تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
چهار دیواری من آنقدر ها بزرگ نیست اما زیاد هم شلوغ نیست.توی چهار دیواریم شاید ده تا آدم هم نباشند.اما یک حیاط دارد این چهاردیواری که بر خلاف خودش خیلی بزرگ است.یا به بیانی خیلی خیلی گنده است....

۱-مهمترین فرد چهاردیواریم بابا است که خیلی وقتها پدر صدایش می زنیم.پدر آدم با اقتداری است که پشت احساساتش قایم می شود خیلی وقتها.بابا همیشه نقش اول همه ی قصه هاست.همیشه قهرمان خوب قصه هاست که آخرش همه ی آدم بدها را به سزای عملشان می رساند و بهش مدال افتخار هم می دهند.بابا مثل زورو است.کسی هم حرف روی حرفش نمی زند.البته این روزها کمتر ٬چون بابا خیلی سنتی فکر می کند.درست مثل خیلی از پدر های امروزی...

۲-بابا همیشه یک دستیار دارد به اسم مامان.مامان مهربانترین و ساده دل ترین دستیار دنیاست.مامان همیشه روی خوب سکه ها را می بیند.همیشه ورقهای خوب توی دستش می افتد.همه ی آس ها دست اوست.مخ بابا هم همینطور!البته مامان با همه ی خوبیش خیلی کلفت سخن است!گاهی وقت ها حرف های نیش دار میزند و کاری می کند که آنجای آدم بسوزد....

۳-این چهار دیواری یک زوروی کوچک هم دارد که دارد توی سرزمین های دور دست زندگی می کند.این زوروی کوچک دقیقاً شبیه باباست منتها نه سنتی.خیلی اُپن است.من عجیب غریب دوستش دارم.یک جورهایی نصف الگو های ذهنیم را او ایجاد می کند.آدم باحالی است.عجیب هم دوست داشتنی است...

۴-نفر بعدی  آدمهای چهار دیواری من یک معلم است که کلی درس فنی خوانده.آدم آرامی است.برای اثبات حضورش هیچ کاری نمی کند.فقط گاهی غرغر می کند و ته دل آدم را همچین خالی می کند انگار که یک بیل مکانیکی آورده باشند و همه ی اعضا و جوارح درونت را کنده باشند و برده باشند٬ ریخته باشند توی زباله دانی...

۵-نفر بعدی یک نقاش است.یک نقاش که هیچ وقت نشان نمی دهد درونش چی می گذرد.همه ی حسش را می ریزد توی رنگ ها.می ریزد توی کاغذ های کلفت خیس.آبرنگ کار می کند آخر.اینقدر کارهاش دلنشینند که نگو.تازگی ها هم به نمایشگاهش فکر می کند.خیلی هم عاقل است این را یادم نرود بگویم...

۶-نفر بعدی آدم جالبی است.یک جورهایی یک بیزنس مَن به تمام معنا...خالی بند خوبی هم هست.خلاصه یک بازاری تمام عیار است هاااا.یک کمی هم خسیس است.از آنهایی که وقتی باهات کار دارند بهت میس کال میزنند!آدم "زی زی" ای هم هست.خلاصه...

۷-نفر بعدی که همسر آقای بیزنس مَن باشد یک خانم به تمام معناست.از آن کدبانو هایی که آداب شوهر داری و بچه داری و اینها را باید بروی ازشان یاد بگیری.از آن عروس هایی که هر مادر شوهری آرزوی داشتنشان را دارد! تازه٬خیلی هم آدم تیزی است.بهتر است که هیچ وقت بهش دروغ گفته نشود چون مثل خانم مارپل ته و توی قضیه را در می آورد و خدا به داد فرد دروغگو برسد...اما مهربان است و بخشنده.درست مثل مامان!

۸-نفر بعدی که هنوز نمی شناسمش!از آن آدمهایی است که می گویند جسور است.اما نه از نوع "مشمئز کننده"اش!خیلی هم سر و زبان دارد.از آن پدر سوخته هاست.خیلی هم بی تربیت است.البته همیشه این جوری نیست.خیلی کتاب می خواند.زر هم زیاد می زند البته!خیلی هم چایی می خورد...

۹-و اما آخرین نفر پسر بچه ی تخس و سرتقی است که گاهی وقتها از شیطانیهایش دادمان میرود توی هوا.پسر بچه ی به شدت باهوشی است که هیچ چیزی از یادش نمیرود.یعنی نمی توانید خرش کنید به هیچ وجه!این پسر بچه ی باهوش مرد عنکبوتی هم زیاد دوست دارد.توی بازی هایش من همیشه شیطان سبز هستم...(پرنسس فیونا!!!!!!)

تبصره ها:

*یک نفر دیگر هم هست که نمیدانم هست یا نیست.بهتر است از خودش بپرسم.اما خب بهتر است که باشد.یعنی باید باشد.همه ی خیابانها موقع پرسه زدن هام٬ بدون او چیزی کم دارند.اما خب از آن آدمهای احساساتی است که دوست دارد فقط مهربان باشد و بس...بی توقع ترین آدمی که تا حالا دیده ام!

