تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
ذهنم لبریز واژه است اما نمی توانم بگویم.فاصله ها هر روز بیشتر و بیشتر می شوند.من در خودم بیشتر و بیشتر فشرده می شوم.توی خودم پرت می شوم.محکم می خورم به دیوارهای درونم.و بر زمین می افتم.و برخاستن را ...

این روزها طوری شده ام که تا به حال نبوده ام.نه صبور٬ نه خسته٬ نه دلتنگ و حتی نه فراری!ایستاده ام این بار برای تحمل همه ی روزمرگی ها.برای تحمل عادت.برای ایستادن ایستاده ام.و این بار تنهای تنها.بی سنگ صبور...

دستهام را که به آسمان دراز می کنم انگار  از آن فاصله می گیرم.از همه چیز فاصله می گیرم.از خودم٬ از خدا٬ از دنیا ٬از آدمها...و دیوانه وار در سکوت فریاد می کشم و او نمی بیند این بار...شاید به حال خود مانده ای بیش نباشم...مدتهاست که دیگر مهتاب مرا یاد آرزوهای دور و دراز قشنگ نمی اندازد.مدتهاست که آسمان دیگر برایم هم معنای آسمان نیست.دیوارها قد می کشند.بزرگ و بزرگتر می شوند.همه ی وسعت دنیام می شوند و من بین این همه دیوار دلم پنجره می خواهد.یک پنجره برای پرواز ٬برای رفتن....

پ.ن ۱:این روزها دارم مثل آدم بزرگها٬کوچک می شوم.

پ.ن ۲:یکی از دوستهام این روزها عجیب دلتنگ و خسته است.برایش شادی آرزو کنید.

پ.ن ۳:کاش گریه میکردم تا سبک شوم.پری خوش به حالت...

پ.ن ۴:پاییز دارد می دود زیر پوستم.رخنه میکند درونم.هوا هم مثل همیشه ی اینجا ابری و بارانی و سرد است...

پ.ن ۵:دلتنگم.

پ.ن ۶:پست هام دارند بیشتر به پی نوشت شبیه میشوند تا به پست!

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 29 مهر1386 و ساعت 9:47 قبل از ظهر |
می روم بیرون توی حیاط.می خواهم لباسهام را از روی بند بردارم.آفتاب پاییز می خورد توی صورتم.توی چشمهام.چشمهام را میبندم.دلم می خواهد روحم را عریان کنم.آویزانش کنم روی بند.بگذارمش در پناه آفتاب.بگذارمش توی باد تا بوزد٬موهاش را پریشان کند.صورتش را نوازش کند.بگذارمش زیر باران.باران بخورد.سیراب بشود از احساس زلال بودن.خیس شود دستهاش.نمناک شود صورتش.تر شود چشمهاش.

دلم می خواهد روح من از همان جا٬روی بند ببیند گل ها را که با چه تلاشی از لا به لای علفهای هرز آمده اند بالا تا تنشان را توی آفتاب عریان کنند.ببیند پروانه های پی در پی این وقت از سال را.پروانه های سفید کوچک عاشق را.

اصلاً  دلم میخواهد روح من شب را همان جا بماند.زیرآسمان.ماه را ببیند.نورش را.بازیش با ابر ها را...آره روح من تشنه است.روح من تنهاست...

پ.ن ۱:خدا پدر حیاط خوابگاهو بیامرزه!

پ.ن ۲:نمیدونم چه مرگمه!خفن سرما خوردم.بدنم درد میکنه!

پ.ن ۳:این روزا دلم به بودن تو هم خوش نیست.باورکن.

پ.ن ۴:درس نمیخونم.قاط زدم...

پ.ن ۵:دلم هوا می خواد.از اون دو نفره هاش.میخوام تنهایی توش قدم بزنم...

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 22 مهر1386 و ساعت 9:24 قبل از ظهر |
اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر میکردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آنقدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجمشان بزرگتر از دل میشود٬ میترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردنشان -بس که بزرگند-باید فاصله بگیرم٬میترسم.از وقتی فهمیده ام ابعاد بزرگیش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام.از حقارت خودم لجم گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روحم!فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.فکر می کردم این من هستم که که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.اما نماند.به سرعت بزرگ شد .از لای انگشتان من لغزید و گریخت.آن قدر که من مقهور آن شدم.آن قدر که دیگر وسعتش از مرز های دوست داشتن فراتر رفت.آن قدر که از من فرمان نمی برد.آن قدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند.اکنون با همه ی توانی که برایم باقی مانده است میگویم«دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم ٬رها شوم.

مصطفی مستور.حکایت عشقی بی قاف ٬بی شین٬بی نقطه

پ.ن:این روزها عجیب اند همه ی آدمها.دوست دارم این درد ها.بزرگ می شوم.به یاد این شعر از قیصر امین پور می افتم باز:«و مرد زیر آسیاب درد است که مرد می شود.و اگر مرد٬مرد نباشد٬درد معنایش را از دست خواهد داد...»

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 2:29 بعد از ظهر |
همه ی ما توی زندگیمون چیزهایی داریم که فقط واسه خودمونن.که نمی شه با هیچ کسی تقسیمشون کرد.یک سری تجربه های خاص هستن که فقط خودمون درکشون می کنیم.یه چیزایی رو فقط خودمونیم که تجربه کردیم و تلخی و شیرینش رو چشیدیم.این چیزای خاص همشون بایگانی می شن توی خصوصی ترین قسمت ذهن و زندگی و روزگارمون.روزگار خودمون.من فكر ميكنم كه منيت آدما وابسته به همين تجربه ها و اندوخته هاي شخصيشونه.تازگیا این تجربه های خاص من دارن زیاد می شن.یعنی چیزای غیرقابل تقسیم زندگیم دارن هی بیشتر و بیشتر می شن.(یاد این حرف علی می افتم که می گفت:"آدما هر چقدر که بزرگتر میشن تنها تر هم میشن.") آره تنها تر می شیم.مثل یه اتم که با الکترون گرفتن حجمش بیشتر میشه و فاصله ی هستش تا محیط پیرامونش بیشتر و بیشتر میشه.(البته بعضي از اتم ها با گرفتن الكترون بيشتر در خودشون فشرده ميشن!!!!!)منم هی فاصلم داره زیاد می شه.با همه چیز و همه کس.حتی دنیا و روزگار.دنیای آدما یه جورایی جالب و عجیبه برام.فاصله های آدما با محیطشون برام جالبه. گاهی این فاصله ها تا آسمون هم میرن.

این روزا خیلی چیزای جالب جالب می بینم.مثلاً یکیش همین قضیه ی شب قدر و ایناس.خیلی از ما ها میریم تا سحر قرآن می ذاریم روی سرمون و می گیم «الغوث الغوث٬خلصنا من النار٬يا رب».یا می گیم «یا غیاث المستغیثین» .یا حتی «الهی العفو».اما چند درصدمون صبح روز بعدش سعی می کنیم آدمای بهتری باشیم نسبت به روز قبلمون؟چند درصدمون کمتر بدی می کنیم در حق همدیگه؟خیلیا  صبح روز بعد همون آدمان.هیچ فرقی هم نکردن.مگه نمی گن که سرنوشت آدما توی شب قدر مقدر می شه؟مگه نمیگن شب قدر درای آسمون بازن و فرشته ها میان رو زمین و آه آدما به گوش خدا می رسه؟شایدم این چیزا یه کم با ذهنیت رئالیست آدمای امروزی مطابق نباشه!!!! اما آخرش ما نفهمیدیم این الهی العفو گفتنه رو ببینیم یا همون آدمای همیشه رو!

پ.ن۱:علی می گفت:«گر گدا کاهل بود٬تقصیر صاحب خانه چیست؟»

پ.ن۲:با همه ی اوضاع و احوال بايگاني هاي شخصي و اين صحبتا ٬همچنان خراب رفقاي قديم و جديديم!!!!

پ.ن۳:پوست كلفت شدن هم چيز بدي نيست هااااا.

پ.ن۴:اس.ام.اس جواب ندادن پريروز هم كه جاي خودشو داشت.گستاخيم حدي داره.

پ.ن۵:دنياي آدما با همه ي خوب و بدش ٬دوست داشتني و پر رمز و رازه.

پ.ن۶:دنياي آدما حالت جنرال قضيست.دنياي من مستثني از دنياي بقيه آدما نيست.

پ.ن۷:بهنوش مي گفت:«لذت داشتن يه دوست خوب توي اين دنياي بد مثل خوردن يه فنجون قهوه ي داغه توي برف.درسته كه هوا رو گرم نميكنه ٬اما آدمو دلگرم مي كنه.‌‌» و احسان هم می گفت:«گاهي وقتا هم داشتن يه دوست خوب٬ تحمل سرماي برف رو واسه آدم سخت مي كنه.»

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 1:26 قبل از ظهر |