تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
و همه ی روز را منتظر نشسته بودم تا خبری بشود از یک سلام گفتنت.خبری بشود از روزگارت که دیگر نبودم هیچ جایش.خبری بشود از همه ی دور برگردان هایی که توازی را حفظ کرده بودند اما همسویی را نه!خبری بشود از فال های حافظ نطلبیده(که دلم برایشان لک زده!).از خنده های گاه و بیگاهت(که دلیل بیشترشان را نمی دانستم...)خبری بشود از گرمی دستهات.از بوی عطرت.از...

برای فرار کردن از همه حجم این انتظار خودم را گم کرده ام لای کتاب ها.لای سمینارها.لای کوه درس های تلنبار شده ای که نخوانده ام.که فکرت نگذاشت بخوانم...

پنهان شده ام پشت لحظه ها.یا نه اصلا پنهان شده ام پشت خاطره هایی که همه ی فعلهایشان ماضی بعید صرف می شود.و چقدر دلم لک زده برای حال ساده ی با هم بودن.برای «آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون.»برای تو٬باری خودم.برای آرامشی که نیست٬نمی یابمش...

تو خودت را غرق کرده ای لا به لای سکون لحظه ها.لا به لای هیچ.لا به لای سردرگمی لحظه ها.لا به لای غم نان.اندرزهای این و آن.در نوردیدن مرز ها و رفتن.رفتن.رفتن.نماندن.رفتن.و فاصله ها تا بینهایت امتداد پیدا می کنند.می دانم که دیگر نه بوی روغن و نه غصه ی خم کردن لوله های منیفولد و نه هیچ دل مشغولی دیگری٬ذهنت را آرام نمی کنند.دیگر حتی با خودت هم نمی توانی خلوت کنی.توی تنهاییت هم صدای فاصله می آید...سکوت روی عریانی شانه هات سنگینی می کند.میدانم.میدانی که میدانم.

راستش این روزها مثل سگ ترسو شده ام.می ترسم حتی از سایه ی تنهایی خودم هم.تنهایی ای که دارد مرا٬درست مثل تو٬حل میکند توی خودش.له می کند بودنم را.تکه تکه می کند دلم را.به همه ی با هم بودنمان دهن کجی می کند و توی دلش می خندد به ما.به من و تو.می ترسم از نبودنت.می ترسم از نبودنم.می ترسم از گندیدن آن همه طراوت و تازگی احساسی که بکارتش به فنا رفت.می ترسم از ندیدن شوق شب چشمهات.از نشنیدن همان آهنگ شب های پیاده روی های پارک لاله.«قرار نبود اینجوری شه...»می ترسم از ترسیدن.و یاد حرفت می افتم که گفته بودی ترس از دست دادن٬از از دست دادن بدتر است.آره مثل سگ ترسو شده ام...

پ.ن۱:دیشب حسین برایم فال حافظ گرفت.نبودی آخر... 

پ.ن۲:محمد رضا کجاست؟کسی نمی داند؟چرا در وبلاگش را بسته و رفته؟خواستیم بیشتر بخوانیمش...

پ.ن۳:صدا می گوید:رفتن دلیل نبودن نیست....

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت 12:12 بعد از ظهر |
این هفته٬هفته ی خوابگاه هاست و به همین مناسبت مسئولین امور فرهنگی دانشکده در پی یک سری اقدامات انتحاری تصمیم گرفتن که یه حالی به دانشجو ها بدن.در همین راستا یه سری مسابقات از طناب کشی و دارت گرفته تا آشپزی توی دانشگاه برگزار می شه. اولین مسابقه ای که برگزار شد دیشب بود.اونم مسابقه ی آشپزی.هیئت داوران هم چهار نفر از آقایون بودن.یکی مسئل امور مالی٬مسئول امور خوابگاه ها٬رئیس امور دانشجویی و امور فرهنگی.و ماشالا یکی از یکی شکموتر!

جالبی این مسابقه اینجا بود که هم پسرا و هم دخترا توی این مسابقه شرکت می کردن.دخترا غذا های الوان و ایضا خوشمزه ای درست کرده بودن.اما روغن همشون زیاد بود.از جمله تیم ما.تیم ما که متشکل از دو سر آشپز!!!! و دو تا حمال(یکیشون خود من) بود.کشک و بادمجون٬لازانیا و یه نوع سالاد درست کردیم.برای درست کردن لازانیا پدرمون در اومد.چون فر نداشتیم....اما کشک و بادمجونه به قدری خوشمزه بود که همه به این نتیجه ریسدن که وقتشه.....دلم واسه خانمای آقایون داور خیلی می سوزه....حالا این شکم گنده ها میخوان برن غرغر کنن.....خلاصه...راستی مسابقه ی طناب کشی و اینا هم توی راهه.

راستی یکی از تبلیغات امور فرهنگی برای هفته ی خوابگاه ها این بود که «پخش شیرینی در خوابگاه».ما فکرکردیم لابد می خوان شیرینی ناپلئونی بدن که اینقدر دادار دودور کردن.بعد دیدیم که شیرینیشون عین شیرینی هایی بود که سر قبر مرده میدن!

