تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
امروز سر کلاس دکتر محلوجی داشتم به این فکر می کردم که ما ها  چیا داریم که بعد از رفتنمون به دنیا اضافه کنیم؟ مثلا دکتر محلوجی یه شخصیت گنده ی علمیه.کلی توی دنیا حرف داره واسه گفتن.کلی خداست توی فیلد خودش.اگه یه روز خدای نکرده نباشه این چیزا ازش به جا میمونه.کلی مقاله.کلی کنفرانس.کلی کتاب.کلی ترجمه.کلی اثر از خودش به جا گذاشته.

یهو حواسم رفت به این که دکتر محلوجی دقیقا هم سن پدر منه.متولد ۱۳۲۶.دکتر محلوجی ازدواج نکردن تا حالا.البته از یه همچین شخصیت مهم علمی ای هم همچین چیزی بعید نیست.پدر من در سن ۲۷ سالگی ازدواج کردن.و الان هم دارای فرزندان دسته گلی مثل من هستن .اثر پدر منم اینه!یعنی یه نفر میاد اثار مهم علمی از خودش به جا میذاره.یه نفر هم میاد چیزی از خودش به جا میذاره که بهش میگن اولاد!نمیدونم کدومش بهتره یا اصلا این دو تا قابل قیاس هستن یا نه.میشه گذاشتشون کنار هم یه نه.میدونم از زمین تا آسمون فرق داره اما کدومش یادگار با ارزش تریه؟کتابای دکتر محلوجی یا من؟؟؟؟؟کدوممون می تونیم چیز بیشتری رو به دنیا اضافه کنیم؟یا در اصل بگم کدوممون می تونیم بیشتر اسم «صاحب اثر» رو زنده نگه داریم؟من یا اثار علمی دکتر محلوجی؟

شیوه ی آدما برای بقا فرق داره.منظورم از بقا زندگی و حیات مادی نیست.اگر که پدر من هم می خواستن مثل دکتر محلوجی باشن مسلما می تونستن.اما خب ظاهرا خودشون پذیرفتن که رنج رو نه در مسیر علم٬که در مسیر زندگی عادی ببرن.البته اگه پدر من هم می خواستن اونطوری زندگی کنن من وجود نداشتم دیگه٬که بیام اینجا بنویسم و شما حالشو ببرین...حالا من با ارزشتره یا عدم من؟عدم من در ازای وجود چیزای با ارزش دیگه؟؟؟

پ.ن۱:خیلی فکر کردم اما نتونستم به نتیجه برسم.

پ.ن۲:زیبا از مکه اومد.نعیمه هم اومد...

پ.ن۳:خیلی سعی کردم درست منظورمو برسونم.امیدوارم تونسته باشم....من نمی تونم  مثل نیلی قشنگ پست تحلیلی بنویسم آخه!!!! 

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 29 فروردین1387 و ساعت 1:24 بعد از ظهر |
می آیم توی همان سالن مطالعه ی همیشگی و کنار همان پنجره ی همیشگی می نشینم.این بار سرو صدای خیابان است که افکارم را از هم گسیخته است.ساعت حدود یازده شب است اما همچنان سر و صدای ماشین ها توی این شهر مرده و سوت و کور!ذهنم را به هم می ریزد.تمام نمی شود انگار٬این صدای زبر چرخ ها.تمام نمی شود انگار٬پچ پچ بچه های میز کناری.تمام نمی شود انگار٬این تلخی فاصله ها.تمام نمی شود انگار٬گرمی دستهات را نداشتن.دور از نگاهت زیستن.نه تمام نمی شود...تمامی ندارد همه ی تهی بودن تو.همه ی تهی بودن من.اینکه صدای فریاد هات را توی خودت می شنوی.غرق می شوی توی فاصله ها.غرق می شوی توی رنج٬از بودنی که می خواهی بسازیش٬به دست بیاوریش.یا نه!نمی خواهی از دست بدهیش...

خودت را گم کرده ای لا به لای کلمات.کلمات عاشقانه ی شب های کوتاه بهار.کلمات عاشقانه ی روزهای هواهای دو نفره.کلمات عاشقانه ی پیاده روی های طولانی میرداماد.می دانم که می گویی « این روزها خاطره می شوند».خاطره می شود همه چیز.همه ی بودن ها و نبودن ها.همه ی امروزه ا به دیروز می پیوندند و فردا ها به امروز.و فاصله است که تلخ است....

گاهی یاد همان parallel love ای می افتم که دیگری می گفت.شاید دو سال پیش.و آنجا چقدر تلاش کردم برای عادی بودن.برای یک دوست عادی بودن.برای هیچ کس بودن.که نگیرد دل کسی از نبودنم.که غمگین نشود چشمی از ندیدنم.و بعدتر که فراموش شدم دیدم چه تلخ است فراموش شدن.تلخ است که نسیم رحمتت بشود توفان بلا.

آن روزها فراموش شدم و امروز که نمی خواهم باشم٬می خواهند که باشم.و دلم نمی رود از حرفهای عاشقانه شان.که به خرجم نمی رود همه ی ابراز وجودهایشان.که هضم نمی شود برایم آن روزها و تلاش های بیهوده ام برای فراموش نشدن...مهم نیست جانم.من و تو فاصله ها را بر میداریم...

پ.ن۱:دلم واسه ی جعبه ی مداد رنگیم تنگ شده.دلم می خواد دنیا رو رنگی رنگی کنم.

 پ.ن۲:بگذاشتیم٬غم ِ بی تو مگذاشت مرا

         حقا که غمت از تو وفا دار تر است....

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 12:45 بعد از ظهر |
این هفته مجبور شدم بمونم دهات و نتونستم برم خونه.هفته ی دیگه هم چون دکتر حجی روز جمعه برامون کلاس موجودی ۲ گذاشتن نمی تونم برم خونه.هفته ی بعد هم یحتمل می خوام برم تهران....این روزا خفن داشتم از بی اینترنتی می مردم.خیلی بده  که تولد یکی از بهترین دوستای دنیای مجازیت رو با سه چهار روز تاخیر بهش تبریک بگی.خیلی بده بری میل باکست رو چک کنی و ببینی ۵۰ تا ایمیل داری از آدمایی که برات مهمن.پروژه های شش سیگما و نابت هم بمونن روی زمین و عملا هیچ کاری نتونی بکنی.تازه سایت دانشکده هم که میای سرعت خداست.....در حد لالیگا!به خاطر همینه که کلی دیر اومدم.همگی ببخشین منو.

بساط تولد هم که توی فروردین فراوونه.نمیدونم چرا خیلی از نزدیکان متولد فروردینن.برادر کوچیکه یک فروردینه و برادر بزرگه چهاردهمه.معصوم هشتم فروردینه.الهام هم چهارهمه.شرمین و حسین بیستم فروردینن.آذرخش بیست و دوم فروردینه.یلدا بیست و دوم فروردینه. م.ن.ش بیست و چهارم فروردینه.مردم از بس کادو خریدم بابا!!!!هی هر روز باید بری بگردی واسه هر کدومشون یه کادو بخری...تازه منم که بلد نیستم جز کتاب و اینا چیزی کادو بخرم.اخیرا برای دوستان تاهل یافته میرم تو کار جهیزیه!اینقدر گلدون و میوه خوری خریدم که نگو....اما سخت ترین بخشش خریدن کادو واسه یه همکلاسی آقاست!تو نه از سلایقش خبر داری و نه میدونی از چی خوشش میاد.تازه شام هم دعوت میشی و خدا میدونه که چه گ... گیجه ی عجیبی خواهی داشت واسه کادو خریدن....

راستی سر و کله ی پروژه ها داره پیدا میشه یواش یواش.دوباره غرغرای من....

پ.ن۱:بعضی حقیقتا زبرن.اینقدر زبرن که اصطکاک باهاشون تا مدتها دل آدمو زخمی میکنه.

پ.ن۲:گمشده پیدا شد.من یه چیزی گم کرده بودم و خدا رو شکر امروز صبح رفتم یه خانومه که پیداش کرده بود بهم دادش...

پ.ن۳:یلدا خانومی جونم تولدت یه عالمه مبارک...ایشالا صد و بیست ساله بشی خواهر.کلیه ی دوستان و عزیزان فروردینی هم تولدشون مبارک...

پ.ن۴:پستام دارن به جفنگیت رو میارن که حاکی از خالی بودن ذهن نویسنده می باشد!

 

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |
سلام.من برگشتم!!!!!اماخب همچنان خیلی ok نیستم.پروژه ی اصول مدیریتی که اونقدر براش خون دل خوردم رو تحویل آموزش دادم و آموزش جان پروژمو گم و  گور کرده.بعداً استاد جان نمره ی بنده رو دادن سیزده!!!!!!پنج نمره ی پروژه پریده!!!!!الان دوباره دارم در به دری میکشم که پروژه رو جفت و جور کنم و بدم به استاد....آخه درس سه واحدی هم هست و نمیشه بی خیال شد....

و اما...

روز اولی که بعد از حدود بیست روز اومدم خوابگاه٬در حد لالیگا  دلم گرفته بود.منم معمولاً در حالت مغمومیت تنها کاری که می تونم بشینم بکنم نوشتنه...داشتم می نوشتم که ییهو هوس چایی کردم.رفتم آب رو گذاشتم جوش بیاد.همچین که رفتم قوری رو بشورم چشمتون روز بد نبینه ته قوری کپک زده بود به چه قشنگی.که اتفاقا عکس هم گرفتم از کپکاش.همچین دلم باز شد که خدا میدونه....آخه یکی نیست بگه بنده خدا ها چایی میخورین قوریشو بشورین که بعداً ملت میان و میخوان چایی نوش جان کنن حالشون گرفته نشه.تازه این یه بخشی از کثافت کاریاست...قابلمه های نشسته و کپک زده رو کجای دلم بذارم.این جور که داره پیش میره تا آخر ترم یه دونه قابلمه هم در خوابگاه باقی نخواهد ماند.چون معمولاً ظرفای نشسته رو به عنوان تنبیه میذاریم بیرون دم در....

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 4:51 بعد از ظهر |
صاحب این وبلاگ به دلیل دماغ و دل و اینا سوختگی چند مدت گم و گور شده می باشد.هر وقت حودش را پیدا کرد می آید دوباره.لطفا شما هم اگر جایی دیدیدش آدرس من را بهش بدهید بیاید پیش من.آخر اینجا جایش خیلی خالی است...

اوضاع و احوال خوشی ندارم این روزها.باید بخزم توی خودم...

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 16 فروردین1387 و ساعت 10:18 قبل از ظهر |
شاید یک جاهایی دلت می خواهد آرام بنشینی یک گوشه و فقط فکر کنی.بخزی توی خودت.خودت را محکم بغل کنی و هی همه چیز را مرور کنی.همه ی لحظه هات را.همه ی مکالمه های تلفنی کوتاه و بلند هر روزه را.همه ی سوالهایی که باید بپرسی و جوابهایی که تا کنون شنیده ای.اینقدر صدای یک ضربه به در اتاقت اذیتت می کند که نشنیده میگیری اش و بعد که صدای در قطع شد می شنوی که "خوابه.بیدارش نکن."...

متن بالا رو هر کاری که کردم نتونستم ادامه بدم.

۱-خوشبختانه یا متاسفانه تعطیلات عید داره تموم میشه.هم خوبه و هم بد.یه چیز جالبی که از وقت شوهر کردن خواهر جان داریم اینه که سیزده به در رو دوازدهم به در می کنیم.آخه  خواهره باید سیزده به در٬نزد خانواده ی شوهرشون باشن.تازه برادر جان هم از این فرصت استفاده نموده و سیزده به در رو فرصتی برای فرار به خانه میدونن و اونو مغتنم شمرده و زود تر بار و بندیل را جمع نموده و به خانه اشان رهسپار میگردند.حالا من میمونم و سبزه های گره نزده و دروغ های نگفته و اینا.به قول خاله خانباجیا نحسی سیزده میگیرتمون دیگه...

۲-دوباره یه عالم فیلم دیدم.ولی کم کم دارم به این نتیجه میرسم که موسیقی و کتاب رو بیشتر از فیلم دوست دارم.حالا بگین «گودرز رو چه به شقایق؟؟؟؟».حالا فیلمایی که دیدم اینا بودن:

 I love Annabella-perspolis - Long engagement - all about my mother

۳-جیم جان از تگزاس میل زده که هوای اینجا بیسته بیسته و داریم با پسر کوچیکم و نوه هام میریم ماهی گیری.موندم چی واسش بزنم.بگم هوای اینجا هم بیسته بیسته و منم دارم با نسیم و خودم میریم پشت میز تحریرم بشینیم اقتصاد مهندسی بخونیم چون نوزدهم کوئیز داریم؟؟؟؟آی از دست این دکتر ژوبین غیور... 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 12 فروردین1387 و ساعت 0:31 قبل از ظهر |
این چند روز به دلیل جا گذاشتن کلیه ی وسایل مربوط به امور تحصیلی در خوابگاه دانشگاه ده بالایی! و عدم حضور در دید و بازدید های (به قول دوست جان) کلیشه ای ٬هی خودمان را با فیلم و کتاب سر گرم کرده ایم.هی کتاب خوانده ایم و هی فیلم دیده ایم و نمی دانم چرا مثل دوست جان از عیش و دولت و این صحبت ها فیضی نبرده ایم...

در این چند روز کتاب هایی که خوانده ام٬عبارت می باشند از:

۱-برای یک روز دیگر٬نوشته ی "میچ البوم".همونی که کتاب "در بهشت پنج نفرم نتظر شما هستند" رو هم نوشته.

۲-مردی با کبوتر نوشته ی "رومن گاری"جونم و ترجمه ی "لیلی گلستان"جون.(لاین کتاب رو از یه دستفروشه توی شیراز خریدم.دقیقا جلوی هتل پارسه).من کتابای رومن گاری رو خیلی دوست دارم.علی الخصوص "زندگی در پیش روش" رو که توصیه می کنم حتما بخونیدش.اونم با ترجمه ی لیلی گلستان رو.یکی دیگه از کتابایی هم که نمی دونم قبلا توصیه کردم یا نه کتاب "میرا"ست.نوشته ی "کریستوفر فرانک" و ترجمه ی همین لیلی خانوم.

و فیلم هایی که دیده ام عبارت اند از:

۱-انیمیشن "والاس و گرومیت" برای بار هزارم...من از قیافه ی خنده دار والاس خوشم میاد...

۲-فیلم  down fall   كه سرگذشت سقوط هيتلره.

۳-فيلم هاي "قبل از غروب" و "قبل از طلوع" رو هم واسه بار چهارم ديدم.دلم واسه ي ديالوگاش تنگ شده بود.

۴- ته فيلم "گناه اصلي"رو هم ديدم.سالهاست كه ميخواستم  تهشو ببينم و قسمت نشده تا اينكه امسال عيد شد...(چه حرفي زدم!!!قسمت نشد!!!!اصلا استفاده نمي كنم ازش.نميدونم چرا ييهو گفتم؟!؟!!)

۵-قابل توجه یلدا خانومی جون توی این مدت برای بیش از سه بار تحت توفیقات اجباری متعدد فیلم "سنتوری"رو دیدم.اما خب خیلی حال نداد.به نظرم اینقدر خبری نبود که داریوش مهرجویی دادار دودور کرده بود و نفرین که ایها الناس اگه این فیلمو دیدین ایشالا که کف صابون توی چشمتون بره و ایشالا توی خیابون از روی پوسته ی موز لیز بخورین و ایشالا چلاق شین!!!!فیلم بیشتر هندی بود.مهمان مامان کار خیلی قویتر و به مراتب قشنگتری بود.هر چند که  دایی جان محترم بنده (که یکی از منتقدان قدر در عرصه ی سینما هستن)٬ طی بحث های عریض و طویلی که با هم داشتیم سعی داشتن منو قانع کنن که سنتوری خیلی موفق بوده٬فیلم نامه ی توپی داره و گلشیفته جون هم ترکونده!!!نمیدونم چرا نمی گفتن بهرام جون ترکونده!!!!تازه من معتقد بودم که گلشیفته توی این فیلم خیلی جیغ جیغو بود.خیلی هم جنگولک بازی در میاورد...

۶-امروزم از بین سی.دی های نیکان فیلم شرک ۲ رو  دیدم.خیلی خنک و بی مزه بود.اه اه اه...

خلاصه رفقا...فردا قراره بریم از دهات بالا وسایلمو بیاریم.دست پدر جون ندرده.راستی یکی نیست بره این آقای س.م.م رو از خواب زمستونی بیدار کنه؟بابا بهار شد به خدا...

پ.ن:به شدت از کلمه ی "می باشد" بدم میاد.اما واسه طنز استفاده میکنم ازش...

 

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت 2:43 بعد از ظهر |