و نمیدانم کجا خوانده بودم که «این جاده بوی مه میدهد٬بوی رفیق نیمه راه»*و یادم نمی آید کجا شنیده بودم که «مومیایی خاطرات را حتی خاک هم نمی تواند پنهان کند.»*خیلی وقت است که دیگر کلمه ها فریبم نمی دهند.خیلی وقت است که کلمه هام را گم کردم.خیلی وقت است که مرز ها آزارم میدهند.بدم می آید از این همه حد.این همه کران بالا و پایین.این همه متناهی بودن.این همه تکرار!دارم سر می خورم توی تکرار.توی ملال.نگاه میکنم آیینه را و این بار٬بارانی را می بینم که نمی بارد.بارانی را می بینم که دیگر حتی ابری هم نیست.حتی پر پر هم نمیزند٬چه برسد به پرواز!
و یاد آن کاغذهایی می افتم که حالا آن سو ترند.چند خیابان آن طرف تر.روی میزی.در طبقه دوم خانه ای که مرا یاد روزهای برفی می اندازد.(چه برفی می آمد آن روز!)لب پنجره ای که حدس می زنم باز باشدحالا.در دستهای کسی که دادم بنویسدشان و ننوشت.حتی روی دیوارهای تنهاییش!سطر هام آبی بودند و خیس.نورشان ولی زرد بود.و من گم میشدم توی رنگ بازی کاغذ ها.و من گم می شدم در ابهام نوشته ها«و دل کسی لرزید و قتی به نام کوچک صدایش زدم....»
و چقدر خوابم می آید.می خواهم خمیازه بکشم به روی این همه تکرار ملال آور.بگویم بهشان که بروند گورشان را گم کنند از لا به لای این همه کاغذ ننوشته ی فرداهای روشن....
من میروم بخوابم.شاید فرصت باشد هنوز برای انتظار ظهر های تنهایی تابستان.

