تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
با خودم لج میکنم.مسواک نمیزنم.نه نترس!هنوز به لج کردن با خدا نرسیده ام.نمازم را میخوانم.یادت می آید بچه که بودم همیشه فکر میکردم آدم خوب کسی است که شبها مسواکش را به موقع بزند و برنامه درسی فرداش را هم چیده باشد توی کیفش!(یادت هست که کیف من یک کوله ی نارنجی بود و چقدر دوستش داشتم.آن سالها بابا خریدش ۲۰۰۰ تومان!) بعد تر ها نماز هم بهش اضافه شد.یاد بی بی جان می افتم که چقدر گیر میداد به نماز خواندن من.و بعد که رفت...مرداد سال ۷۷ بود.همه نماز هام را سر وقت میخواندم.آخر بی بی جان نبودکه باهاش لجبازی های خرکی بکنم!

و یاد بی بی جان است٬ که  سر و کله ی یک بی سرو پا پیدا می شود که پا برهنه بدود لای خط خطی های من و بنشیند آن وسط و تکان هم نخورد و حتی نگذارد که این قلم لعنتی هم از جاش جم بخورد.آهای بغض چرا از گلوم پایین نمیروی!درد میکشم به خدا.تو دیگر با من لجبازی نکن.

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 4:10 بعد از ظهر |
قهوه ام را که تلخ تلخ است٬تا ته سر میکشم.یاد مصطفی می افتم که توی ناتنی در باره اش خوانده بودم.مامان دارد مسواک میزند و صدای تیک تاک ساعت هم می آید.دارم به ماشین حسابم نگاه میکنم.کمی حالم گرفته است.جزوه محاسباتم هم جلوم باز است.*(برای محور گیری وزنی باید قدر مطلق تمام عناصر سطر را در نظر گرفت و ماکسیمم را انتخاب کرد.)و بعدش به این فکر میکنم که زندگی هیچ چیزش شبیه ماتریس نیست.نه میشود جای سطرهاش را عوض کنی و نه ترانهاده یگیری٬نه حتی میتوانی برای هر سطرش وزن تعیین کنی!یاد فیلم ۲۱گرم می افتم.هر وقت آدمی در حال مردن باشد ۲۱ گرم از وزنش کم میشود.واقعاً وزن زندگی اینقدر است؟...

گیجم!

دلتنگم. 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 23 فروردین1386 و ساعت 10:37 بعد از ظهر |
و بعد من یادم نبود كه در ها را ببندم كه يكهو این همه آدم پیداشان نشود كه بخواهند بيايند توي دنيايم و اینقدر دور و برم شلوغ بشود كه يادم نماند چشمهات چه شكلي بودند و لبهات هم....
 اين روز ها كه خيلي باران نمي آيد،اما نميدانم چرا سقف دلم هي چكه ميكند.يعني بخاطر همه حرف هايي است كه نگفتم؟بخاطر همه گريه هايي كه نكردم؟بخاطر همه بغض هايي كه قورتشان دادم ،مبادا كسي بفهمد؟بخاطر همه دوستت دارم هايي كه نگفتم؟
كاش ميتوانستم بفهمم.كاش ميتوانستم به تو هم بفهمانم كه در دلم را درست نبسته بودم كه يكهو اين همه ادم رنگ و وا وارنگ بيايند و تو هي شكوه كني و از دوری دستهام گلایه کنی.اما من که صدام را از تو دریغ نکرده بودم.کرده بودم؟
هي هي هي،كاش ان روز ها كه تو هم تازه وارد بودي بهت گفته بودم كه قلب من بي قانون ترين شهر دنياست.فط نبايد سعي كني كه زيادي آن دور و بر ها بگردي.ساعت ترددت كه تمامي ندارد اما...
بي خيال ولش كن.من هم يك روز آرام میشوم دیگر مگر نه؟به خدا خودم هم از اين همه سرگردانی خسته شدم.تو كه هي تقويمت را ورق میزنی و تند تند چیز تویش یاد داشت ميكني ،میدانی كي بهار ميرسد؟من خيلي وقت است تقويم هايم را گذاشته ام لب طاقچه تا هي خاك بخورند و غبار بنشيند رويشان.من هم هي دلم خنك شود كه دارم به دنيا لگد ميزنم .
تو اگر اين دور و بر ها يا چه ميدانم خيلي دور تر از اينجا دل مرا ديدي كه راست شكمش را گرفته و دارد ميرود،بهش بگو برگردد من دلم برايش تنگ شده است و منتظرش هستم.نگفتم قلب من بي قانون ترين شهر دنياست؟
 
باران
یادداشتی از دی۱۳۸۵.
 
+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 22 فروردین1386 و ساعت 12:15 بعد از ظهر |
من دارم شادماني بي سبب را ترجمه ميكنم.

به زبان درد...

*اگر از حال ما بپرسي،

ملالي نيست جز گم شدن خيالي دور،

كه مردمان به آن،

شادماني بي سبب ميگويند.

                                      (سيد علي صالحي)

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 21 فروردین1386 و ساعت 5:43 بعد از ظهر |
دوست دارم خیلی سوالهام به جواب برسند.مثلاْ اینکه خدا کجاست؟چه شکلی است؟چرا این همه آدم را آفریده؟چرا اینقدر خوب است؟برای چی دارد اینجوری دنیا را اداره میکند؟چرا آدم ها اینقدر متفاوتند؟چرا آدم ها عاشق میشوند؟چرا آدم ها از هم بدشان می آید؟چرا....

من پر از سوالم.یکی هست جوابم را بدهد؟؟؟

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 12:17 بعد از ظهر |
آنوقت است که یاد میگیری چه طوری چمدانت را دستت بگیری و راه بیفتی.یاد میگیری که همه دلبستگی هات را مرتب بچینی توی چمدانت و با خودت ببری همه چیز را.حتی پیراهن تنهاییت را.آنوقت هیچ ردی از تو باقی نمی ماند.و دعاهات مستجاب میشوند.یادت می آید اول یکی از کتابها که بهم داده بودی٬حمید نوشته بود :«دعا میکنم باد بیاید٬باران بیاید٬برف بیاید تا کسی رد پایم را نیابد.»

آن روز ها هفده ساله بودیم.من و تو.یادت می آید یک روز زیر باران اردیبهشت٬روی پله های اضطراری آن ساختمان ایستاده بودیم و داشتیم خیابان خلوت را نگاه میکردیم.آن پایین او منتظر من بودو میترسید که تو دستهام را بدزدی.

میبینی٬گذشت!هر دو تان رفتید.تو گم شدی بین سیم ها و مدارها.او گم شد بین کلمه ها و واژه ها.(من هم گم شدم بین چرخ دنده ها و ماشین ها.)من از خاطره های هر دوتان بیرون رفتم.چمدانم را دستم گرفتم و خاطره هایم را ریختم تویش و گفتم خداحافظ!من رفتم.رفتم که رحمت ببارم و نور بپاشم.جایم توی دنیایتان نمیشد.

اما حالا دلم تنگ شده است.برای آن روز ها.آن روزهایی که سپری شدند.و من در جستجوی کمال!هی کوچه های زندگی را رفتم و آمدم و نبود!و هنوز سرگردانم.حرفی به تو  نگفتم اما او همیشه از ظلم حرف می زد.خوب یادم هست ۱۲ اسفند ۱۳۸۲ بود که تا الهی صبح نوشتم و نوشتم.دفتر هام که از اسم او پر بودند را خط خطی کردم.هنوز هم هستند.و ۱۳ اسفند سال بعدش مهمان عزیزی داشتم که دیگر تنهام نگذاشت.هر دوتان گم شدید و رفتید.اما او ماند.ماند که نترسم.که تنها نباشم.میبینی٬خیلی زود گذشت.

یادت می آید یک روز روی آن نیمکت نشسته بودیم.در مورد او حرف می زدیم.من زل زدم توی چشمهات و گفتم:«من و او با مرگ جدا میشویم.»آن روزها دلم جای دیگری بود.پیش او نبود.تو هم نمی دانستی. او هم نمی دانست.فقط خدا میدانست.دلم جایی دور تر نزدیک غزل های حافظ بود.

درست جهارماه بعدش روی همان نیمکت نشستیم.نه من بودم.نه تو و نه او.و این بار تو زل زدی توی چشمهام و خندیدی.به خوش خیالی هام خندیدی.خیلی زود گذشت.حالا دارد یادم می آید.تک تک آن لحظه ها را.هر دو تان رفتید.هم تو.هم او.و من دیگر از بدم آمد از احساس تقسیم کردن.بدم آمد از تو.بدم آمد از او.از این همه غربتی که ریختید توی دنیام.خودم هم کم مقصر نبودم.بدم آمد از خودم.اما خوب گذشت دیگر.

