و بعد تر در آمده بود که خیلی بد است که آدم احساس کند قلب دارد ها!این را به این دلیل گفته بود که این روز ها مدام تپش قلب دارد.گفته بود خیلی بد است که قلبی که توی سینه ات می تپد ابراز و جود کند و بگوید آهاااااای !من هم یک جایی همین دور و برها هستم.میگفت وقتی میخوابد خصوصاْ به پهلوی چپ٬قلبش مدام با زمین جدل میکند٬انگار لگد میزند به دنیا٬به روزگار!
بعد ترش نشسته بودیم کلی حرف زده بودیم از همه ی فرشته های گاه و بی گاه دور و برمان.با همه ی خوبی ها و بدی هایشان.کلی حرف زده بودیم از همه ی آدم هایی که برایمان مثل فرشته اند و کم میدانیم در موردشان.
می دانی٬این روزها راستش نه!حتی آن روز ها هم فکر میکردم به همه ی این قضیه ها.سعی کرده بودم خیلی چیز ها را هضم کنم.خیلی از نبودن ها و خیلی از بودن ها را.اما نشد.نتوانستم.نمی شد هضم کرد دنیای پیچیده ی آدم ها را.نمی شد هضم کرد همه ی نا سپاسی شان را.چند بار خواستم بهش بگویم که عزیز من به فکر متقابل بودن بودن همه ی ارتباطت باش اگر٬اکر تداومش را می خواهی.اما راستش ترسیدم.نخواستم بشنوم که:هه!به تو چه ربطی دارد.خب واقعاْ هم به من ربطی نداشت.حرفی نبود که بشود گفتش!آن هم به فرشته ی این همه سال!!!!
و بعدتر یا شاید هم قبل تر! آن یکی اس.ام.اس زده بود و از موضوعی جالب برایم حرف زده بود.و یک کم بعد ترش هم تلفن زده بود برای عذر خواهی!و چقدر جالب بود خنده اش!همیشه به حرف هام میخندد.حتی به آن جدی هایشان...دوست دارم خنده هاش را.وقتی آدم ها میخندند دنیا خیلی قشنگتر میشود.کاش آن عزیز غمگین و صبور هم میخندید.از ته دل!!!!
پ.ن:نمی دانم الان کجای دنیا هستم.نمی دانم دارم توی کدام راه زندگی قدم بر میدارم اما دلم روشن است و پر امید.دلم روشن است به همه ی فردا های روشن.بهترم.الهی شکر...
پ.ن:عزیز صبور ببخش که به اینجا کشیدمت!
+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت
8:23 بعد از ظهر |