تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
اول از همه سلام سلام.همگی سلام.ای زندگی سلام....(خدا وکیلی شب عیدی کلی زده به سرم).من برگشتم خونه.اردوی شیراز ما  وصفش نا گفتنیه.توی نظم و ترتیب و تادیب و اینا مثال زدنی بود.ایشالا یه سفر نامه ای من باب این سفر (که ایشالا نصیبتون نشه) تنظیم خواهیم نمود.البته بماند که غرغراش موند واسه ی دوست جان عزیز...

و اما اصل مطلب٬من و دوستان(بنفشه جون و یلدا جون) طبق پست قبلی یه سری تصمیمات کبری گرفته بودیم که اونا عملی کردن و بنده به دلیل مشغله های فکری و این صوبتا نتونستن بنگارم.الان مینگارم:(ناگفته نمونه که اسامی به ترتیب نگاریده شدن.)

خوب اینو باید بگم که آقای آذرخش(تا سپیده)٬ساناز(مسیر سبز)٬آقای مهرداد(از سفر سبز...)٬آقای رضا(چند خط زندگی) از دوستان دانشکده هستن.بنا بر این بنده هیچگونه تصور خلاف واقعی ازشون ندارم!!!!و بعد اینکه:

خواهر کهربا(به جای حرف...):ایشون رو زیارت نمودم قبلا.همین تابستون ۸۶ بودش.قرارمون هم توی ایستگاه متروی صادقیه بودش.پشت به پشت هم وایساده بودیم و همدیگه رو هم رو نمی شناختیم.من که عین شاسکولا رفته بودم.اینقده با خانم نقاش خندیدیم که نگو.

خواهر نیلی(ایستاده در رنگین کمان):قد متوسط تا حدود صد و شصت و اینا٬یه کمی لاغر اندام(البته نه خیلی!)٬بسیار زیرک و دانا٬و کمی غرغرو٬بسیار رئاله.به علاوه خنده رو هم هست و فکر کنم  مثل من استفاده از کلمات قصارش خیلی خوبه!!!!

آقای حسن(بازگشت):ایشون آقای بلند قدی به نظر میرسن.قد بلند و کمی از ناحیه ی شکم چاق!آدم با مزه ای هم باید باشن.بسیار شوخ طبع و بزله گو.تازه خیلی هم خجالتین.البته خدا به دور....

آقای علی.م(پشت صحنه):یه بحثی یه روز با یکی از دوستام داشتیم و اون معتقد بود که عمرا اگه این آقای علی.م متولد شصت و هفت باشن!تفکرش بیشتر از سنشه.جزو معدود پسرایی که اینطورین.ایشون پسر جدی و یه کم اخمو به نظر میرسن.اما پشت این اخم خیلی احساس نهفتست...(جای برادر کوچیکتر)!

خانم تیغ ماهی(زن روز...):این خواهر جان رو هم ما توی بلاگ ۳۶۰شون ملاقات نموده ایم قبلا.جزو اون دست از نویسنده هاییه که خوندنش بر من واجبه...

آقای سهراب(دو کلمه حرف):این آقای سهراب بسیار قد بلند و بسیار لاغر اندام به نظر میرسن.با یه ریش تنک.موهای مشکی و فشن.یعنی سیخ سیخی! فوق العاده احساساتین.و یه کم محافظه کارانه مسایل رو نگاه میکنن.خیلی حساب شده عمل میکنن.خیلی هم کم می خندن.

آقای س.م.م(گفتگوی آنلاین):ایشون آدم تپل و قد کوتاهی به نظر میرسن.با موهای خیلی مشکی.(بر خلاف شمالیا).طبق عرایض خودشونم اللان در حال تعطیلین.یه قفل کتابی گنده هم زدن درش!دزدگیرا رو هم روشن کردن.آدم بسیار عاقلین.اما احساساتی هم هستن.از وجنات اشعارشون پیداست.

آقای م.ن.ش(آرامش...):قبلا حضور خودشون عرضیده ام که  یه کم middle heavy هستن.با یه قد 180-185 تایی.شوخ طبع و با مزه.منطقی هم هستن.مقادیری هم عصبین.یعنی خدا نکنه که عصبی بشن.اونوقت دیگه منطقی نیستن...(نِصیب نشِد ایشالا آباجی-اینو اصفهانی بخونین)

خواهر یلدا(از سرزمین...):یلدا دختر آرومیه.خیلی هم خانومه.نخودی میخنده.عینکی هم هست.موهاشم سیاهه و همیشه یه وری میزنه موهاشو.پیشونیشم  بلنده.چشمای درشت مشکی ای هم داره.خلاصه عین خانوم دکترای خوش اخلاقه.از اونا که آدم هی آرزو میکنه مریض بشه بره ویزیتش کنن.البته اگه دکتر خل و چلا نباشن.آخه درد خل و چلی دوا نداره که!!!!! 

خواهر بنفشه(گاهنامه...):بنفشه جون یه کم شیطونه.خیلی دختر باحالیه.حیلی دقیقه و ریز میشه توی همه ی مسایل.در کل آدم سخت گیری نیست و خیلی انعطاف پذیره.از مقنعه خیلی بدش میاد و همیشه روسری سرش میکنه.چهره ی ریز نقشی هم داره.فکر کنم یه کم طلایی باشه موهاش.

آقای احسان(عکس ها و ...):برادر احسان هم معرف حضورمون هستن.میشناسیمشون!!!

خوب امیدوارم که تصورات چپر چلاقانه ای نداشته باشم.و همتون به همون خانومی و آقایی ای باشین که من تصور کردم.بچه های خوبی باشین و به گاز دست نزنین و میخ هم توی پریز برق نکنین.(کارای خودمه توی بچگیام!).

سوای همه ی این صحبتا امیدوارم که سال خوبی داشته باشین و به قول مریم جون "قطار زندگیتون از روی ریلای خوشبختی حرکت کنه."ایشالا که هممون به آرزوهای کوچیک و بزرگمون برسیم.امیدوارم که نوروزتون پیروز باشه.سر سفره هفت سین هم مارو یادتون نره.اون وقتی که خلوت میکنین و حافظ و باز میکنین و شاید مژه هاتون خیس میشه٬التماس دعا....حلال کنین.ببخشین اگه چبزی گفتم یا کاری کردم.به قول سهراب سپهری:"یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم...یاد من باشم کاری نکنم٬که به قانون زمین بر بخورد.یاد من باشد تنها هستم.ماه بالای سر تنهایی است."بازم التماس دعا و سال خوبی داشته باشین.

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 4:33 بعد از ظهر |
سلام دوستان.

با بنفشه جون و یلدا جون تصمیم گرفتیم یه کاری رو شروع کنیم.اونم اینه که بگیم که هر کدوم از ما از دیگری چه تصوری توی ذهنش داره.یا فکر می کنه که اون یکی چه شکلیه.برای من جالبه که بدونم که شما ها یی که توی دنیای مجازی دارین منو میبینین چه فکری در موردم میکنین و تصورتون تا چه حد درست یا غلطه.البته یلدا جون معتقدن که یه سری قواعد باید رعایت بشه.به نظر من این موضوع رو باید در نظر داشتش.چون نمی خوایم خدای نکرده توهین به مقدسات بر شمرده بشه و بریم زیر سوال!!!!(عین مدیر راهنماییمون حرف زدم.حالم به هم خورد!)

البته نا گفته نمونه که جرقه ی این کار رو نیلی زد.چون توی یکی از پستاش که در مورد دیدارش با نیلوفر نوشته بود اشاراتی چند به این موضوع داشت...نیلی جون دست گلت درد نکنه.

میدونم شب عیده و سر همتون شلوغه.از خونه تکونی گرفته تا خرید آجیل شب عید و لباس مباس واسه خانم بچه ها....اما خب...شرکت کنین دیگه.

من از همین جا از همه ی بر و بکس لینکدونیم می خوام که این کار رو بکنن.البته بماند که نصفشون همکلاسیای دانشگاهن.اما خب....راستی یک سری از دوستان هم موفق به دیدار بنده شدن!اونا هم تصور قبل از ملاقاتشونو بنویسن!

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت 8:18 قبل از ظهر |
اسفند ۱۳۸۰:پانزده ساله ام.خیلی آرام و سر به راه شده ام آخر.یکنواختی روزها دارد دیوانه ام می کند.کم کم فکر" آرامش" می افتد توی سرم.یا بهتر بگویم شروع می کنم به دنبال راه های رسیدن به آرامش مطلق...به خدا...اما اسفند ماه شیرین تر از بقیه ی ماه های سال است.عید هم دلشوره های خاص خودش را دارد.امسال اولین سالی است که یک "خواهر" دیگر هم با ما می نشیند پای هفت سین.همان نقاش همیشگی قصه هام است دیگر....

