و یاد بی بی جان است٬ که سر و کله ی یک بی سرو پا پیدا می شود که پا برهنه بدود لای خط خطی های من و بنشیند آن وسط و تکان هم نخورد و حتی نگذارد که این قلم لعنتی هم از جاش جم بخورد.آهای بغض چرا از گلوم پایین نمیروی!درد میکشم به خدا.تو دیگر با من لجبازی نکن.
گیجم!
دلتنگم.
به زبان درد...
*اگر از حال ما بپرسي،
ملالي نيست جز گم شدن خيالي دور،
كه مردمان به آن،
شادماني بي سبب ميگويند.
(سيد علي صالحي)
من پر از سوالم.یکی هست جوابم را بدهد؟؟؟
آن روز ها هفده ساله بودیم.من و تو.یادت می آید یک روز زیر باران اردیبهشت٬روی پله های اضطراری آن ساختمان ایستاده بودیم و داشتیم خیابان خلوت را نگاه میکردیم.آن پایین او منتظر من بودو میترسید که تو دستهام را بدزدی.
میبینی٬گذشت!هر دو تان رفتید.تو گم شدی بین سیم ها و مدارها.او گم شد بین کلمه ها و واژه ها.(من هم گم شدم بین چرخ دنده ها و ماشین ها.)من از خاطره های هر دوتان بیرون رفتم.چمدانم را دستم گرفتم و خاطره هایم را ریختم تویش و گفتم خداحافظ!من رفتم.رفتم که رحمت ببارم و نور بپاشم.جایم توی دنیایتان نمیشد.
اما حالا دلم تنگ شده است.برای آن روز ها.آن روزهایی که سپری شدند.و من در جستجوی کمال!هی کوچه های زندگی را رفتم و آمدم و نبود!و هنوز سرگردانم.حرفی به تو نگفتم اما او همیشه از ظلم حرف می زد.خوب یادم هست ۱۲ اسفند ۱۳۸۲ بود که تا الهی صبح نوشتم و نوشتم.دفتر هام که از اسم او پر بودند را خط خطی کردم.هنوز هم هستند.و ۱۳ اسفند سال بعدش مهمان عزیزی داشتم که دیگر تنهام نگذاشت.هر دوتان گم شدید و رفتید.اما او ماند.ماند که نترسم.که تنها نباشم.میبینی٬خیلی زود گذشت.
یادت می آید یک روز روی آن نیمکت نشسته بودیم.در مورد او حرف می زدیم.من زل زدم توی چشمهات و گفتم:«من و او با مرگ جدا میشویم.»آن روزها دلم جای دیگری بود.پیش او نبود.تو هم نمی دانستی. او هم نمی دانست.فقط خدا میدانست.دلم جایی دور تر نزدیک غزل های حافظ بود.
درست جهارماه بعدش روی همان نیمکت نشستیم.نه من بودم.نه تو و نه او.و این بار تو زل زدی توی چشمهام و خندیدی.به خوش خیالی هام خندیدی.خیلی زود گذشت.حالا دارد یادم می آید.تک تک آن لحظه ها را.هر دو تان رفتید.هم تو.هم او.و من دیگر از بدم آمد از احساس تقسیم کردن.بدم آمد از تو.بدم آمد از او.از این همه غربتی که ریختید توی دنیام.خودم هم کم مقصر نبودم.بدم آمد از خودم.اما خوب گذشت دیگر.
اسما٬رد پاهات ماندند توی ذهنم و توی قلبم.رد پاهای او هم ماند.من رد پاهایتان را با خاطره ها قاب گرفته ام.رفتید.من هم میروم.جایی خیلی دور تر٬ شاید آسمان!
(تاثیر میان ترم هاست لابد؟!؟!)
دنیام آبی میشود٬
رنگ آرامش.
کاش خورشید هم آبی بود
تامن
هر روز صبح با طلوع چشمهات بیدار میشدم.
فردا روز دیگری است.
آرامش چشمهات را به من ببخش.
من پشت طوفان ها هستم.
گرمی دست هات را هم٬
بالهام یخ زده اند.
کمی نوازشم کن.
باید بپرم٬باید بروم.
من به همه ی غریبان آن سرزمین
نشانی مهربانی تو را خواهم داد.
تا چترت را بگسترانی روی تنهاییشان.
پرواز می کنم...
میپرم...
با تو!
آغوش كودكي من:خيلي ساده دوستت دارم.خيلي دوستت دارم.تولدت مبارك آغوش كودكي هام.
خوب است كه ميگذرد همينطوري.باور كن كه هيچ آغوشي اندازه ي آغوش تو گرم نيست.امن نيست.بزرگ نيست.وسعتم نميدهد.بزرگ و دست نيافتني نيست.پروازم نميدهد.باور كن.
«نميخواني حرفهام را.نخواستم كه بخواني.اين جوري راحت ترم.با همه دوريت،هنوز هم آغوش كودكي مني!»
نمیتوانم از مرگ بنویسم.حتی اگر به خواب مرگ عشق را دیده باشم.حتی اگر در بیداری...
نمیتوانم خوب بنویسم.
دلم میخواهد لعنت کنم دوباره.
به جهنم.
به درک.
گور پدر این همه کلمه.
بگذار زنگیمان را بکنیم دیگر!
ببخشید.
این روز ها آسمان آبی است و افق ها وسیع.و من هنوز هم حرفی برای گفتن ندارم.فقط یک عاله سوال دارم.همین.دلم میخواهد او جوابشان را بدهد.من یاد گرفته ام بی هیچ برخوردی بگذرم.یعنی میدانم که بعضی از آدم ها ارزش بر خوردن هم ندارند.آنوقت ها نفهمیده بودم.
