تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
دارم میروم و این بار نمی دانم دارم از چه فرار میکنم.از خودم٬از گذشته یا از حقیقت.اما سخت است رفتن.آن هم درست در لحظه ای که داری کشف میکنی دنیا را.خودت را.و اطرافت را.آره باید رفت...

بقیه اش را آنجا مینویسم...خیلی تنهام!و این بار حتی او هم نه صدام را میشنود و نه دستم را میگیرد...

 

...الان اینجام.میگذارم زمان هر چه دلش میخواهد بگذارد و من هی دراز بکشم روی تخت و هی به حرفهای این و آن گوش کنم که فلان درس را توی حذف و اضافه ٬حذف کنیم و فلان درس را به جایش بگیریم.هی دراز بکشم روی تخت و به حرفهایی که گفتم و شنیدم فکر کنم.و هی غصه بخورم.کتابهای توی قفسه دارند چپ چپ نگاهم می کنند و آنسو تر کسی منتظر است که برویم «میوه ی ممنوعه» ببینیم.و من اینجا منتظر فردام.فردایی که هیچش را نمی دانم و بد جور هم منتظرم.و یکی آنجا نخ اعصاب مرا گرفته و هی دارد با هاش بازی میکند.هییییییی!

دچار یک جور سر در گمی ام.نمیدانم چه میخواهم و به دنبال چه هستم.و یکی هست که بگوید داری تین ایجر بازی در می آوری.هه!خنده دار است.یک تین ایجر بیست ساله که حسابی غمگین است.که امشب کلی ها بهش تلفن کردند و حال غربتش را پرسیده اند.وخواسته اند بدانن که "اینجا" اوضاع و احوال چطور است.آره یک تین ایجر گیج و ویجم.تین ایجرم....

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 7:5 قبل از ظهر |
امروز صبح وقتی که چشمهام را باز کردم ٬حس کردم که چقدر دلم جایزه می خواهد.درست مثل نیکان.کادو نه!جایزه دلم میخواهد.مثلاً اینکه به خاطر یک کار خوب یا چه میدانم درس خواندن یا کمک کردن و این ها یکی بیاید بهت جایزه بدهد .

یادم هست اولین جایزه ای که گرفتم یک کیت کامل از لوازم التحریر بود.کلاس اول بودم.(من مهد نرفتم.).مداد چهار رنگش را هنوز نگه داشته ام.و چقدر دوستش دارم.آخرین جایزه ای هم که گرفتم فکر کنم سوم دبیرستان بودم یا دوم.و یادم هست که آن سالها جایزه هامان ظروف آشپزخانه بود!یا نه دو سال بعد ترش به رتبه های برتر کنکور سراسری جایزه می دادند!!!!و آن بار بهمان سکه دادند.که باز هم به دلمان ننشست.

مدتهاست که دیگر کسی بهم جایزه نداده.چک حقوقم را هم دلم نمی خواهد به چشم جایزه نگاه کنم٬چرا که لذتش خیلی کمتر است از جایزه های لذت بخش کودکیم!.میدانی دلم از آن جایزه هایی می خواهد که با گرفتنشان ذوق مرگ می شدیم و عرش را تماشا می کردیم.هر چند که می دانم دستهای زندگی پر از جایزه است.پر از لطف است.حتی اگر رنگ درد باشند!اما دلم جایزه می خواهد.درست مثل نیکان.

 

پ.ن۱:نیکان تنها برادر زاده ی ۴ ساله ام است که مدتهاست ندیده امش.

پ.ن:من دلم جایزه می خواد این حرفا هم حالیم نیست!!!!!!

پ.ن۳:حالا خدایی فرق کادو و جایزه چیه؟

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 8:13 قبل از ظهر |

یواش یواش دارم حرکت می کنم.چمدانم را می گذارم روی پله های دم در.در همه ی اتاقها را هم می بندم.مامان دوست ندارد در ها را ببندم ولی.بعدش کفشهای اسپری خورده ام را برمیدارم و میگذارم روی پله ها.یادم می آید که هنوز قرآن را نبوسیده ام.و کسی هم نیست که پشت سرم آب بریزد!قرآن را برمیدارم.درست کنار جانماز مامان است.می بوسمش.دوباره راه می افتم و این بار سر راهم همه ی پرده ها را هم می کشم.تلفن را هم می کشم.دلم نمی خواهد حالا که دارم می روم کسی تلفن کند.هه!چه فکر هایی می کنم!کفشهام را می پوشم و در پشت سر را هم قفل می کنم.از توی حیاط هم رد می شوم و چقدر بوی اطلسی می آید این بار.در را باز می کنم.پا به کوچه می گذارم.خداحافظ من قدیمی من.من از خودم راه افتادم...

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 13 شهریور1386 و ساعت 7:30 قبل از ظهر |
اینجا واسه یه مدت تعطیله.یه تعطیلی وبلاگی اساسی.نیاز به ریکاوری دارم.

ایشالا که همگی شاد باشید.تا بعد خداحافظ...

                                       و شاید تا همیشه.

 

پ.ن:بیست سالگی هم همانطور است که نوزده سالگی بود.آدم نمی شویم که!

خیلی بعداً تر نوشت:فکرم از رفتن منصرف شده فعلا.دارم جمع و جورش میکنم.شاید شاید شاید یه تغییری توی سبک نوشتنم بدم.

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 9:9 بعد از ظهر |