1-ميروم سر كلاس دكتر محلوجي.خداي آمار است.آمار مهندسي را اينقدر خوب درس مي دهد كه واقعا هوس ترك يار و ديار به سر آدم مي زند.و دلت مي خواهد بروي فقط احتمال بخواني.فقط آمار بخواني.فقط لذت مي برم از كلاسهاش.حاضر نمي شوم حتي يك دقيقه از كلاس هايش را از دست بدهم.استاد به طرز عجيبي دوست داشتني است.
2-از گرد راه رسده و نرسيده،مي رويم با همكلاسي هاي كلاس زبان آن روزها بيرون.مي نشينيم سر يك ميز و هي مي خنديم.هي مي خنديم.با راضيه بر مي گردم و توي اتوبوس هي فكر مي كنم.هي فكر مي كنم به اينكه اگر دستهام آنقدر سرد نبودند چه مي شد؟اگر مجبور نمي شدم براي پاس شدن آن درس( كه آن روزها لعنتي بود ) ازش كمك بگيرم چه مي شد؟اگر حرفهامان براي تقسيم كردن همان روزها تمام شده بود،چه مي شد؟ ميدانم كه خودش هم اين سوال ها را مي پرسد از خودش.توي خيابانهاي خيس و تاريك و يخ بسته .كه دارد تنهايي راه ميرود و به قول خودش هي past و future را مرور مي كند و مي سازد.شايد هم نسازد.بهتر است بگويم به حقيقت هاي زبر فكر مي كند.پس present چه مي شود.مگر قرار نبود از لحظه ها لذت ببريم؟ راضيه حرف مي زند و من نمي فهمم.گيج مي شوم از آدمهاي توي قصه هاش.گيج مي شوم از غصه هاش.
3-صداي شهرام ناظري مستم مي كند.دستم را مي گيرد و از توي اوهام مي كشدم بيرون.مي بردم به خلسه.و اين بيت حضرت مولانا كه هر روز زمزمه مي كنمش:‹گفت آتش بي سبب نفروختم- دعوي بي معنيت را سوختم›و هي ديوانه تر و ديوانه تر مي شوم.هوس دف كرده ام...
4-hero ها آيا از بين مي روند يا نه؟احساس مي كنم كه hero ي همه ي زندگي من دارد مي شكند.عين يك ديوار شيشه اي.خيلي بد است كه آدم از كسي انتظار داشته باشد.انتظار درست راه انتخاب كردن!يا راه درست انتخاب كردن.شايد او هم فرصت نداشته خودش باشد.خودش اشتباه كند.خودش زمين بخورد...اصلا شايسته ي hero شدن بودي يا نه؟دلم نمي خواهد به اين چيز ها فكر كنم.دلم نمي خواهد hero ي نازنينم بشكند.خرد شود.نابود شود.كاش هميشه با همين ارزش باقي بماند.
5-تازگي ها خط كش به دست شده ام.اندازه مي گيرم همه چيز را.همه ي ابعاد را مي سنجم.تلخ مي شوم انگار.تلخ و سنگين.
6-راستي پروژه ي اصول مديريت دارد پدرم را در مي آورد.و پروژ ه ي نت هم...
7-دلم تغيير مي خواهد.دلم نو شدن مي خواهد.دلم بهار مي خواهد...و ياد اين شعر شاملوي بزرگ مي افتم: به تو گفتم گنجشك كوچك من باش
تا در بهار تو من درختي پر شكوفه شوم
و برف آب شد
شكوفه رقصيد...
" ببين آمدن بهار هم بهانه مي خواهد!شايد دلم بهانه مي خواهد..."
+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 18 بهمن1386 و ساعت
8:47 بعد از ظهر |