زمانی آرزویم این بود که فراموش شوم.از یاد بروم.و حالا دلم می خواهد از یاد ببرم.دارم خاطره هام را بیهوده به دوش می کشم.نمی دانم این را باید به چه حسابی بگذارم اما میدانم که دیگر حاضر نیستم به یاد بیاورم آن همه حیرت را که رهام نکردند و نمی کنند...
خوابم دارد زیاد می شود.بیدارم میکنی؟
پ.ن: او که نباید می آمد اینجا!آمد.
پ.ن:دیگر باران نیستم!نسیمم.
+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 22 تیر1386 و ساعت
3:6 بعد از ظهر |