پ.ن۱:از پسرا هم وقتی پرسیدیم که چی درست کردن ٬از یه غذایی اسم بردن به اسم «هردنبیل پلو».البته با زرشک!

پ.ن۲:این پست فقط محض خالی نبودن عریضه نگاریده گردیده و فاقد هرگونه اعتبار دیگری می باشد.

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 12:10 بعد از ظهر |
این روزها آرامم و بی دغدغه.انگار زمان لای انگشت هام است.بی دلیل شادمانم.انگار از نبردی سخت باز آمده ام.نبردی برای داشتن آنچه که نمی دانسته ام حق من است یا نه٬از آن دیگری است؟در نوردیده ام کوه ها و دریا ها را برای داشتن٬برای جنگیدن٬برای بودن.ومهم نیست انگار دیگر چه می شود!مهم این است که من هر چه در توان داشته ام جنگیده ام.من همه ی تیر هام را پرتاب کرده ام...با امید درست پرتاب کردن تیرها...مهم انگیزه ی بردنی بوده که داشته ام و دارم.آره.مهم انگیزه است.

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 21 اردیبهشت1387 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |
بعضی آدم ها مثل خورشیدند.گرمای وجودشان را حس می کنی.در روشنای پر مهرشان غرق می شوی و اگر اشتباه کنی و چشم در چشم هایشان بدوزی٬به جادویی دچار می شوی که هرگز از آن رهایی نخواهی یافت.جادوی همه ی خواب زده ها.نور تند چشمهایشان چنان چشمهایت را پر می کند که بعد از آن دیگر هیچ چهره ای را درست نمی بینی و عمرت را به جستجوی چهره ای می گذرانی که دیگر حتی خودش را هم درست در ذهن نداری. چهره ای که فقط روشنایی بی حد٬گرمای دلپذیر و جذابیت بی مانندش را به خاطر سپرده ای.با این آدرس به هیچ مقصدی نمی رسی.در جاده ای تاریک٬سرگردان خورشیدی می مانی که بی اعتنا به تو٬برای همیشه در زندگیت غروب کرده.رفته تا شاید جایی دیگر٬برای مسافر در راه مانده ای طلوع کند و روزی او را هم بی خبر ترک کند و در تاریکی بگذارد.این خاصیت خورشید است.قصد آزارت را ندارد٬قفط ماندنی نیست.

مسافر عاقل در راه کورمال کورمال پیش می رود و به روشنایی کم فروغ فانوسی که در دست دارد اکتفا می کند.همان سنگفرش محقر پیش پایش را می بیند.در چاله ها نمی افتد.رویایی ندارد.دردی هم نمی کشد.آنکه در روشنایی خورشید غرق شده٬یک لحظه٬فقط یک لحظه چشم انداز وسیع تری را می بیند.همه ی گل ها و درخت ها و پرنده ها و کوه ها.همه ی راه ها و مسیر های در هم و بر هم جهان را.راه هایی که به تمام رویا ها ختم می شوند را.

و وقتی خورشیدش غروب کرد بقیه ی راه را با حسرت آنچه می توانست داشته باشد و ندارد٬طی می کند.این قصه ی مکرر عشق است.با این همه هر کس خورشیدش را پیدا کند٬بی اختیار چشم در چشم آن می دوزد و برای همیشه غرق در نا امیدی می شود...

                                                                                    فصل آخر-نوشته  گیتا گرکانی

*مسافر عاقلی نبوده ام.میدانم...

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 5:41 بعد از ظهر |
یه وقتایی توی یه دوره هایی از زندگی یه چیزایی پیش میاد که هر چی فکر می کنی نمی تونی به علتش پی ببری.خواسته یا نا خواسته توی یه سری از جریانات قرار می گیری که کرور کرور آینده نگری هم نمی تونن بعدشو پیش بینی کنن.وقتی دلو به دریا می زنی و میری جلو٬ یواش یواش سر و کله ی یه چیزایی پیدا می شه که رنگ و بوی اوضاع رو عوض می کنه.کم کم سر و کله ی reality هایی متفاوت پیدا می شه.سر و کله ی تناقضات پیدا می شه و اینقدر ذهنو در گیر می کنه که حتی فرصت سر خاروندنم واست نمی ذاره.مدام از خودت می پرسی چرا اینجوری شد؟چی شد که اینجوری شد؟و هر چی بیشتر دنبال دلیل میگردی بیشتر گیج میزنی...آخرشم به خودت میگی "بی خیال بابا"...اما یه چیزی مدام داره روی دلت سنگینی می کنه.یه چیزی داره روز و شب روی اعصابت راه میره و ولت نمی کنه....بازم به خودت میگی بی خیال بابا.

*با اینکه هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده٬ اما مثل سنگ دل سردم....زمین خوردم.بد جور زمین خوردم.باید بلند شم.می خوام مثل یه توپ که می خوره روی زمین٬ این بار بالا تر برم.

