تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
به بن بست رسیده ام.گیرم که به کفش دنیا هم نباشد.گیرم که کسی نباشد نکاه کند کلاف سر در گم تاریک مرا.گیرم که کسی نباشد بیاید بخندد به ریش همه ی رویا بافتن من.گیرم که اصلا کسی نباشد.گیرم همه مرده.گیرم همه خالی.گیرم همه هیچ...

باشد .باشد.قرار است حرف های زبر نزنیم.قرار است نگوییم که خسته شده ایم.قرار است نگوییم از تکرار ملال آور روزها خسته ایم.قرار است بروز نده ایم توی بن بستیم.باشد.باشد.اصلا به قول سید علی صالحی "ملالی نیست!اما تو باور مکن....".اما...من به بن بست رسیده ام...

پ.ن۱:سرم به دنیا و عقبی فرو نمی آید٬تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست...

پ.ن۲:حالم بده٬حالم بده....

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 29 دی1386 و ساعت 8:28 بعد از ظهر |
مامان لیوان چای به دست می آید توی اتاقم.نگاهم می کند و می فهمد که چشمهام مثل همیشه نیستند.ابریند انگار.صدا می گوید :"خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود

                                              پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست

                                              من به خط و خبری از تو قناعت کردم

                                              قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست..."

مامان لبخند شیرینی می زند.نگاه طولانی ای می کند که یعنی می دانم که می خواهی تنها باشی.لیوان را می گذارد روی میز ٬ در رامی بندد و می رود و زیر لب چیز هایی می گوید که نمی فهمم.و درست در همین لحظه صدای دیگری می گوید:"با تو رفتم٬بی تو باز آمدم٬از سر کوی او٬دل دیوانه...."

پ.ن۱:دلتنگم.آن هم از نوع تین ایجری...

پ.ن۲:با یاد بهنوش و خاطره خلوت کردنمان با این آهنگ:

"...میخوام برم که تا ابد بمونم٬سخته برای هر دو مون میدونم..."

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 27 دی1386 و ساعت 10:16 بعد از ظهر |
و داشتم نت میخواندم که دلم گرفت.یا بهتر بگویم تنگ شد.دلم تنگ شد برای همان نسیم پویای بی آرام قصه های نوجوانیم.توی همه ی نوشته های آن سالهام٬ توی همان دفتری که نهم آذر ماه هشتاد خریده بودمش.(هنوز هم تمام نشده است.)

آن سال ها قرار بود برای او بنویسم.بی هیچ شکی.بی هیچ تردیدی.بی هیچ بیراهه ای.اما نشد.دیدی چطور توی هیاهوی زمانه گمش کردم؟دیدی چطور خاطره اش از  لای شیار های انگشتهام گریخت؟که حالا دیگر این همه در پی دستهاش بدوم و نرسم به آرامشی که توی همه ی نگاهش دارد؟ و دلم این هم برایش تنگ شود .

امروز به شهریار نگفتم که چرا این همه از جمع گرزیزان شده ام.نگفتم که می ترسم از هیاهوی دنیای آدم ها.می ترسم از بی*******" او" بودن!می ترسم از دوری گرمای نگاهش...من که نه از شب ترسیده ام٬نه از تاریکی و نه از سرما...از نداشتن دستهاش میترسم...ببین به کجا رسیده ام که حتی شهریار  هم گله میکند!!!!

 

پ.ن۱:این موجودی که من اینجا ازش نوشتم زمینی نیست.لطفا یه وقت به سرتون نزنه که بلا به دور!!!!!عاشقی چیزی شدم.

پ.ن۲:دعا کنین که بازم پشت برف نمونم.این بار میخوام برم خونه.

پ.ن۳:اینجا الان آهنگ "مونامور" رو گذاشتن.رفتم تو حس...

پ.ن4:باید برم.ملت اینجا سیستم میخوان.کافی نتم آخه! 

*****:به خدا این" او" شهریار نیست.شهریار یکی از پسرای دانشکدمونه.فقط یه دوسته. همین!بابا عشقم کجا بوده؟؟؟؟اونم شهریار!خیلی خنده داره والا....

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 22 دی1386 و ساعت 5:34 بعد از ظهر |
هوا سرد میشود و من همیشه سرما را تا آن حد دوست داشته ام که فقط از پشت پنجره نگاهش کنم.همیشه اتاقهای در بسته ی گرم و پر نور را توی زمستان٬ دوست داشته ام.از همان هایی که همه ی پهنای دیوارشان پنجره است برای آفتاب بی رمق زمستان.که بیاید تو.و تو توی هجوم این همه نور بنشینی کنار پنجره و لیوان چای داغت را دست به دست کنی و هی بیرون را نگاه کنی و خودت را بگذاری به جای درخت های بادامی که بابا پارسال کاشت. یا به جای آن بوته ی رز هفت رنگ.

برف می آید.می نشیند روی همه چیز.همه چیز را سفید می کند.همه جا را.سفید یک دست.و من پنجره را باز می کنم که سرما بیاید تو.رخنه کند زیر پوستم.برود تا مغز استخوانم .پنجره را باز می کنم که سردم شود.که دلم برای گرمی دستهاش تنگ شود...

من همیشه زمستانها یخ زده ام.این را پریس خوب میداند.احسان هم...اما راستش نمی دانم چرا امسال از زمستان بدم نمی آید.نمی دانم چرا زمستان را دوست دارم.باورت می شود؟ این روزها اثری از نفرتم به جای نیست.نمیدانم زمستان آینده هم همینطور دوست داشتنی خواهد بود یا نه؟؟؟اما....

پ.ن۱:نپختگی این پست رو به بزرگواریتون ببخشین.محض خالی نبودن عریضه خواستیم یه چیزی گفته باشیم...