«این نوشته مرا یاد جبران خلیل جبران انداخت با ماری هکسلش!»
شر شر شر،باران می بارد.و من دلم میخواهد بنشینم زیر این همه باران.یادم از لحظه ی رفتنش می آید و کمی غم مینشیند پشت پلک هام.داشت بند کفشش را می بست.چمدانش هم پشت در بود.زل زدم توی چشمهاش و بهش گفتم این نگاهی که توی چشمهام جا گذاشتی را با خودت ببر.خاطره هات را هم.خندید و گفت: می خواهم با خاطره هام خودت را گرم کنی!
و من سالهاست که میسوزم از حجم این همه خاطره.امان از این همه. به خاطر همین هم هست که از هر جا بروم دلم میخواهد خاطره هام را هم با خودم ببرم.بریزمشان توی یک چمدان و بعد وقتی باد آمد،وقتی باران آمد،وقتی از روی دریاها رد شدم،بریزمشان بروند.چرا که می خواهم فردایی نو شروع کنم...
راستش ترسیدم یا دلم نخواست نمیدانم،اما بین تجربه و خاطره تفاوت هست باور کن!و به فول یک دوست خاطره ها زیر مجموعه ی تجربه ها هستند.
من میترسم فقط همین.میترسم.از از دست دادن و رنج کشیدن میترسم.اما دارم کوری را بخاطر آرامش تحمل میکنم!وقتی هست هنوز برای عاشقی؟
صدای فاصله می آید.زیاد هم دور نیست.همین دور و برهاست.دارد نزدیک میشود ....
«خیلی بد است که پر از کلمه باشی و نتوانی بگویی.کلمه ها مثل ماهی توی دست های کودکیم ٬هیچ وقت گرفته نمیشوند.سر میخورند از لای انگشت هام.نمی توانم بگیرمشان.آنوقت اسیر میشوم.اسیر نگفتن.اسیر بی صدایی.اسیر سکوت...
بدم می آید از این جور حرف زدنها.مال تازه به دوران رسیده هاست.ولی همیشه نتوانسته ام حرف هام را٬ احساساتم را با ساده ترین کلمات بیان کنم.همیشه دنبال پیچیدگی ها بوده ام.لعنت به این همه پیرایه.لعنت به اینهمه ناگفته.لعنت به این همه سکوت.نیامده ام اینجا که بفهمی چقدر دلم برایت تنگ شده.می فهمی؟اصلاً لعنت به من.لعنت به تو.لعنت به ما.لعنت به این همه رد پای زشت.لعنت به این همه.»
«به او که نمیدانم نوشته هام را میخواند یا نه؟»
امروز یکی از دوستام اینو گفت.یعنی واقعاً اینجوریه؟خدایا من از همه ی مجهولای پیچیده فراریم.یعنی از خودمم؟
اما...حرفی نیست.باید درستش کرد.اثبات میشم.به دست خودم.از پیچیدگی در میام.دست کم به خودم قول میدم.
«دیشب تازه از راه رسید.خسته بود.توی چشمهاش نور عجیبی داشت که تا آنوقت ندیده بودم.دستهاش هم داغ داغ بودند.فکر کنم تب داشت.حتی نفس هاش هم بوی خستگی میداد.باد هم موهاش را آشفته بود.چمدانش را به زحمت آورد گذاشت پشت در.یک راست آمد وسط اتاق و دراز کشید.حتی کفش هاش را هم در نیاورد.با خنده گفت که دلش میخواهد رد پایش توی این خانه بماند.من هم یک هو دلم ریخت.نمیدانم چرا خنده اش دلم را لرزاند.یاد آن همه آیینه ای افتادم که خودم را تنهایی تویشان نگاه کرده بودم.آیینه ی چشمهاش.
بلند شده بود که دست هاش را بشوید و پریشانی موهاش را مرتب کند.من هم ترسیدم که نکند گرمی دستهاش را هم بشوید!اما نور چشمهاش چی؟این نور جذبم میکرد.دوباره آمد.نگاهم کرد و گفت:چقدر عوض شده ای.ساکت تر و مغموم تر.همان لحظه دلم میخواست فریاد بزنم که مغموم نیستم فقط نمی توانم شادی ام را نشان بدهم٬ همین!خواستم بهش بگویم که چقدر خوشحالم از شادی چشمهاش .دلم میخواست بگویم که سالار هم گفته بود آدم هر چقدر بزرگتر میشود دلش بیشتر آغوش می خواهد و من چقدر دلم می خواست توی این شب های سرد زمستانی کسی باشد که امنیت و آرامشم را به من برگرداند.اما نگفتم.هیچ نگفتم.دلم نمی خواست حرفی بزنم که برق توی چشمهاش و خنده ی روی لب هاش محو شود..دلم میخواست تمام شب را بنشینم کنارش ٬او حرف بزند و ما لب همان پنجره ی همیشگی ماه توی آسمان را نگاه کنیم.
نگاهش توی نگاهم مانده بود.چشمهاش توی چشمهام بود.دیگر جایی برای چشمهای خودم نبود.خب نمی شد دیگر.رفتم کنار وسعت دریای جشمهاش و غرق شدم.شناگر خوبی نبودم.بودم؟...»
مهم نیست!مگر نه؟
این را یادمان بماند!
به سلامت...خداحافظ.
و یک خدا حافظی دیگر ....
خ د ا
ح ا ف ظ.
يادم رفته بود بگويم كه اين روز ها حس ميكنم دنيا همه چيزش با هم در تعادل است.يادم رفته بود كه اين روز ها خيلي آرامم.خيلي سكوت دارم.خيلي بي حرفم.فقط نمي دانم كه خدا آيا بنده هاي فراموشكارش را مي بخشد؟؟؟؟

