و داشتم نت میخواندم که دلم گرفت.یا بهتر بگویم تنگ شد.دلم تنگ شد برای همان نسیم پویای بی آرام قصه های نوجوانیم.توی همه ی نوشته های آن سالهام٬ توی همان دفتری که نهم آذر ماه هشتاد خریده بودمش.(هنوز هم تمام نشده است.)
آن سال ها قرار بود برای او بنویسم.بی هیچ شکی.بی هیچ تردیدی.بی هیچ بیراهه ای.اما نشد.دیدی چطور توی هیاهوی زمانه گمش کردم؟دیدی چطور خاطره اش از لای شیار های انگشتهام گریخت؟که حالا دیگر این همه در پی دستهاش بدوم و نرسم به آرامشی که توی همه ی نگاهش دارد؟ و دلم این هم برایش تنگ شود .
امروز به شهریار نگفتم که چرا این همه از جمع گرزیزان شده ام.نگفتم که می ترسم از هیاهوی دنیای آدم ها.می ترسم از بی*******" او" بودن!می ترسم از دوری گرمای نگاهش...من که نه از شب ترسیده ام٬نه از تاریکی و نه از سرما...از نداشتن دستهاش میترسم...ببین به کجا رسیده ام که حتی شهریار هم گله میکند!!!!
پ.ن۱:این موجودی که من اینجا ازش نوشتم زمینی نیست.لطفا یه وقت به سرتون نزنه که بلا به دور!!!!!عاشقی چیزی شدم.
پ.ن۲:دعا کنین که بازم پشت برف نمونم.این بار میخوام برم خونه.
پ.ن۳:اینجا الان آهنگ "مونامور" رو گذاشتن.رفتم تو حس...
پ.ن4:باید برم.ملت اینجا سیستم میخوان.کافی نتم آخه!
*****:به خدا این" او" شهریار نیست.شهریار یکی از پسرای دانشکدمونه.فقط یه دوسته. همین!بابا عشقم کجا بوده؟؟؟؟اونم شهریار!
خیلی خنده داره والا....
+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 22 دی1386 و ساعت
5:34 بعد از ظهر |