...من اما اسمش را می گذارم قصه ی دوراهی ها.دو راهی هایی که مرا از یک مسیر و تو را از دیگری می برند.هی از هم دور تر و دورتر و دورتر و دورتر.حالا می فهمم که دو راهی ها از خط های موازی هم غمگین ترند.آنها اقلا فاصله شان حفظ م یشود اما دوراهی ها چه؟
فاصله زیاد تر میشود و دستهام را از دستهات دور می کند.اما چاره ای نیست.هم هدف نبودیم هیچگاه.من دنبال چیز دیگری بودم که دیوار نبود.تو اما به دنبال دیواری بودی که تکیه گاه خستگیت باشد٬نوازشت کند٬همراهیت کند.اما من؟!؟!راستش هنوز که هنوز است نمیدانم دنبال چه می گردم !دست کم میدانم که دیوار نیست!میدانم که دیوار را دوست ندارم.دیوار بودن یا دیوار شدن.فرق نمی کند.همراه هم نبودیم.از اول نبودیم.فقط یک جایی از زندگی توی یک بازه ی زمانی خاص هم مسیر بودیم.و شاید گرما بخش دیگری.به قول تو از تنهایی راه رفتن که بهتر بود! تو می گویی مسیرت را تغییر می دهی تا هم مسیر شویم باز هم و من نمی پذیرم.توانمان در فراز و فرود ها یکی نیست آخر.تنها می مانی.من هم ...
می گویی نمی گذارم فاصله کمتر شود از این و یا بیشتر شود از این! اما من نمی خواهم هم مسیر شویم.به چه قیمتی؟به قیمت تمام شدن آرزوهات٬نرسیدن به هدفهات و کامل نشدن روزگارت؟نمی توانم ببینم سرزنش چشمهات را برای کسی که فردا درون آینه میبینیش.روزی خسته می شوی آخر...
تو اسمش را چه میگذاری؟سرنوشت ٬ تقدیر٬ یا چه میدانم دوراهی؟نکند تو هم غربت دو راهی ها را داشته باشی؟نه! تو اسمش را بگذار «مشیت الهی».سبک تر می شوی! میدانم.نگران من هم نباش.نمی ترسم از تنهایی.نمی ترسم از تاریکی.نمی ترسم از سرما...
برو!من هم می روم.به امید روز ی که جایی دیگر از زندگی٬یک بازه ی زمانی دیگر٬دایره هامان از هم بگذرند....
پ.ن:امتحان نت هر طور بود تمام شد،اما...
