تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
می آید می نشیند توی چشمهام.درست گوشه ی چشمهام.می خواهد بریزد.دلم اما٬نمی آید.نمی خواهم گریه کنم.به این سر سختی لجوجانه خنده ام می گیرد.لبخندی میزنم که هیچ شباهتی به همیشه ی لبخند ندارد.و به یاد این جمله ی نادر ابراهیمی می افتم که«لبخند تذهیب زندگیست.»چه تعبیر زیبایی.و یادم میافتد که مدتهاست لبخند نزده ام.و می روم غرق می شوم توی همه سوالهای پریس.توی دنیای پر از کنایه ی علی.توی غربتی که رضا مدتهاست با آن درگیر شده.توی دلتنگی های زیبا.و توی پاکی ساناز. و این بار لبخند می زنم.لبخندی واقعی و کمی درد آلود.و صدای جیر جیرکهای آن بیرون زیر نور ماه٬همه ی توجهم را جلب می کند.خانه هم خاموش است و بی خاطره.تنهام.

درست حال و هوای هانس دلقک را دارم.توی کتاب «عقاید یک دلقک» اثر« هانریش بول» باهاش آشنا شدم.چه غربتی داشت قصه اش.چه طعم تلخی داشت همه داستانش.و این بار لبهام شوری چیزی را حس می کنند که غیر منتظره است.دلم برای هانس می سوزد و برای پریس.برای خودم و همه نوع بشر.که دارد غرق می شود توی بیهودگی.توی رنج.توی تهی!و رنج زبان مشترک آدمهاست و به قول شاملوی بزرگ «عشق» درد مشترکشان.و نکته اینجاست که همگی بی درد و خاموشیم!

پ.ن:این ها حرف های مدت ها قبل بود که الآن زدمشان.ربطی به حال و هوای این روزهام ندارد.

 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 11:35 بعد از ظهر |
و داشتم کتاب می خواندم .کتاب «کوری» را.نوشته ی "ژوزه ساراماگو"ست.و بعد چشمهام را بستم.و فکر کردم که چقدر مثل کورها شده ایم.میبینیم و رد میشویم بی آنکه ذره ای احساس مسئولیت لعنتی بیاید سراغمان.بی آنکه ذره ای دلمان بگیرد از این همه نا برابری های انسانی نا عادلانه.بی آنکه بخواهیم فکر کنیم به اتفاقی که دارد می افتد و شاید خدای ناکرده روزی گریبانگیر ما هم بشود.مدتهاست که دنیام مثل دنیای آدم بزرگها شده و شاید همین است که آزارم میدهد.نمی توانم با بی تفاوتی زندگی کنم.بی تفاوت نسبت به همه ی آدم هایی که خوب یا بد داریم زندگی میکنم باهاشان٬هر روز می بینمشان٬دست می دهم و سلام میکنم و لبخند میزنم به رویشان.خوب راستش همیشه هم کاری از دستم بر نمی آید.این حرف را بهروز ۴ سال پیش گفت :خودت مهمتر از عزیزانت هستی!ولی نتوانستم بپذیرم آن سالها این حرف را و هنوز هم.... 

امروز نهایت سعیم را به کار بردم که روز بهتری داشته باشم.تمام تلاشم را کردم که خودم راضی باشم ٬از همه ی تلاشهام.از همه بودنم.از همه ی نفس هایی که میکشم و از همه لبخند هایی که بر لب می آورم.«علی اگر بود شاید میگفت که خیلی آرمانی فکر میکنی.اگر بود بازهم میخندید به خواهر کوچکش.و من کیف میکردم از خنده هاش.»میدانم شاید این روز ها مرسوم نباشد این آرزو ها. مرسوم نباشد این خوب بودن های هر روزه.مرسوم نباشد رویاها را دنبال کردن .اما همیشه که قرار نیست طبق سنت های لعنتی مان عمل کنیم.همیشه که قرار نیست مثل کورها زندگی کنیم.همیشه که قرار نیست خودمان را به نفهمی بزنیم و وانمود کنیم ندیدن را و نشنیدن را.... نمی توانم زندگی کنم این گونه بی رویا.این گونه بی آرزو.این گونه بی زندگی...

پ.ن۱:آقای دکتر بی نهایت ممنونم.

پ.ن۲:پری کوچک باز هم بساز تا رها شوم از این همه بند!

پ.ن۳:از آن دوست و آشنای سالیان هم ممنونم.خیلی گرم بود آن هوا و مثل ... پشت در مطب ایستادن هم قصه ی خود را داشت.

