بقیه اش را آنجا مینویسم...خیلی تنهام!و این بار حتی او هم نه صدام را میشنود و نه دستم را میگیرد...
...الان اینجام.میگذارم زمان هر چه دلش میخواهد بگذارد و من هی دراز بکشم روی تخت و هی به حرفهای این و آن گوش کنم که فلان درس را توی حذف و اضافه ٬حذف کنیم و فلان درس را به جایش بگیریم.هی دراز بکشم روی تخت و به حرفهایی که گفتم و شنیدم فکر کنم.و هی غصه بخورم.کتابهای توی قفسه دارند چپ چپ نگاهم می کنند و آنسو تر کسی منتظر است که برویم «میوه ی ممنوعه» ببینیم.و من اینجا منتظر فردام.فردایی که هیچش را نمی دانم و بد جور هم منتظرم.و یکی آنجا نخ اعصاب مرا گرفته و هی دارد با هاش بازی میکند.هییییییی!
دچار یک جور سر در گمی ام.نمیدانم چه میخواهم و به دنبال چه هستم.و یکی هست که بگوید داری تین ایجر بازی در می آوری.هه!خنده دار است.یک تین ایجر بیست ساله که حسابی غمگین است.که امشب کلی ها بهش تلفن کردند و حال غربتش را پرسیده اند.وخواسته اند بدانن که "اینجا" اوضاع و احوال چطور است.آره یک تین ایجر گیج و ویجم.تین ایجرم....