اسما٬رد پاهات ماندند توی ذهنم و توی قلبم.رد پاهای او هم ماند.من رد پاهایتان را با خاطره ها قاب گرفته ام.رفتید.من هم میروم.جایی خیلی دور تر٬ شاید آسمان!

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 17 فروردین1386 و ساعت 4:47 بعد از ظهر |
و یک چیزی دارد آرام آرام توی مغزم راه میرود.فقط مشکل اینست که نمیدانم چیست!

(تاثیر میان ترم هاست لابد؟!؟!)

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 17 فروردین1386 و ساعت 0:3 قبل از ظهر |
چشمهات را که باز میکنی

دنیام آبی میشود٬

رنگ آرامش.

کاش خورشید هم آبی بود

 تامن

هر روز صبح با طلوع چشمهات بیدار میشدم.

فردا روز دیگری است.

آرامش چشمهات را به من ببخش.

من پشت طوفان ها هستم.

گرمی دست هات را هم٬

بالهام یخ زده اند.

کمی نوازشم کن.

باید بپرم٬باید بروم.

من به همه ی غریبان آن سرزمین

نشانی مهربانی تو را خواهم داد.

تا چترت را بگسترانی روی تنهاییشان.

پرواز می کنم...

میپرم...

با تو!

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |
و بعدش نشسته بودم فكر كرده بودم به بهانه ها.به نشانه ها.به دليل ها و گيج شده بودم. نفهميده بودم چرا براي خواهركم نگران شده بودم.نفهميده بودم چرا براي آن دوست تازه واردم دعا كرده بودم كه سفرش بي خطر باشد.(شايد چون خودش گفته بود.يعني اگر نگفته بود نميكردم؟)نفهميدم كه چرا دلم  تنگ بود براي آغوش كودكي هام.آغوشي كه وسعتم داد و معنام بخشيد.آغوشي كه مدتهاست مال من نيست ديگر.حتي به قيمت مرگ هم مال من نميشود.اصلاً از اولشم مال من نبود.آخ....هنوز هم نميفهمم كه چرا ما آدم ها اينقدر ساده،اينقدر بي پيرايه دوست داريم.

آغوش كودكي من:خيلي ساده دوستت دارم.خيلي دوستت دارم.تولدت مبارك آغوش كودكي هام.

خوب است كه ميگذرد همينطوري.باور كن كه هيچ آغوشي اندازه ي آغوش تو گرم نيست.امن نيست.بزرگ نيست.وسعتم نميدهد.بزرگ و دست نيافتني نيست.پروازم نميدهد.باور كن.

 

«نميخواني حرفهام را.نخواستم كه بخواني.اين جوري راحت ترم.با همه دوريت،هنوز هم آغوش كودكي مني!»

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 14 فروردین1386 و ساعت 9:59 بعد از ظهر |
و آنوقت بود که خواب دیده بودم.خوابهای بد.کابوسهای وحشتناک.خواب دیدم که اونبود.و من هزار حرف نگفته در دل٬روی مزارش گریه میکردم.این روزها زیاد میترسم.آدم ها حق ندارند همینجوری بمیرند.باید صبر کنند تا دستشان را ...

نمیتوانم از مرگ بنویسم.حتی اگر به خواب مرگ عشق را دیده باشم.حتی اگر در بیداری...

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 13 فروردین1386 و ساعت 3:55 بعد از ظهر |
تقریباً نمیدانم چه مرگم شده.

نمیتوانم خوب بنویسم.

دلم میخواهد لعنت کنم دوباره.

به جهنم.

به درک.

گور پدر این همه کلمه.

بگذار زنگیمان را بکنیم دیگر!

ببخشید.

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 8:47 قبل از ظهر |
من آنوقت داشتم به این فکر میکردم که اگر حرفی برای گفتن نداشته باشم چه می شود؟و او آمد و گفت که برای دوام یک دوستی باید متقابل عمل کرد.گفت که آدم ها٬باید اندازه ی هم حرف برای گفتن داشته باشند.باید دغدغه های مشترک داشته باشند.او گفت و گفت و گفت و من سکوت کردم.آنوقت دیدم که چمهاش منتظرند و صدام میزنند.نمی دانستم از چه بگویم.از چه حسی.از اینکه دنیام دارد تکان میخورد .از اینکه بلد نیستم حرف بزنم٬فقط بلدم بنویسم.تناقض هم که دیگر قضیه ی خودش را دارد.