پ.ن۲:چهارشنبه امتحان اصول مدیریت دارم.الانم اومدم خونه.دعا کنین پشت برف نمونم.

پ.ن۳:همه ی این متنو بدون عینک نوشتم.به عبارت دیگه چشام جر خوردن.گردن درد هم گرفتم!

پ.ن۴:........................................................................................................................!

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 17 دی1386 و ساعت 2:38 بعد از ظهر |
میگوید احتمال نهایت نامردی طبیعت است و من در همان لحظه دارم به این فکر میکنم که چقدر حل کردن مسئله های احتمال را دوست دارم.آن طرف تر مریم و شهرزاد حرف میزنند و از درس مبانی برق میگویند .پروین گیتار میزند و سمیرا آواز می خواند.روزبه می رود.می رود توی ابهام زنده ها.توی سیاهی ها.توی مرگ....خلاص میشود از احتمال ٬از ماتریس های پیچیده ی تو در تو٬از ترانهاده گرفتن٬از نامردی روزگار...

میگوید از هر چیزی که ریاضی وار نباشد متنفرم.عاشق ریاضی است.عاشق معادلات پیچیده و سخت...خط کش اش را میگیرد توی دستهاش.می خواهد همه چیز را اندازه بگیرد.حتی زندگی را.حتی بودن را.حتی همه ی لحظه ها را.من باز هم به احتمالات فکر میکنم.به اینکه چه طور میشود احتمال بودن و نبودن را اندازه گرفت؟!!!!یعنی روزبه خط کشش را گم کرده بود؟نمی توانست احتمال نبودنش را اندازه بگیرد؟شهریار میخندد.با هم میخندیم.به ریش همه ی بودن ها و نبودن ها...به ریش همه ی تهی ها...

می گوید طوری رفتار کن انگار نه انگار که هیچ اتفاقی افتاده!اما من نمی توانم پنهان شوم پشت نقابم٬یا احساساتم را پنهان کنم.میدانی این طور رفتار کردن ها مال آدم های بزرگ است و من هنوز آنقدر ها بزرگ نشده ام.من هنوز توی پیله ام.و پیله را شکستن چقدر درد دارد.پریوش هم همیشه میگوید درد بزرگ شدن از همه ی درد ها سخت تر است.نمی دانم می خواهم بزرگ شوم یا نه؟آخر٬بزرگ ها همیشه تنهایند.درست مثل شب.مثل ماه.مثل خدا...

میگوید آدم ها هر چقدر بزرگ تر میشوند به نوک هرمشان نزدیک تر میشوند.یعنی دایره ی تنهاییشان بزرگ تر میشود.من به هیچ چیز فکر نمی کنم این بار.یک چیزی دارد ریشه میدواند در من.مریم و شهرزاد هنوز حرف میزنند.به منصوره تبریک میگویند که ماکس مبانی برق شده.روزبه دیگر رفته است.نیست.به گمانم به آرامش رسیده باشد.کتاب هام روی تخت ولو میشوند.من هم مینشینم روی تت و پاهام را جمع میکنم توی شکمم.درست مثل یک جنین.درست مثل یک پروانه توی پیله اش....با همه ی دردهاش٬با همه ی تنهاییهاش میخواهم بزرگ شوم.پیله ام را میشکافم و آرام آرام پرواز میکنم.

پ.ن۱:روزبه پرواز کرد.رفت....

پ.ن۲:حرفهام را به حساب نقد و نکوهش و اینها نگذارید لطفا.حتی شما دوست عزیز!!!!

پ.ن۳:فکر کنم همه ی این تراوشات ذهنی ناشی از قرار گرفتن در بوته امتحانات!باشد.

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |
نمی دونم چرا این روزا خفن یاد بچگیم افتادم.یاد اون سالایی که آروم آروم دارن از من دور تر و دور تر می شن.همون دختر بچه ی هفت ساله ای که هر روز صبح  که از خواب پا می شد یه راست میرفت وایمیساد جلوی باباش تا موهاشو شونه کنه . دم اسبی ببنده.بعد یادش می افتاد که باید بره دست و صورتشو بشوره!تو همین موقع هم مامانش براش لقمه پنیر با گردو بگیره.بعد شم بدو بدو بره لباس بپوشه بره جلوی در بایسته که باباش بیاد بند کفشاشو ببنده و دوتایی به هم از خونه بزنن بیرون.

(بابا کیفمو که بر میداشت همیشه کلی غرغر می کرد.آخه برنامه هفتگیمو از حفظ نبودم اون موقع.هر روز همه ی کتاب و دفترامو با خودم می بردم مدرسه!)

بابا همیشه جلوی مدرسه نگه می داشت و خودشم از ماشین پیاده می شد و منو از خیابون رد می کرد.یه بار یادمه که می خواست واسه بار اول خودم از خیابون رد بشم٬منو پیاده کرد و رفت.منم وقتی داشتم از خیابون رد میشدم صاف رفتم تو شیکم یه موتوریه و ده متر اون طرف تر پرتاب شدم.اینقدر ترسیده بودم که نگو.هیچوقت هم واسه بابا تعریف نکردمش .هیچوقت.

اون سالا بابا خیلی جووونتر الان بود.موهاش به این سفیدی نبود.دستاش خیلی بزرگتر از الان بود.اینقدر نشکسته بود.اون سالا....

بابا!من تو خیابونای شلوغ زندگی موندم!من کسی رو ندارم که بیاد دستوم بگیره از خیابون ردم کنه.بابا بیا به من از خیابون رد شدن و یاد بده.میخوام یاد بگیرم چطوری مثل تو قوی باشم.چطوری مثل تو بزرگ باشم....بابا بودنت خیلی دلخوشیه.همیشه بمون.

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت 8:39 قبل از ظهر |