تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
توی این سرما ٬چای سرد شده ی روی میز٬توی همان اتاقی که همه ی هفته هام را تویش می گذرانم و شاید همان فکر های همیشگی.جزوه های باز٬«نگهداری و تعمیرات یعنی فعالیت هایی که کلیه ی دارایی های فیزیکی را در شرایط قابل قبول نگه می دارد....»٬و کمی بعد تر آهنگ خواجه امیری که می گوید:«آخر غربت دنیاست مگه نه٬اول دو راهی آشنا شدن».

...من اما اسمش را می گذارم قصه ی دوراهی ها.دو راهی هایی که مرا از یک مسیر و تو را از دیگری می برند.هی از هم دور تر و دورتر و دورتر و دورتر.حالا می فهمم که دو راهی ها از خط های موازی هم غمگین ترند.آنها اقلا فاصله شان حفظ م یشود اما دوراهی ها چه؟

فاصله زیاد تر میشود و دستهام را از دستهات دور می کند.اما چاره ای نیست.هم هدف نبودیم هیچگاه.من دنبال چیز دیگری بودم که دیوار نبود.تو اما به دنبال دیواری بودی که تکیه گاه خستگیت باشد٬نوازشت کند٬همراهیت کند.اما من؟!؟!راستش هنوز که هنوز است نمیدانم دنبال چه می گردم !دست کم میدانم که دیوار نیست!میدانم که دیوار را دوست ندارم.دیوار بودن یا دیوار شدن.فرق نمی کند.همراه هم نبودیم.از اول نبودیم.فقط یک جایی از زندگی توی یک بازه ی زمانی خاص هم مسیر بودیم.و شاید گرما بخش دیگری.به قول تو از تنهایی راه رفتن که بهتر بود! تو می گویی مسیرت را تغییر می دهی تا هم مسیر شویم باز هم و من  نمی پذیرم.توانمان در فراز و فرود ها یکی نیست آخر.تنها می مانی.من هم ...

می گویی نمی گذارم فاصله کمتر شود از این و یا بیشتر شود از این! اما من نمی خواهم هم مسیر شویم.به چه قیمتی؟به قیمت تمام شدن آرزوهات٬نرسیدن به هدفهات و کامل نشدن روزگارت؟نمی توانم ببینم سرزنش چشمهات را برای کسی که فردا درون آینه میبینیش.روزی خسته می شوی آخر...

تو اسمش را چه میگذاری؟سرنوشت ٬ تقدیر٬ یا چه میدانم دوراهی؟نکند تو هم غربت دو راهی ها را داشته باشی؟نه! تو اسمش را بگذار «مشیت الهی».سبک تر می شوی! میدانم.نگران من هم نباش.نمی ترسم از تنهایی.نمی ترسم از تاریکی.نمی ترسم از سرما...

برو!من هم می روم.به امید روز ی که جایی دیگر از زندگی٬یک بازه ی زمانی دیگر٬دایره هامان از هم بگذرند.... 

پ.ن:امتحان نت هر طور بود تمام شد،اما...
+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 22 آبان1386 و ساعت 1:0 بعد از ظهر |
دایره هام دارند با سرعتی دیوانه وار وسیع می شوند. نمی توانم جلوش را بگیرم....

دایره هام می شوند وسعت همه ی دنیا.وقتی می رسی بهشان انگار به یک منحنی رسیده ای.و من در این میان احساس وسعت می کنم.مرزی ندارم.وسیع و بی پایانم این بار.سرشارم از زندگی.سرشار از بودن.سرشار از خودم.و شاید خدا....

پ.ن:احساس می کنم که انقلاب است درونم.انقلابی آرام و خاموش...

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت 9:33 قبل از ظهر |
اخمهام توی هم است و همین جوری نشسته ام روی صندلی قهوه ای همیشگی.پشت میز تحریری که چند وقتی است همیشگی نیست!mp3 playerسوخته ام هم یک کم آن طرف تر است و اعصابم را بیشتر خرد می کند.مثل همیشه یک چیزی دارد توی دلم چنگ می زند.یک چیزی توی گلویم گیر کرده و پاین نمی رود.گمانم بغض است.از همان بغض های بی بارش.از همان ها که آن روز پسره را مجبور کرده بود اعتراف کند به یاس فلسفی رسیده یا چه می دانم به خلاءی دردناک!(قابل توجه خانه ای از شن و مه عزیز).گور پدر غصه!دیگر نای غصه خوردن هم ندارم...

دلم می خواهد بروم نماز بخوانم یا به قول مامان "رو به خدا بایستم.".دلم می خواهد همه ی غمهام را بریزم توی یک گونی!ببرم بیندازمش توی زاینده رود.ببردشان باتلاق گاوخونی .یا چه میدانم ببرمشان آنجا که زباله های شهری را دفن می کنند.یا اصلا ً ببرم بسوزانمشان.تازه٬فکر می کنم سقف ذهنم سوراخ شده و چکه می کند.یا شاید هم صافی ذهنم دست و دلبازیش گل کرده و می گذارد هر فکر ِ بی پدری سر و کله اش پیدا شود توی کله ی من و من هی بهش فکر کنم.هی فکر کنم...

باید فیلتر ذهنم را عوض کنم.درست کار نمی کند دیگر.باید یک فیلتر نو برایش بخرم.(به یاد فیلتر هواهای آن سال ها)کسی فیلتر خوب برای ذهن من سراغ ندارد؟؟؟

پ.ن۱:دستهام خالی خالی اند.نگاه می کنی خدا؟

پ.ن۲:دارم به یک خزعبلات نویس حرفه ای تبدیل می شوم.فکر کنم وقت آن رسیده که بتوانم به خودم افتخار کنم.

پ.ن۳:فکرکنم باید تصمیمات جدی تری بگیرم.دیگر غصه خوردن هم تکراری شده!

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |