برای فرار کردن از همه حجم این انتظار خودم را گم کرده ام لای کتاب ها.لای سمینارها.لای کوه درس های تلنبار شده ای که نخوانده ام.که فکرت نگذاشت بخوانم...
پنهان شده ام پشت لحظه ها.یا نه اصلا پنهان شده ام پشت خاطره هایی که همه ی فعلهایشان ماضی بعید صرف می شود.و چقدر دلم لک زده برای حال ساده ی با هم بودن.برای «آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون.»برای تو٬باری خودم.برای آرامشی که نیست٬نمی یابمش...
تو خودت را غرق کرده ای لا به لای سکون لحظه ها.لا به لای هیچ.لا به لای سردرگمی لحظه ها.لا به لای غم نان.اندرزهای این و آن.در نوردیدن مرز ها و رفتن.رفتن.رفتن.نماندن.رفتن.و فاصله ها تا بینهایت امتداد پیدا می کنند.می دانم که دیگر نه بوی روغن و نه غصه ی خم کردن لوله های منیفولد و نه هیچ دل مشغولی دیگری٬ذهنت را آرام نمی کنند.دیگر حتی با خودت هم نمی توانی خلوت کنی.توی تنهاییت هم صدای فاصله می آید...سکوت روی عریانی شانه هات سنگینی می کند.میدانم.میدانی که میدانم.
راستش این روزها مثل سگ ترسو شده ام.می ترسم حتی از سایه ی تنهایی خودم هم.تنهایی ای که دارد مرا٬درست مثل تو٬حل میکند توی خودش.له می کند بودنم را.تکه تکه می کند دلم را.به همه ی با هم بودنمان دهن کجی می کند و توی دلش می خندد به ما.به من و تو.می ترسم از نبودنت.می ترسم از نبودنم.می ترسم از گندیدن آن همه طراوت و تازگی احساسی که بکارتش به فنا رفت.می ترسم از ندیدن شوق شب چشمهات.از نشنیدن همان آهنگ شب های پیاده روی های پارک لاله.«قرار نبود اینجوری شه...»می ترسم از ترسیدن.و یاد حرفت می افتم که گفته بودی ترس از دست دادن٬از از دست دادن بدتر است.آره مثل سگ ترسو شده ام...
پ.ن۱:دیشب حسین برایم فال حافظ گرفت.نبودی آخر...
پ.ن۲:محمد رضا کجاست؟کسی نمی داند؟چرا در وبلاگش را بسته و رفته؟خواستیم بیشتر بخوانیمش...
پ.ن۳:صدا می گوید:رفتن دلیل نبودن نیست....