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 5:17 بعد از ظهر |
این روز ها همه چیز می شویم:

غول سبز زشت٬

خواهر شوهر پاچه پاره!

دوست احمق٬

یک فیلسوف کوچک٬

و پیرزن هشتاد ساله حتی!

نمی دانم چه ربطی به هم دارند.اما این منم از نگاه این و آن!

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |
و بعد تر در آمده بود که خیلی بد است که آدم احساس کند قلب دارد ها!این را به این دلیل گفته بود که این روز ها مدام تپش قلب دارد.گفته بود خیلی بد است که قلبی که توی سینه ات می تپد ابراز و جود کند و بگوید آهاااااای !من هم یک جایی همین دور و برها هستم.میگفت وقتی میخوابد خصوصاْ به پهلوی چپ٬قلبش مدام با زمین جدل میکند٬انگار لگد میزند به دنیا٬به روزگار!

بعد ترش نشسته بودیم کلی حرف زده بودیم از همه ی فرشته های گاه و بی گاه دور و برمان.با همه ی خوبی ها و بدی هایشان.کلی حرف زده بودیم از همه ی آدم هایی که برایمان مثل فرشته اند و کم میدانیم در موردشان.

می دانی٬این روزها راستش نه!حتی آن روز ها هم فکر میکردم به همه ی این قضیه ها.سعی کرده بودم خیلی چیز ها را هضم کنم.خیلی از نبودن ها و خیلی از بودن ها را.اما نشد.نتوانستم.نمی شد هضم کرد دنیای پیچیده ی آدم ها را.نمی شد هضم کرد همه ی نا سپاسی شان را.چند بار خواستم بهش بگویم که عزیز من به فکر متقابل بودن بودن همه ی ارتباطت باش اگر٬اکر تداومش را می خواهی.اما راستش ترسیدم.نخواستم بشنوم که:هه!به تو چه ربطی دارد.خب واقعاْ هم به من ربطی نداشت.حرفی نبود که بشود گفتش!آن هم به فرشته ی این همه سال!!!!

و بعدتر یا شاید هم قبل تر! آن یکی اس.ام.اس زده بود و از موضوعی جالب برایم حرف زده بود.و یک کم بعد ترش هم تلفن زده بود برای عذر خواهی!و چقدر جالب بود خنده اش!همیشه به حرف هام میخندد.حتی به آن جدی هایشان...دوست دارم خنده هاش را.وقتی آدم ها میخندند دنیا خیلی قشنگتر میشود.کاش آن عزیز غمگین و صبور هم میخندید.از ته دل!!!!

 

پ.ن:نمی دانم الان کجای دنیا هستم.نمی دانم دارم توی کدام راه زندگی قدم بر میدارم اما دلم روشن است و پر امید.دلم روشن است به همه ی فردا های روشن.بهترم.الهی شکر...

پ.ن:عزیز صبور ببخش که به  اینجا کشیدمت!

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 8:23 بعد از ظهر |
دارم می روم.شاید به سمت بهتر شدن...
+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 4 مرداد1386 و ساعت 6:45 بعد از ظهر |
آمده بود توی همان راهرویی که قرار بود من ازش رد شوم ایستاده بود.اتفاقی! در همان ساعتی هم که من توی یکی از کلاس ها بودم!و اتفاقی نزدیک ساعتی که قرار بود کلاس را تعطیل کنم و بروم دنبال کارهام.و بعد تر هم که آمدم بیرون اتفاقی چشمهام به نگاهش رسیدند و باز....

اما آمده بود.بعد از سال ها٬ آمده بود.آمده بود که فلان پیغام را بدهد٬فلان حرف را بزند٬فلان نکته را یاد آوری کند٬فلان نگاه را تحویلم بدهد و فلان تجربه را در اختیارم بگذارد.آمده بود هشدارم بدهد که مبادا ... یا اصلاً آمده بود که دستهای دیگری را دچار این توهم کند که دستهام سردند...

اصلاً نمیدانم برای چه آمده بود اما ظاهراً پیامی با خودش آورده بود.می خواست حرفی بزند.لابد می خواست از حسی بگوید که به دلیل وجودش نتوانسته بود آن سالها دستم را محکم بگیرد که رها نشود دستهامان و بعد تر هم او گم نشود بین این همه هیاهو و تنهام بگذارد لای این همه غربت.

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 8:33 قبل از ظهر |