اسفند ۱۳۸۱:شانزده ساله ام.به شدت لجباز و خود سر!با مامان لجبازی می کنم.خرید عید نمی روم.مهمانی هم نمی روم.به جایش می نشینم توی خانه و هی درس می خوانم.اتحاد های لاگرانژ و اویلر و هزار کوفت و زهر مار دیگر که اصلا به گروه سنیم نمی خورد.اما بودن کسی بهارم را بهار می کند.بودن یک دوست.یک همکلاسی.یک معصوم...

اسفند ۱۳۸۲:هفده ساله ام.کلیت عصبی گرفته ام.دستگاه گوارشم نابود شده.به شدت بیمار و نحیف شده ام.پدر غصه میخورد.و کسی نمی داند که درونم چقدر شاد است.این بهار با همه ی بهار های زندگیم فرق داشته.امسال دست های آرامش را می گیرم.دست های گرم و نوازشگرش را...احساس عجیبی دارم.امسال یک فرشته ی کوچک به جمع خانواده ام اضافه شده.نیکان را میگویم...امسال عید برای اولین بار "شرک"عزیز را می بینم.(البته بهش بر میخورد اگر شرک صدایش کنیم!!!!).

اسفند ۱۳۸۳:هجده ساله ام.کنکوریم.درس میخوانم شب و روز.تست عربی میزنم.و حسابان و دیفرانسیل میخوانم.اسفند ماه تلخ ترین ماه سال است.بهار هم بهار نیست.مدام با پدر بحث می کینم.پدر فریاد میزند و من اشک میریزم.هیچ نمی گویم...

اسفند ۱۳۸۴:نوزده ساله ام.عید آنقدر ها هم فرقی نمی کند با بقیه وقت های سال.اما بیرون رفتن های شب عید و کوه رفتن بیست اسفند و پیدا شدن سر وکله ی کسی توی لحظه هام که به هر جان کندنی بود تمام شد!

اسفند ۱۳۸۵:بیست ساله ام.امسال آمده ام خانه.صنعتی اصفهانم.خوش میگذرد.اما لحظه ی سال تحویل تنهام.تنهای تنها.اولین بهاری است که خواهرک نازنینم پیش ما نیست.علی هم نیست.آلمان است.نقاش هم نمی آید خانه ی ما...فقط منم و مامان و پرگلک...اما دعاهای هفت سین ...

اسفند ۱۳۸۶:بیست و یک ساله ام.دنیام کمی عوض شده.و دلم شور میزند.شاید اسمش دلشوره ی فردا باشد.میدانم که هیچ وقتی برای تلف کردن ندارم.میدانم که توی لحظه هام باید به دنبال چیزی باشم که به هدف نزدیکم می کند.بهتر است بگویم تا اینجا فهمیده ام که باید برای به دست آوردن چه چیزی بجنگم.احساس میکنم بزرگ شده ام.پوست انداخته ام...

پ.ن:هیچی!!!!بی خیال شدیم بابا...

بعداً نوشت:آقا از کلیه رفقا حسابی معذرت میخوام.آخه چند وقته که سر و کله ی یک سری عناصر مزاحم این دور و برا زیاد شده.شرمنده ی اخلاق کلیه ی رفقا...اصلا جهنم و ضرر.ر. در بایستی که با کسی ندارم که...

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 18 اسفند1386 و ساعت 3:16 بعد از ظهر |
بالاخره پروژه اصول مدیریتمان تحویل شد....با دلی آرام و قلبی مطمئن داریم وبلاگ می نویسیم.سرمان به خاطر عید و درس های نخوانده شلوغ است.حالمان هم دارد از درس و دانشگاه به هم می خورد.اما خوب روزگار را عشقست دیگر....اردوی دانشکده هم میخواهیم برویم.ایشالا دیار گل و بلبل و شیراز و اینا میرویم.نمی آیید برویم؟
+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 16 اسفند1386 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |
یلدای عزیز من رو به بازی نقاشی خدا دعوت کردن.الان که اینجا هستم قشنگترین نقاشی خدا این عکسی که پایین میبینین٬به نظرم اومد.اما یه چیز دیگه ای که هم هست اینه که از بین عناصر طبیعت ماه رو بیشتر از همه دوست دارم.توی کتاب فارسی پیش دانشگاهی داشتیم یه بیتی رو که فقط این مصرعش یادم مونده:"بگفت آشفته٬ از مه دور بهتر" و معلممون میگفت٬ قدما بر این باور بودن که وقتی یه کسی که مجنونه یا آشفتس٬اگه به ماه نگاه کنه بدتر میشه حالش.محض خالی نبودن عریضه٬عرض کنم اگه خدای نکرده یه کم آشفته این ماهو نگاه نکنین.

یک پنجره برای پروازه دیگه!