*راستی توی آدم های چار دیواری من یک "مامان"ِدیگر هم هست هااااا! مامن خوبی هم هست.فکر کنم توی بغلش جا بشوم!از آن مامان هایی است که یک جاهایی حرف٬ حرف خودش است!بهتر است برایش ناز نکنید چون دیگر نمی بردتان دیسکو و شما مجبورید همه ی آخر هفته را بنشینید توی خانه و تلویزیون تماشا کنید.مامانِ دیگر٬ آدم خیلی درد کشیده ای است .طرز فکر جالبی هم دارد.خیلی هم قشنگ می خندد.

پ.ن۱:دیدید همچین کم هم نیستیم هااااا!اگه تونستید منو پیدا کنید؟

پ.ن۲:کم کم به حیاط این چاردیواری هم سر میزنیم...

پ.ن۳:راستی دیدید چقدر فک و فامیل دارم!

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 28 آذر1386 و ساعت 0:14 قبل از ظهر |
یأسی شیرین ریشه می دواند توی همه لحظه هام.می پیچد و بالا می رود.آنقدر بالا که دستم به سر شاخه اش نمی رسد.گم می کنم خودم را توی جای جای روزمرگی هام و هنوز آن یأس لذت بخش را زیر پوستم حس می کنم.تاول میزند ذهنم از این همه جنجال.این همه تکاپوی بیهوده.این همه هجوم یأس...راه رفتن را گم می کنم.بودن را و حتی نبودن را.گم می شوم و باز گم می شوم.خانه ام کجاست؟؟؟؟

 به قول شاملوی بزرگ:

مسجد من کجاست؟

بادستهای عاشقت

مرا

آنجا

مزاری بنا کن....

پ.ن:فکر کنم تا یه مدتی نیام این طرفا.شاید یه روز٬شاید دو روز٬شاید بیشتر!

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 21 آذر1386 و ساعت 9:20 قبل از ظهر |
من ِ رو سیاه٬از سیاهی چشم های تو جان گرفتم.یا نه بهتر بگویم٬زاده شدم.در تب و تاب مژه هات قد کشیدم و بزرگ شدم.شاید از آغاز نقطه ای بیش نبودم.شاید هم کلمه٬یا نه اصلا کتابی بودم که دست هات سطر سطرم را نوشت.شاید هم اشک بودم.اشکی که توی شب چشمهات جان گرفت و توی تب و تاب مژه هات قد کشید.من سالهاست که توی شب چشمهات قدم می زنم.همه ی بیراهه هاش را می شناسم.عین کف دست.با همه ی کوچه پس کوچه هاش آشنایم.یعنی توی هزارتوی چشمت گم شده ام.درست مثل مسافر کوچولو روی اخترک چشمهات خانه دارم.کنار آن نی نی معصوم ِ لبریز.سالهاست که پا به پای چشمهات تا صبح بیدار مانده ام.منتظر طلوع خورشید.منتظر فردا.

سالهاست که زمستان ها با توی برف راه آمده ام.آمدم.ماندم.نرفتم.نرفتم.نرفتم.بهار ها ٬جوانه زدن و روییدن را از نگاه تو شناخته ام و تابستان ها پشت عینک آفتابیت پنهان شده ام تا مبادا حجم هرم آفتاب٬ نابودم کند.من بارها زیر باران های پاییزی قطره های باران را مهمانی داده ام.درست در حوالی آن دو نی نی معصوم.من توی گرمی چشمهات خانه داشته ام این همه سال.

از چشمهات که میزنم بیرون صدای شکستن چیزی را می شنوم٬و نمی دانم چیست؟دل من است یا سکوت شب چشمهات.(مسافر کوچولو می رسد به زمین).می چکم روی گونه ات.از انحنای گونه ات رد می شوم.باز هم پایین تر٬پایین تر٬پایین تر٬تا برسم به چانه ات. آماده ی سقوط می شوم.سقوطی که کمال صعود است.مگر نه اینست که اشک صعود نمی کند٬سقوط می کند و به کمال می رسد.می چکم روی دست هات.توی شیار انگشت هات.محو می شوم.نابود می شوم اما...به اوج می رسم.

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 16 آذر1386 و ساعت 10:37 بعد از ظهر |
اینو امروز یکی از دوستام برام میل کرده بود.خیلی خوشم اومد.گذاشتم اینجا که شما ها هم بخونین و حالشو ببرین.با اجازه ی نویسنده:
"فکر می‌کردم دوستم داری. فکر می‌کردم در قصه‌ی تو نقش اول هستم. بعدها با خودم گفتم شاید نقش دومی چیزی هستم که دیده نمی‌شوم اما حضورم ملموس است. حالا می‌بینم هزارتا شخصیت دارد این قصه‌ی تو. حالا، دردش همینجاست، می‌بینم در این هزار نام، نام کوچکی از من نیست. حالا فکر می‌کنم اگر قصه‌ی تو، کتابی بود مثل یکی از آن کتاب‌های مفصلی که مخابرات چاپ می‌کند، و نام همه در آن است، باز هم نام همه در آن بود و نام من نبود. فکر می‌کنم نام همه در گوشی تلفن همراه تو هست. نام همه. و من هر بار که به تو زنگ زده‌ام، تو سریع مرا شناخته‌ای. چون شماره‌ای را دیده‌ای و این تنها شماره‌ی عالم است که نام صاحبش را در حافظه‌ی گوشی‌ات ثبت نکرده‌ای و نمی‌شناسی‌اش؛ نام مرا. شماره‌ی مرا. حالا فکر می‌کنم حضورم مکمل نقش تو نیست. فکر می‌کنم حضور هر یک از ما، نافی حضور که هیچی، نافی وجود دیگری است. مطمئنم اگر در قصه‌ای ببینم نام مرا کنار نام تو قرار داده‌اند، با یک فانتزی احمقانه روبریم. نه، راستش مطمئن می‌شوم که من مرده‌ام. رفته‌ام. و این یک جریان سیال ذهنی مالیخولیایی است که خواسته عناصری را که هرگز در کنار هم جا نمی‌گیرند، کنار هم جا داده باشد. جمع اضدادی که قدیم‌ترها می‌گفتند. جمع من و تو. که خیالم راحت است تا دنیا دنیاست این جمع، ما نمی‌شود. حالا فکر می‌کنم دوتا قصه‌ی جدا هستیم. تو رمانی که خواندنت تا ابد طول می‌کشد، من داستان کوتاه کوتاهی که نخواندنم تا ابد طول کشیده است."

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 16 آذر1386 و ساعت 1:15 بعد از ظهر |
دیشب باران بارید.تا صبح .من دلم می خواست بیایم دستت را بگیرم، برویم زیر آن همه باران راه برویم.درست مثل آن سال هامان.توی خیابان های شلوغ عصر.بعد از کلاس که می آمدم دنبالت و یادم نیست که تا کجا دست در دست راه می رفتیم و حرف می زدیم و به ریش مردم توی خیابان می خندیدیم.

دیشب بد جور دلم هوایت را کرده بود.آخر نمی دانی بعد از رفتنت، خیلی دلم می گیرد.بعد از اینکه دستهات مال دیگری شدند(دستهات از اول هم مال من نبودند،میدانم)،یک چیزی ته دلم همیشه غصه دارت بود.ولی خب،حالا دیگر مدتهاست که به نبودنت عادت کرده ام.یا بهتر است بگویم عادت کرده ایم!(چرایش را تو و من و او می دانیم و بس.) دیگر دلم تنگ دستهات نیست راستش را بخواهی.فقط گاهی که باران می آید بدجور هواییت می شوم.

من دستهام توی باد رهاند.خانه ای ندارند.شاید گاهی خیلی تنها هم باشند.اما تو نه!شاید تو خیلی کم طاقت بودی که نمی توانستی تنها بمانی.من هم کم طاقت بودم.اماصبرم بیشتر از تو بود.هنوز هم هست.یادت می آید آن روز داشتیم توی خیابان ، آزرو می کردیم؛ من آرزویم را با صدای بلند گفتم؟گفتم دلم می خواهد دلت گرم ترین خانه ی دنیا باشد برایش و تو خندیدی.بی امان خندیدی.و من الان دلتنگ آن خنده های بیصدای گاه و بیگاهم.بی قهقه!

برایت نگفتم که یک شب دیگر،نمی دانم دو هفته ی پیش انگار،توی شلوغی خیابان های تهران،یک هو آسمان را نگاه کردم و ماه را دیدم که با همه ی شکوهش به خاطره هام می تابید.آن شب من دوباره آرزو کردم.برای تو و او.آرزو کردم که به آرزوهایتان برسید.هم تو و هم او....(آرزو کردن برای دیگران را از پریس یاد گرفته ام.) درست است که زمان می گذرد و غبار می نشاند روی همه ی خاطره ها و آرزوهای آن سالهای دور اما...باران که می بارد همیشه دلتنگت می شوم....

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 12 آذر1386 و ساعت 12:31 بعد از ظهر |
به علی و گرمی دستهاش:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این ها را فقط به حساب یک تشکر دوستانه بگذار.ما و خیلی از آدم ها از همان حقیقت "زبر" مستثنی نیستیم و نبودیم.اما بابت همه چیز،حتی بودنت ممنونم.( میدانم که صندوق پیام هات را پرکرده ام از تشکر های گاه و بیگاه،پس این بار، همین جا،از همین راه دور ،تشکر می کنم....).

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 12:41 بعد از ظهر |