تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
نشسته بودیم پشت همه ی فردا هایی که منتظرشان بودیم و نیامدند.چشم به راه همه پروانه های گاه و بیگاه که توی شلوغی های خیابان های گیج و منگ و داغ ظهر های تابستان٬تا سر و کله شان پیدا شود و دل خوش شویم به خوشی ها.چشم به راه آن همه شبی که دوستی صدام میزد"پرنسس فیونا".چشم به راه یک گوشه ی چشم٬یک نیم نگاه...

چقدر دلمان خواست ماه را نگاه کنیم و آسمان ابری بود.چقدر دلمان خواست یک روز برویم بنشینیم وسط آن همه دلهره٬موهایمان را پریشان کنیم٬تا باد بیاید بپیچد توی موهایمان و باد نیامد و نیاشفت آن همه شب را!چقدر دلمان خواست برویم بخندیم به ریش این همه هنجار مسخره که ساخته بودیم و بی قانونی کلافه مان کرد.چقدر دلمان خواست بنویسیم و ذهن توان سنگینی واژه ها را نداشت.چقدر دلمان خواست برویم بنشینیم پشت آن همه غم که روی دلمان سنگینی می کرد و گریه کنیم و اشک هم حتی!نیامد.چقدر دلمان خواست به ثبات برسیم و باز چشممان چیزی را دید و دلمان رفت...

هی به آن دختری که توی آینه می بینم می گویم :مگر نگفته بودی تف به این روزگار!می خندد و می گوید : دلت خوش است ها!باید زندگی را زندگی کرد.و می زند زیر آواز.آهنگهاش همه غمگینند!دروغ می گوید...

نگاهش میکنم.بهش می گویم اصلاً به جهنم!تو همینجا اسیر همین آینه بمان.من میروم اما.ماندن را نمیتوانم.باید بروم.چمدانم را که بسته ام نشانش میدهم .زهر خندی است توی همه اسارتش و روحم مثل نسیم پرپر میزند.

آره دختر جان !من راه افتاده ام. "او"  هم هست.آرامش هم میرسد از راه!میرویم تا آسمان.

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 29 خرداد1386 و ساعت 7:48 بعد از ظهر |
تو رو خدا دعا کنید برام....

خیلی به دعا احتیاج دارم.

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 16 خرداد1386 و ساعت 8:55 قبل از ظهر |
من آن سو تر ایستاده ام و نگاه می کنم آسمان را و صدایت می زنم.تو مرا نگاه می کنی و نوازشی است توی همه حجم نگاهت.انگشت بارانیت اشاره میکند به آن دور ها.به آن سوترها و آرامشی است توی همه حجم نگاهت.صدایت می زنم باز.و نمی شنوم چه می گویی.فقط می فهمم که باید بروم.به جایی خیلی دور تر.به آنجا که انگشت بارانیت نشان می دهد.آنجایی که تا اینجا خیلی فاصله دارد.

راه می افتم و صدای قدم هات را می شنوم پشت سرم.پشت سرم را نگاه می کنم و چه آرامشی است توی همه حجم نگاهت...

 

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 7 خرداد1386 و ساعت 9:57 بعد از ظهر |

امروز توی کتابفروشی٬وقتی که رفته بودم شعرهای حسین منزوی را بخرم٬به اشتباه یکی از کتابهای یغما گلرویی را برداشته بودم و به محض اینکه بازش کردم٬ آمد:

-گفتم بمان...

اما تو...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 4 خرداد1386 و ساعت 1:0 قبل از ظهر |
ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس...

 

                                                                                           سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 1 خرداد1386 و ساعت 9:44 قبل از ظهر |