تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
می نشینم روی همان صندلی قهوه ای همیشگی.به همان آهنگ همیشگی گوش می دهم و همان فکرهای همیشگی می آیند سراغم.همان آدم های خیالی همیشگی٬همان خدای همیشگی و همان غصه های همیشگی.

و نمیدانم کجا خوانده بودم که «این جاده بوی مه میدهد٬بوی رفیق نیمه راه»*و یادم نمی آید کجا شنیده بودم که «مومیایی خاطرات را حتی خاک هم نمی تواند پنهان کند.»*خیلی وقت است که دیگر کلمه ها فریبم نمی دهند.خیلی وقت است که کلمه هام را گم کردم.خیلی وقت است که مرز ها آزارم میدهند.بدم می آید از این همه حد.این همه کران بالا و پایین.این همه متناهی بودن.این همه تکرار!دارم سر می خورم توی تکرار.توی ملال.نگاه میکنم آیینه را و این بار٬بارانی را می بینم که نمی بارد.بارانی را می بینم که دیگر حتی ابری هم نیست.حتی پر پر هم نمیزند٬چه برسد به پرواز!

و یاد آن کاغذهایی می افتم که حالا آن سو ترند.چند خیابان آن طرف تر.روی میزی.در طبقه دوم خانه ای که مرا یاد روزهای برفی می اندازد.(چه برفی می آمد آن روز!)لب پنجره ای که حدس می زنم باز باشدحالا.در دستهای کسی که دادم بنویسدشان و ننوشت.حتی روی دیوارهای تنهاییش!سطر هام آبی بودند و خیس.نورشان ولی زرد بود.و من گم میشدم توی رنگ بازی کاغذ ها.و من گم می شدم در ابهام نوشته ها«و دل کسی لرزید و قتی به نام کوچک صدایش زدم....»

و چقدر خوابم می آید.می خواهم خمیازه بکشم به روی این همه تکرار ملال آور.بگویم بهشان که بروند گورشان را گم کنند از لا به لای این همه کاغذ ننوشته ی فرداهای روشن....

من میروم بخوابم.شاید فرصت باشد هنوز برای انتظار ظهر های تنهایی تابستان.  

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 29 اردیبهشت1386 و ساعت 3:57 بعد از ظهر |
خدایا چرا من اینجوری شدم؟

الان تو ی شرایط عجیب و غریبی هستم.شاید هم مثل همیشه دارم سخت میگیرم.

دوست آن روزهام٬ دیشب فال حافظ گرفتم٬میدانی چی آمد:

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد...

و من ترسیدم.دلواپس شدم.

خدایا دستهام را بگیر.گرمم کن.

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 و ساعت 11:58 قبل از ظهر |
دستهام را تا آسمان بلند می کنم.خدایا دستم را می گیری؟

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 و ساعت 4:15 بعد از ظهر |
...

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

کتف بی پناهی دلم شکسته است...

«قیصر امین پور»

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 22 اردیبهشت1386 و ساعت 0:34 قبل از ظهر |
بعدتر درآمده بودی که:«حیات غفلت رنگین یک دقیقه حواست...»و من تعجب کرده بودم که غفلت رنگی چیست.آن روزها نمی دانستم که غفلتی که توی چشمهات موج میزد و غم نبود...

آخ که چقدر دلم سوخت وقتی که بعد از سه سال دوری از بوی تنت ٬جایی خیلی دورتر٬ کسی با خودش عطر تنت را برایم هدیه آورد.دلم برایت تنگ شده اما دارم به نبودنت عادت میکنم.من هنوز خاطره ی آن شبهای دور را دارم.تو کجایی؟یاد اتاق کوچکت می افتم که دنیای من و تو بود.مال من و تو.آن شبها و تا صبح چایی خوردنمان و اذان صبح که برای نماز بیدار بودیم هر دومان.نمی خوابیدیم مبادا شب از دست برود...من هنوز خاطره هات را دارم توی این خراب شده دل...تف به این همه خاطره!روزگارمان می گذرد.من میروم.تو میروی.همه چیز غبارآلود می شود اما ...نابودم کردی٬تف به مرداد دستهات که دلم را داغ کرد.تف به نگاهت که توی دلم چرخید.تف به دلی که تو شکستی.تف به دلی که برایت پرپر زد و مرد.ما هنوز نمیدانیم که فرق پر گرفتن و پرپر شدن چیست!تف به این همه ندانستن!تف به این همه غفلت.سخت نمی گیرم.نه سخت نمی گیرم.اما بوی تنت مست می کند مرا و همه خاطره هام را...

راستی تو آن دخترکی که همه کودکیش را دریا دریا گریسته بود و رد پای آدم ها از خاطره هاش پاک نمی شد و بارانی ترین شاعر دنیا بود را ندیدی؟مدتهاست که توی آینه نمی بینمش!

                                    **********************************

و این دل است که می شکند هنوز...تف به این روزگار

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 11:43 بعد از ظهر |
خدایا:

آخرش چی میشه؟؟؟؟؟؟

کسی میدونه؟بهم بگین....

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 10:57 قبل از ظهر |
و این شعر مولاناست که می آید توی فکرم:

مرد را دردی اگر باشد خوشست٬

درد بی دردی دوایش اتش است!