منم ساناز  ٬ مهردادِ  ٬ س.م.م٬سهراب ٬ احسان و علی.م رو دعوت میکنم به این بازی.نیلی و م.ن.ش. که قبلا دعوت شدن...اون دسته از دوستایی هم که بلاگ ندارن هم حقشون محفوظه!

 

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 12 اسفند1386 و ساعت 2:20 بعد از ظهر |
و خوابت را می بینم.با محمود توی یک اتوبوس هستید.می آیید اصفهان.نمی فهمم که تو و محمود چه ارتباطی با هم دارید.اصلا نمی دانم چرا خوابت را دیده ام.مدتها بود که اصلا بهت فکر هم نکرده بودم.مدتها بود که نیامده بودی توی ذهنم.توی همان گوشه های تاریک ذهن من باقی مانده بودی و خیالت هیچ وقت شعله نکشیده بود که تاریکخانه ی ذهنم را روشن کند.چرا آمدی؟آمدی که رویا های شبانه ام را به گند بکشی و بروی؟آمدی کابوس بسازی و بروی؟آمدی تلخی کنی و بروی؟

میدانم که نمی خوانی سطر هام را که بدانی هنوز هم گاهی رد پاهات می آید و میرود توی ذهنم.رد می شود از اوهامم.راستی میدانی  آرزوم چه بود آن روزها؟و یا حتی این روزها هم؟این که بدانم در تو کسی زندگی می کند که به جای طغیان و ناآرامی ٬دارد آرام و سر به زیر راه می رود.دارد یواش یواش می رود خانه اش.آنجایی که کسی منتظرش است...کسی که من نمی شناسمش.تاریکی هنوز.تاریک.نا آرام.عصیانگر و خسته.یادم هست که آن روزها گلایه های کسی را می شنیدم که جز تو عزیزی نداشت.از سیگاری کشیدنت تا شب ها دیر خانه آمدنت.تا به جنون کشیده شدنت...چه تلخ بودی آن روز ها...و امیدوارم که نباشی این روزها این چنین تلخ٬این چنین تاریک و تو در تو...راستی به زیبا سلام مرا برسان.بگو هیچ وقت نخواسته بودم سهمش را از رویا بدزدم.میدانستم که مرد رویاهاش تو بودی...

و باز هم خواب می بینم.خواب علی را که دارد با من اسپانیش میرقصد...راستی مگر علی بلد است اسپانیش برقصد؟شاید این بار  عاطفه فکر می کند که دارم سهمش  را می دزدم!!!!کسی چه می داند؟

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 10:4 قبل از ظهر |
دیشب بعد از مدتها فیلم دیدنمون اومد و رفتیم از ته گنجه های پرنیان یه فیلم در آوردیم به اسم "پیانیست".فکر کنم یه کم باید" آپ تو دیت" بشم.مال سال ۲۰۰۳ هستش آخه!!!!فکر کنم که همتون این فیلم رو دیدین.پس نیازی نیست که تعریف کنم که چی بود و چی شد و کیا توش بودن و اینا....تازه میدونم که میدونین ۳ تا اسکار هم گرفته.و توی جشنواره ی فیلم کن هم نخل طلایی رو برده.

مطلبی که توی این فیلم ذهن منو قلقلک داد این بود که چرا آدما باید به خاطر مذهب همدیگه با هم بجنگن؟واقعاً برام غیر قابل پذیرشه که که چرا آدما با این دلیل مسخره می جنگن که دیگرانو به کیش خودشون در بیارن یا چه میدونم این که به خاطر تفاوت در مذاهب باید بجنگن؟(قابل توجه رزمندگان جنگ های صلیبی).شاید بشه گفت که من یه جورایی با پلورالیسم دینی مخالفتی ندارم.(هر چند که اسلام این رو رد می کنه).به نظر من حقیقت مطلق خداست و پرستش اونه که مهمه حالا چی کار داریم که کی خدا رو چه جوری می پرسته؟درسته که این حقیقت مطلق ابتر نیست و یه سری دستورات و فرضیاتی رو باید برای قبولش پذیرفت اما ظاهر قضیه اینه که ما ها داریم به خاطر این می جنگیم که مثلاً فلانیا باید به اسلام در بیان یا فلانیا نباید یهودی بمونن یا هزار و یه کوفت و زهر مار دیگه.به این موضوع هم باید توجه کرد که خیلی از جنگا به دلایل دیگه ای شروع شدن و بعداً یه رگه هایی از مذهب هم توشون پیدا شد.(مثل جنگ اعراب و اسرائیل).به نظر من هر آدمی که یه دین آسمانی داره٬صرف این که خدا رو قبول داره و می پرسته با ارزشه حالا به من چه که اون توی مسیر دینیش چه کاری می کنه؟به نظرم جنگیدن اونم به خاطر مسائل مذهبی نهایت توحشه!با اونایی که دین رو از مسیر خودش خارج می کنن یه چه می دونم دین رو تحریف می کنن نیستم.بلکه منظورم جنگیدن با آدمایی که مذهبشون با مذهب من فرق داره.

