نميكرد.پا شدم از اتاقم آمدم بيرون.آمدم نشستم روي پله ها توي حياط.آفتاب دراز كشيده بود روي هماهنگي طبيعت.دراز كشيده بود روي سكوت حياط.روي صداي گنجشكها.روي شكوفه هاي درخت هاي بادام بابا.روي افكار من كه يكي يكي دارند پخش و پلا مي شوند روي كاغذ.نمي دانم چرا دلم مي خواست فرياد بزنم.
اين سال،اين سالي كه نميدانم چه طوري گذشت،نفهميدم چه طوري سپري شد،دارد نفس هاي آخرش را مي كشد.دارد ميرود.ومن هم زير همين آفتاب ولو شده ي توي حياط دارم دلتنگي هايم را مرور ميكنم.دارم افكارم را اندازه ميگيرم.وسعت فكرهاي كوچك و بزرگم را.فكر اينكه بايد شيشه ها را پاك كنم و برق بيندازم و چيزجالبي به ذهنم ميرسد.دل آدم ها هم مثل شيشه است.اگر آه بكشند مات ميشود...
الان هم پر از آرزويم.آرزو هاي بزرگ.از آن آرزو هاي سر سفره ي هفت سين،با ماهي هاي قرمز.راستي كسي ميداند آرزوي او چيست؟
چمن خوش است و هوا دلكش است و مي بي غش
كنون به جز دل خوش هيچ در نمي آيد....
+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 29 اسفند1385 و ساعت
10:15 قبل از ظهر |