به زندگیت آتش نزن عزیز...

با تو ام.می شنوی؟

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 15 اردیبهشت1386 و ساعت 12:39 بعد از ظهر |
یک چیزی می خواهم به خدا بگویم و هی مزه مزه اش میکنم مبادا ناسپاسی باشد.وقتی آدم هایی را میبینم که بعد از این همه سال٬حالا که زمان روی چهره شان خط انداخته و حالا که موهاشان سفید شده و دیگر مثل قدیمها سر پا نیستند٬دادشان در آمده و میگویند:«خدایا مگر بهای خوردن یک سیب چقدر بود؟ »من دیگر جه بگویم.

واقعاً بهای خوردن یک سیب چقدر است؟

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 11:3 قبل از ظهر |
به چیز های غیر قابل نوشتن فکر میکنم.در دنیایی غیر قابل نوشتن زندگی میکنم.آرزو هام غیر قابل باز گو شدن هستند.حتی نگاهم به دنیا هم غیر قابل نوشتن است.بهتر است بگویم حرفی ندارم.بیشتر امتحان دارم تا حرف...

برام دعا کنید....بی زحمت!

قول میدم دست پر برگردم!

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 و ساعت 10:56 قبل از ظهر |
و فصل ٬میشود فصل پیراهن پر از گریه.فصل بالشهای خیس.فصل دیوار و فاصله وفریاد.فصل آوار.فصل من که از چشمهات جاری میشوم.فصل من که توی چشمهات به دنیا می آیم.فصل من که تکه تکه میشوم روی سنگ های بی هویت قلبت.و لعنت میکنم همه درد هات را.لگد میزنم به همه ی در به دری هات.

و باران میشوم برای همه زخمهای دلت.برای همه دردهایی که کشیدی.برای همه هق هق های بیصدات.برای همه تنهایی هایی که حس کردی.برای همه غربتت.می بارم.و من باز هم تکه تکه میشوم روی سنگ های دلت.من فرو میچکم روی سردی دستهات.گرم و شورم.شور مثل طعم غم توی ظهر های داغ مرداد و تنهایی باور نکردنی در یک خواب ظهر تابستان.من فرو میچکم و تکه تکه میشوم.تو نمیدانی اشک شدن یعنی چه و من چشم بودن را نمیفهمم.تو نمیدانی تکه تکه شدن چه طعمی دارد و من نمیدانم دستهای سرد داشتن یعنی چه.ما نمی فهمیم این همه را و مصیبت همین است!

ببین به من فرصت بده تا ابر شوم.تا باران شوم.ببارم.در من غربتی عظیم خانه دارد که نمیتوانم حرفی بزنم .سکوتم را به خود نگیر.غریبه شده ام با خودم.با تنهاییم. تقویم دیگر دارد معنایش را از دست میدهد و نابود میکند فصل همه ی این حس زمستانی را!

زمستانی ام اما مست بهار!مست این هوای اردیبهشت.مست این بازی ابر و آفتاب.مست بودن.نمیفهمم چه دردی را دارم تحمل میکنم.اما از زیستن راضیم٬همانقدر که از مرگ...

اما دلم نمیخواهد حالا وقت مرگ باشد.هنوز کار های زیادی دارم برای انجام دادن.باید درد های بیکسی را التیام ببخشم.باید خوب بودن را یاد بگیرم.باید خدا شدن رابیاموزم...

پری کوچک بی حرفی هام را ببخش.دچار درد هایی شده ام که نه میخواهم و نه میتوانم بازگویشان کنم.دیوانگی هام را ببخش.من خوب میدانم که درد های آدم ها هم درست مثل اثر انگشتشان با هم فرق دارد.من میفهمم...فقط کمی تلخم.ببخش...

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت 11:35 قبل از ظهر |
یک جور هایی سرگردانم. دوستی می گفت زندگی مثل یک شیرینی است که اصلاً ظاهر خوبی ندارد.باید چشمهات را ببندی و تا آخرش بخوری!و من دارم فکر میکنم که مگر میشود با چشمهای بسته زندگی کرد؟با چشمان تمام بسته؟درست است که آگاهی با خودش رنج می آورد،درست که دانستن،لمس کردن ، دیدن و شنیدن دردناک است ولی مگر ما زاده نشده ایم برای آگاهی،برای کمال؟برای رسیدن؟برای وصال؟نمی دانم سرگردانی دنیا مرا هم سرگردان میکند.کاش دردها کمی کمتر بودند.نمی توانم چشمهام را ببندم.نمی توانم.درد را هم تحمل باید...نمی خواهم با چشمهای بسته شیرینی بد قیافه ام را بخورم!

«غنچه گو تنگدل از کار فرو بسته مباش

کز دم صبح مددیابی و انفاس نسیم...»

 

ممنونم از تذکرات برخی دیگر از دوستان!عفت کلامم گاهی یادم میرود!

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 1:49 بعد از ظهر |
به ریش واژه ها می خندم.

چه دروغ بودند...

و چه دردناک!

*تلخ تلخ تلخ٬

زمانه هلاهل بود.

چشمهام را به روی این همه دروغ می بندم.

اما

نمی بارم...

فروردین ۸۶.

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 و ساعت 0:14 قبل از ظهر |
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست....
+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 1 اردیبهشت1386 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |