تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
اول از همه از م.ن.ش عزیز ممنونم منو به این بازی دعوت کرد...این بازی کتابای نخوندست.این کتابا رو من خیلی وقته که دارم میخونم .هنوزم نخوندم....تا ته

۱-زوربای یونانی نوشته ی نیکوس کازانتزکیس

۲-پیکر فرهاد نوشته ی عباس معروفی

۳-اندکی سایه نوشته ی احمد بیگدلی

۴-خواب عمو جان نوشته فئودور داستایوسکی

۵-خشم و هیاهو نوشته ی ویلیام فاکنر

و یه کلی کتاب نخونده ی دیگه که روم نمیشه بنویسم.این کتابا رو اولشو خوندم اما چون جذبم نکردن ولشون کردم.نمیدونم چرا احساس شرمندگی کردم.میرم میخونمشون....

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 5:54 بعد از ظهر |
نسیم دارد بهار می شود....دارد بهاری می شود.ممنونم از جماعت باقی مانده ی توی دایره ام که تلخی هام را تحمل کردند.از نیلی که درس بزرگی داد به من.سید که راهنماییم کرد.که تلخ نمانم.ساناز که حرف زدن باهاش آرامم کرد.بهنوش و همه ی شوخی های گاه و بیگاهش.پریس که همیشه دلم برایش تنگ می شود.و او ...که گرمم کرد٬که دلگرمم کرد...با همان kfhf  اختراعیش....

پ.ن:قول میدم با یه پست تپل برگردم...

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 5:39 بعد از ظهر |
1-ميروم سر كلاس دكتر محلوجي.خداي آمار است.آمار مهندسي را اينقدر خوب درس مي دهد كه واقعا هوس ترك يار و ديار به سر آدم مي زند.و دلت مي خواهد بروي فقط احتمال بخواني.فقط آمار بخواني.فقط لذت مي برم از كلاسهاش.حاضر نمي شوم حتي يك دقيقه از كلاس هايش را از دست بدهم.استاد به طرز عجيبي دوست داشتني است.

 2-از گرد راه رسده و نرسيده،مي رويم با همكلاسي هاي كلاس زبان آن روزها بيرون.مي نشينيم سر يك ميز و هي مي خنديم.هي مي خنديم.با راضيه بر مي گردم و توي اتوبوس هي فكر مي كنم.هي فكر مي كنم به اينكه اگر دستهام آنقدر سرد نبودند چه مي شد؟اگر مجبور نمي شدم براي پاس شدن آن درس( كه آن روزها لعنتي بود ) ازش كمك بگيرم چه مي شد؟اگر حرفهامان براي تقسيم كردن همان روزها تمام شده بود،چه مي شد؟ ميدانم كه خودش هم اين سوال ها را مي پرسد از خودش.توي خيابانهاي خيس و تاريك و يخ بسته .كه دارد تنهايي راه ميرود و به قول خودش هي past و future را مرور مي كند و مي سازد.شايد هم نسازد.بهتر است بگويم به حقيقت هاي زبر فكر مي كند.پس present چه مي شود.مگر قرار نبود از لحظه ها لذت ببريم؟ راضيه حرف مي زند و من نمي فهمم.گيج مي شوم از آدمهاي توي قصه هاش.گيج مي شوم از غصه هاش.

 3-صداي شهرام ناظري مستم مي كند.دستم را مي گيرد و از توي اوهام مي كشدم بيرون.مي بردم به خلسه.و اين بيت حضرت مولانا كه هر روز زمزمه مي كنمش:‹گفت آتش بي سبب نفروختم- دعوي بي معنيت را سوختم›و هي ديوانه تر و ديوانه تر مي شوم.هوس دف كرده ام...

 4-hero ها آيا از بين مي روند يا نه؟احساس مي كنم كه hero ي همه ي زندگي من دارد مي شكند.عين يك ديوار شيشه اي.خيلي بد است كه آدم از كسي انتظار داشته باشد.انتظار درست راه انتخاب كردن!يا راه درست انتخاب كردن.شايد او هم فرصت نداشته خودش باشد.خودش اشتباه كند.خودش زمين بخورد...اصلا شايسته ي hero شدن بودي يا نه؟دلم نمي خواهد به اين چيز ها فكر كنم.دلم نمي خواهد hero ي نازنينم بشكند.خرد شود.نابود شود.كاش هميشه با همين ارزش باقي بماند.

 5-تازگي ها خط كش به دست شده ام.اندازه مي گيرم همه چيز را.همه ي ابعاد را مي سنجم.تلخ مي شوم انگار.تلخ و سنگين.

 6-راستي پروژه ي اصول مديريت دارد پدرم را در مي آورد.و پروژ ه ي نت هم...

 7-دلم تغيير مي خواهد.دلم نو شدن مي خواهد.دلم بهار مي خواهد...و ياد اين شعر شاملوي بزرگ مي افتم: به تو گفتم گنجشك كوچك من باش

 تا در بهار تو من درختي پر شكوفه شوم

 و برف آب شد

 شكوفه رقصيد...

" ببين آمدن بهار هم بهانه مي خواهد!شايد دلم بهانه مي خواهد..."

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 18 بهمن1386 و ساعت 8:47 بعد از ظهر |
امروز داشتم آخرای کتاب «یادداشت های شخصی یک سرباز»نوشته ی «سالینجر» رو میخوندم.که این تیکه اش به طرز وحشتناکی به دلم نشست.اینا حرفای یه برادریه (بیب) به خواهر کوچیکترش(متی).برادره میخواد بره جنگ.این حرفا رو شب قبل از رفتنش به خواهر کوچیکترش میزنه.

«متی تو یه دختر کوچولویی.اما هیچکس یه دختر کوچولو یا یه پسر کوچولو باقی نمی مونه.یه دفعه دخترای کوچولو روژ لب میزنن و پسرای کوچولو صورتشونو تیغ می زنن و سیگار می کشن.برای همین بچه بودن خیلی کوتاهه.امروز تو ده سالته٬برای دیدن من توی برف می دوی.آماده ای٬کاملا آماده ای که با من تا پایین خیابون اسپرینگ سورتمه سواری کنی.فردا تو بیست ساله ای و با چند نفر توی اتاق نشیمن نشستی و منتظری که ببرنت بیرون.یه دفعه مجبور می شی به باربر انعام بدی٬به خاطر لباسای گرون نگران می شی٬دخترا رو موقع ناهار می بینی٬با خودت فکر می کنی که چرا نمی تونی یه نفر رو که دقیقا مال خودته ببینی.همه ی اینا اتفاق می افته.اما نظر من٬متی- اگه نظری داشته باشم ـ اینه که :یه جورایی سعی کن به بهترین شکلی که می تونی زندگی کنی.چیزی به مردم بگو که فکر کنن بهترین حرف دنیاست.اگه توی کالج٬با یه دختر احمق هم اتاق شدی٬سعی کن کاری کنی که حماقتش کم بشه.اگه بیرون یه سالن تئاتر وایسادی و یه پیر دختر اومد بهت آدامس بفروشه ٬اگه چیزی همراهته بهش بده.این راهشه٬عزیزم.می تونم خیلی چیزا بهت بگم٬مت٬اما مطمئن نیستم که درست میگم یا نه؟تو یه دختر کوچولویی٬اما درکم میکنی.وقتی بزرگ شدی خیلی باهوش می شی.اما اگه نتونستی باهوش و یه دختر معرکه بشی٬اون وقت اصلا دلم نمی خواد ببینم بزرگ شدی.دختر معرکه ای شو!مت.»

پ.ن۱:رفته رفته جماعت توی دایره هام داره کمتر و کمتر می شه.کلید "delet" فعلا فعال ترین کلیده.گاهی هم "reset".نمی دونم خوبه یا نه.اما فعلا٬در این لحظه کار درستیه.شایدم باید برم windows عوض کنم!

پ.ن۲: زمان در غلتیدن توی لحظه تموم می شه.

پ.ن۳:حضرت مولانا میگه:مرد را دردی اگر باشد خوش است٬درد بی دردی دوایش آتش است.

پ.ن۴:از اون بنده خدایی که دیشب لذت "دلخوشی کوچیک در لحظه" رو ازم دریغ نکرد ممنونم.

پ.ن۵:«امیدوارم که شیره کره بشه.من از توش بیام بیرون.اونروز این داستانو میگفت که یه روز دو تا موش افتادن توی دو تا ظرف شیر.یکی از موشا اینقدر دست و پا زد که آخرش شیره کره شد و تونست ازش بیاد بیرون.اما اون یکی اینقدر بی حرکت موند تا غرق شد.البته من نمیدونم که این چیزی که من توشم باتلاقه٬ظرف شیره یا سطل گ...»

پ.ن۶:به قول زن اون یارو کاتولیکه توی" ۲۱ گرم" -که زد چند نفرو کشت:life continues...

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 11:40 قبل از ظهر |
یه سوال:

چطوری میشه بزرگ شد؟چطوری میشه تغییر کرد؟چطوری میشه یه جور دیگه دنیا رو نگاه کرد؟چه طوری میشه بهتر شد؟چطوری میشه به جواب رسید؟چطوری میشه به حالتی رسید که توی اون بشه به یه سطح رضایتی از خودمون برسیم؟چطوری میشه رئال باشیم و درد نکشیم؟

ای بابا٬اینکه شد یه عالمه سوال... 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 4 بهمن1386 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |