چقدر دلمان خواست ماه را نگاه کنیم و آسمان ابری بود.چقدر دلمان خواست یک روز برویم بنشینیم وسط آن همه دلهره٬موهایمان را پریشان کنیم٬تا باد بیاید بپیچد توی موهایمان و باد نیامد و نیاشفت آن همه شب را!چقدر دلمان خواست برویم بخندیم به ریش این همه هنجار مسخره که ساخته بودیم و بی قانونی کلافه مان کرد.چقدر دلمان خواست بنویسیم و ذهن توان سنگینی واژه ها را نداشت.چقدر دلمان خواست برویم بنشینیم پشت آن همه غم که روی دلمان سنگینی می کرد و گریه کنیم و اشک هم حتی!نیامد.چقدر دلمان خواست به ثبات برسیم و باز چشممان چیزی را دید و دلمان رفت...
هی به آن دختری که توی آینه می بینم می گویم :مگر نگفته بودی تف به این روزگار!می خندد و می گوید : دلت خوش است ها!باید زندگی را زندگی کرد.و می زند زیر آواز.آهنگهاش همه غمگینند!دروغ می گوید...
نگاهش میکنم.بهش می گویم اصلاً به جهنم!تو همینجا اسیر همین آینه بمان.من میروم اما.ماندن را نمیتوانم.باید بروم.چمدانم را که بسته ام نشانش میدهم .زهر خندی است توی همه اسارتش و روحم مثل نسیم پرپر میزند.
آره دختر جان !من راه افتاده ام. "او" هم هست.آرامش هم میرسد از راه!میرویم تا آسمان.