این روز ها آسمان آبی است و افق ها وسیع.و من هنوز هم حرفی برای گفتن ندارم.فقط یک عاله سوال دارم.همین.دلم میخواهد او جوابشان را بدهد.من یاد گرفته ام بی هیچ برخوردی بگذرم.یعنی میدانم که بعضی از آدم ها ارزش بر خوردن هم ندارند.آنوقت ها نفهمیده بودم.

«این نوشته مرا یاد جبران خلیل جبران انداخت با ماری هکسلش!»

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 8:41 قبل از ظهر |

شر شر شر،باران می بارد.و من دلم میخواهد بنشینم زیر این همه باران.یادم از لحظه ی رفتنش می آید و کمی غم مینشیند پشت پلک هام.داشت بند کفشش را می بست.چمدانش هم پشت در بود.زل زدم توی چشمهاش و بهش گفتم این نگاهی که توی چشمهام جا گذاشتی را با خودت ببر.خاطره هات را هم.خندید و گفت:  می خواهم با خاطره هام خودت را گرم کنی!

 و من سالهاست که میسوزم از حجم این همه خاطره.امان از این همه. به خاطر همین هم هست که از هر جا بروم دلم میخواهد خاطره هام را هم با خودم ببرم.بریزمشان توی یک چمدان و بعد وقتی باد آمد،وقتی باران آمد،وقتی از روی دریاها رد شدم،بریزمشان بروند.چرا که می خواهم فردایی نو شروع کنم...

راستش ترسیدم یا دلم نخواست نمیدانم،اما بین تجربه و خاطره تفاوت هست باور کن!و به فول یک دوست خاطره ها زیر مجموعه ی تجربه ها هستند.

من میترسم فقط همین.میترسم.از از دست دادن و رنج کشیدن میترسم.اما دارم کوری را بخاطر آرامش تحمل میکنم!وقتی هست هنوز برای عاشقی؟

 

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 10 فروردین1386 و ساعت 7:52 بعد از ظهر |
میشنوی ؟

صدای فاصله می آید.زیاد هم دور نیست.همین دور و برهاست.دارد نزدیک میشود ....

«خیلی بد است که پر از کلمه باشی و نتوانی بگویی.کلمه ها مثل ماهی توی دست های کودکیم ٬هیچ وقت گرفته نمیشوند.سر میخورند از لای انگشت هام.نمی توانم بگیرمشان.آنوقت اسیر میشوم.اسیر نگفتن.اسیر بی صدایی.اسیر سکوت...

بدم می آید از این جور حرف زدنها.مال تازه به دوران رسیده هاست.ولی همیشه نتوانسته ام حرف هام را٬ احساساتم را با ساده ترین کلمات بیان کنم.همیشه دنبال پیچیدگی ها بوده ام.لعنت به این همه پیرایه.لعنت به اینهمه ناگفته.لعنت به این همه سکوت.نیامده ام اینجا که بفهمی چقدر دلم برایت تنگ شده.می فهمی؟اصلاً لعنت به من.لعنت به تو.لعنت به ما.لعنت به این همه رد پای زشت.لعنت به این همه.»

                                                                      «به او که نمیدانم نوشته هام را میخواند یا نه؟»

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 8 فروردین1386 و ساعت 3:11 بعد از ظهر |
«من یک مجهولم.یک مجهول X.یک مجهول بزرگ. برای آدمهایی که تشنه ی کشفند٬مجهول خوبی نیستم.کشف نمی شوم دیگر.یک متغیرم.متغیر وابسته ای که میخواهد از وابستگی در بیاید و مستقل شود.»

امروز یکی از دوستام اینو گفت.یعنی واقعاً اینجوریه؟خدایا من از همه ی مجهولای پیچیده فراریم.یعنی از خودمم؟

اما...حرفی نیست.باید درستش کرد.اثبات میشم.به دست خودم.از پیچیدگی در میام.دست کم به خودم قول میدم.

