تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
زمانی آرزویم این بود که فراموش شوم.از یاد بروم.و حالا دلم می خواهد از یاد ببرم.دارم خاطره هام را بیهوده به دوش می کشم.نمی دانم این را باید به چه حسابی بگذارم اما میدانم که دیگر حاضر نیستم به یاد بیاورم آن همه حیرت را که رهام نکردند و نمی کنند...

خوابم دارد زیاد می شود.بیدارم میکنی؟

پ.ن: او که نباید می آمد اینجا!آمد.

پ.ن:دیگر باران نیستم!نسیمم.

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 22 تیر1386 و ساعت 3:6 بعد از ظهر |
خدایا فقط یه معجزه ی کوچیک....

من این روزها دارم زیستن بی بهانه را میزیم!خیلی سخت است برای دیوانه دل بهانه گیر و لعنتی من.چنگ میزنم به روزگار تا شاید ...

نه!مثل همیشه تف به روزگار!

خدایا فقط یه معجزه ی کوچیک...

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت 11:11 بعد از ظهر |
فال حافظی که برایم نگرفتی پر از خبر های خوش بود.بیچاره دلکم به همین فال نیمه شب پر اشک خوش بود...

دریغ کردی...

نگذاشتی...

شکستی!

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 7:10 بعد از ظهر |
«به همان سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

ترک می گوید

دل٬

دیگر در جای خود نیست

به همین سادگی!»

                                                                        « استاد حسین منزوی»

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت 5:15 بعد از ظهر |
من دارم سر میخورم توی بیهودگی...

توی دلتنگی....

توی غم...

توی سر در گمی....

توی...

«خدایا دستمو بگیر.نذار سر بخورم...»

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت 9:32 بعد از ظهر |
خدایا بروم یا بمانم؟برای ماندنم میجنگم اما شاید رفتن بهتر باشد.نمیدانم خدا...کمک کن که درست تصمیم بگیرم هر چند که میدانم چیز سختی را انتخاب کرده ام.کمک کن.نوازشم کن با رحمت خود پروردگار من...

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 3 تیر1386 و ساعت 2:56 بعد از ظهر |