فرض کنیم طرفین دعوا(توی یه جنگ مذهبی)معتقد باشن که دینشون بهترین دینه و از طریق دین اونا می شه یه راست رفت بهشت!!!!نمی شه عیسی به دین خود ٬موسی به دین خود؟من که مذهبم بهترینه ٬خوب یه راست می رم بهشت اما اونی که نیست خوب یه کم باید زحمت بکشه تا برسه به بهشت دیگه!مگه غیر اینه؟

بیچاره خدا!یکی بیشتر نیست با این همه آدم که میخوان برسن بهش و عین احمقا دارن با هم دیگه میجنگن که کدوم شیوه بهتره!

پ.ن۱:اومدم خونه.جای دشمنتون خالی.اینقده آنفولانزا دارم که نگو.البته این که پیش مامان جونش آدم باشه و شبا هم توی تخت خودش بخوابه ما را بس!

پ.ن۲:این اولین پستی بود که تحلیلی نوشته بودم.بهم نمیاد نه؟

پ.ن۳:از اون دوستایی که برای اون پست آبکیه (کامنت خصوصی) کامنت گذاشتن هم متشکرم.

پ.ن۴:بوی عید میاد.نه؟از همین حالا بشینید فکر کنید که سر هفت سین می خواید چه آرزویی بکنید.از ما گفتن بود...

پ.ن۵:جند تا فیلم جدید و توپ(از هر ژانری که می خواد٬ باشه)بهم معرفی کنید.چند وقتیه زدم تو کار فیلم.البته بماند که توی دهات ما فیلم درست و حسابی پیدا نمیشه!

پ.ن۶:یه چیز دیگه هم می خواستم بنویسم اما یادم نمیاد.می بینید تو رو به خدا!!!!

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 8:37 بعد از ظهر |

و اینجا که من نشسته ام بوی عطر می آید.بوی عطر یک آدم خسته ی بیحوصله ی اخمو!که تصور کردن قیافه اش برایم سخت است.تصور معصومیت چشمهاش با آن اخم زشت!جور در نمی آید که...اینجا بوی عطر منحصر به فرد یک آدم تلخ و بد اخلاق و خسته می آید.با توام.آهای اخموی بداخلاق...

یادم نیست که قصه از کجا شروع شد.فقط یادم هست که توی یکی از همان عصرهای همیشگی خوابگاه بود و کافی میکس خوردن هامان با بهنوش بود که داشتم از گیجیم می گفتم!از اینکه نمیدانستم کجای روزگارت بودم؟از اینکه نمی دانم چرا همه جا بوی عطر تو می آید؟از اینکه نمیدانستم توی رنکینگ آدمهای دنیات مختصاتم چه بود؟و بعد تر اس.ام.اس داده بودی و بی مقدمه خواسته بودی نیت کنم.فال حافظ نطلبیده ای در راه بود.و نمیدانم چرا تو را نیت کرده بودم.عطرت را٬گرمی دستهات را...و بهت گفته بودم که این بار نیتم با همیشه فرق داشت.و تو کنجکاوانه پرسیده بودی نیتم را...و بعد...باز هم اس.ام.اس داده بودی که:I donno why,Iam ignoring my feelings toward you...و من را از توی ابهام در آورده بودی.آنقدر که بی پروا تلفن کنم و بگویم که لباس رزم پوشیده ام...و تو گفته بودی که حرفهام مثل پتک سنگین بودند...

راستش من اولش گیج شده بودم.آنقدر که سادگی کلمه ها میترساندم.کلمه ها اینقدر ساده و سبک  بودند که می شد پرتشان کرد کنار کنار آن همه بادبادک شناور توی آسمان آبی.یا نه!اصلا خود من بودم که پرت شده بودم توی آبی آسمان.توی دریای بادبادک...آنجایی که عطر شیرین یک آدم تلخ و بد اخلاق و خسته و اخمو را می شد بلعید.

آره آدم تلخ و بد اخلاق و خسته.....

                                                   من توی دریایی از بادبادک شناورم. 

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 4 اسفند1386 و ساعت 11:10 بعد از ظهر |