 

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 6 فروردین1386 و ساعت 2:35 بعد از ظهر |
یک شب سرد زمستانی٬درست بعد از یک روز ابری که نمیدانم چهارشنبه بود یا پنج شنبه٬نوشتم.هر چه دلم خواست نوشتم.شد داستان.داستانی که انتهایش نمیدانم چیست.آخر احساس است و میگذرددیگر.و این هم بخشی از داستان من است.(نمی دانم چرا دلم خواست که بگذارمش اینجا.):

 «دیشب تازه از راه رسید.خسته بود.توی چشمهاش نور عجیبی داشت که تا آنوقت ندیده بودم.دستهاش هم داغ داغ بودند.فکر کنم تب داشت.حتی نفس هاش هم بوی خستگی میداد.باد هم موهاش را آشفته بود.چمدانش را به زحمت آورد گذاشت پشت در.یک راست آمد وسط اتاق و دراز کشید.حتی کفش هاش را هم در نیاورد.با خنده گفت که دلش میخواهد رد پایش توی این خانه بماند.من هم یک هو دلم ریخت.نمیدانم چرا خنده اش دلم را لرزاند.یاد آن همه آیینه ای افتادم که خودم را تنهایی تویشان نگاه کرده بودم.آیینه ی چشمهاش.

بلند شده بود که دست هاش را بشوید و پریشانی موهاش را مرتب کند.من هم ترسیدم که نکند گرمی دستهاش را هم بشوید!اما نور چشمهاش چی؟این نور جذبم میکرد.دوباره آمد.نگاهم کرد و گفت:چقدر عوض شده ای.ساکت تر و مغموم تر.همان لحظه دلم میخواست فریاد بزنم که مغموم نیستم فقط نمی توانم شادی ام را نشان بدهم٬ همین!خواستم بهش بگویم که چقدر خوشحالم از شادی چشمهاش .دلم میخواست بگویم که سالار هم گفته بود آدم هر چقدر بزرگتر میشود دلش بیشتر آغوش می خواهد و من چقدر دلم می خواست توی این شب های سرد زمستانی کسی باشد که امنیت و آرامشم را به من برگرداند.اما نگفتم.هیچ نگفتم.دلم نمی خواست  حرفی بزنم که برق توی چشمهاش و خنده ی روی لب هاش محو شود..دلم میخواست تمام شب را بنشینم کنارش ٬او حرف بزند و ما لب همان پنجره ی همیشگی ماه توی آسمان را نگاه کنیم.

نگاهش توی نگاهم مانده بود.چشمهاش توی چشمهام بود.دیگر جایی برای چشمهای خودم نبود.خب نمی شد دیگر.رفتم کنار وسعت دریای جشمهاش و غرق شدم.شناگر خوبی نبودم.بودم؟...»

مهم نیست!مگر نه؟

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 5 فروردین1386 و ساعت 1:15 بعد از ظهر |
و پرنده ها هنوز هم پرواز می کنند.هنوز میپرند....

این را یادمان بماند!

به سلامت...خداحافظ.

و یک خدا حافظی دیگر ....

خ د ا

                    ح ا ف ظ. 

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 4 فروردین1386 و ساعت 1:10 قبل از ظهر |
و بعدش فهميدم كه يادم رفته بود سر هفت سين بگويم كه چقدر خوبست كه چشمهام مي بينند و گوشهام مي شنوند.اينكه چقدر خوبست كه هر روز ميتوانم دنيا را با همه ي خوبي  و بدي هايش ببينم.اينكه ميتوانم هر روز چشمهام را به روي يك روز نو  باز كنم .جوانه زدن و به وجود آمدن،برگ دادن و ثمر دادن،خزان شدن و ريختن و حتي مرگ!و شنيدن اين همه موسيقي توازن دنيا.اين همه آواز راز،اين همه آرامش،اين همه سكوت،اين همه صداهايي كه آرامم ميكنند،صداي تپش قلب مادرم....يادم رفته بود حتي هوا را.اين همه هوايي كه نفس ميكشم و مي مانم.اين همه لذتي را كه ميتوانم با ريه هام حسشان كنم و بريزمشان توي رگهام تا با اميد بمانم.يادم رفته بود...اينكه دستهام توانايي بخشيدن و محبت كردن و نوازش را دارند را هم يادم رفته بود.اينكه آغوشي دارم قد تمام دنيا و دلم مي خواهد همه جهان را با همه وسعتش در آغوش بگيرم و براي دلتنگي هاش لالايي بخوانم تا آرام شود از اين همه هياهو كه به چشم مي آيد.يادم رفت ديگر...

يادم رفته بود بگويم كه اين روز ها حس ميكنم دنيا همه چيزش با هم در تعادل است.يادم رفته بود كه اين روز ها خيلي آرامم.خيلي سكوت دارم.خيلي بي حرفم.فقط نمي دانم كه خدا آيا بنده هاي فراموشكارش را مي بخشد؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 2 فروردین1386 و ساعت 7:42 قبل از ظهر |