*نیلی جون اینا همش سزای گوش ندادن به حرف توئه....

 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و ساعت 10:45 قبل از ظهر |
روز جمعه این جانب به همراه یک سری از رفقا با هیئت کوهنوردی دهات بالا رفتیم کوه.یه جایی توی مرز دهات بالا و یکی از دهاتای پایین لرستان به اسم الیگودرز!ارتفاع کوه ۳۲۰۰ متر بود.و پوشش صخره ای شنی داشت.(موبایل هم خیلی عالی خط میداد روش).این کوهه هیچ شبیه کوهایی که تا حالا نوردیده ام نبود.(خدا پدر کوه صفه رو بیامرزه.لا اقل مسیر داره یا حداقل پله داره....)

صبح ساعت پنج و نیم اینا بود که رفقا جان برای نماز بیدار شده و بنده رو هم بیدار کردن.منم سر سه سوت نماز رو خوندم و حی و حاضر رفتم دم در خوابگاه ایستادم.ساعت شش بود که رسیدیم به اون کوهه و شروع کردیم بالا رفتن.هی رفتیم٬هی رفتیم٬هی رفتیم و هی به قله نرسیدیم.ساعت دوازده این بود که سر از قله در آوردیم.اونجا هم که رفتیم بساط دعا و سلام و صلوات راه افتاده بود.حالا اینا رو بی خیال ٬دامنه کوه پر از خار بود.یاورمون استاد شد تا اومدیم برسیم بالا.منم ماشالا یه جوری لباس پوشیده بودم انگاری می خوایم با بچه ها بریم بیرون٬پیک نیک.کفش کتونی ساق کوتاه٬از اون بد تر جوراب خیلی کوتاه٬و از اون بد تر تر شلوار کوتاه!پدرم در اومد.تازه حدود یه شش ماهی می شد که پا روی کوه نذاشته بودم.بدنم اصلا آمادگیشو نداشت.بچه ها هم هیچکدوم نمی دونستن کجا میخوایم بریم!اقلا اگه میدونستم کجاست نمی رفتم.فکر کردم مثل هفته های پیش می خوان برن تپه نوردی!هر چی پرسیدم کوهه کجاست؟کی میرسیم؟چند متره  و اینا گفتن ساعت دوازده خوابگاهیم نگران نباش...رفتن همان و ساعت دوازده برگشتن همان.ساعت هفت عصر بود که اومدیم خوابگاه.و به بد بختی رسیدم ترمینال.با آخرین سرویس عصر اصفهان.

همه ی اینا روی چشمم باشه.گم شدن توی کوه رو کجای دلم بذارم؟عین احمقا توی کوه گم شدیم و رفتیم سر از الیگودرز در آوردیم.عین احمقا دوباره از یه کوه دیگه  با ارتفاع کمتر رفتیم بالا و پایین اومدن از اونجا کار خود خدا بود!شیب نود درجه با پوشش گیاهی و علف و اینا و کلی لیز...اینقدر به خودم فحش دادم که نگو.همه ی اجداد مرحومم به همراه اجداد سایر مسئولین تیم اومدن پیش چشمم به عذر خواهی....

ایناشم به کنار.تشنگیه از همه چیز بد تر بود.مسئول تیم به بچه ها گفته بود که نفری دوتا بطری یه لیتری آب بیارن با خودشون .خانمای مهندسه دو نفری یه بطری آب بر داشته بودن...عین بدبختا اینقدر دنبال ریواس گشتیم که نگو.تازه ترش هم بودن و افت فشار ایجاد می کردن.اوضاع یه جوری بود که به تره کوهی هم راضی شده بودیم.اینقدر ریواس دهنی این و اونو خوردیم که جای دشمنتون خالی!

خلاصه من غلط بکنم که دیگه این مدلی برم کوه.نتیجه ی اخلاقیشم این بود که هیچوقت عین احمقا نریم کوه که به بدبختی نیفتیم...بچه ی خوبی باشیم و غرغر نکنیم که پیشی نیاد بخورتمون....

پ.ن۱:خواهر نیلی جان من به عنوان اثر موقت پدرم می تونم خیلی ماندگار تر از درخت جاودان دکتر محلوجی باشم.بعدا که فکر کردم دیدم که آدما صرف زنده بودنشون قابلیت رشد و ترقی رو دارن.اما کتابا به جای رشد کردن٬رشد میدن.هیچوقت هم از حدی که هستن فراتر نمیرن اما آثار موقت پدر و مادرا میتونن به طور مداوم از حدی که هستن فراتر برن.

پ.ن۲:امروز امتحان اقتصاد مهندسی داشتیم با دکتر غیور.بسی خوش گذشت آخه امتحان جزوه باز بود....

پ.ن۳:هیچ تضمینی وجود نداره که فردا هم به همین شنگولی باشم که امروز هستم.آخه....

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 12:30 بعد از ظهر |
دلم شب می خواد...

از اون شبایی که با هم بودیم...

من و تو...

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

بهار بود  و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت...

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 و ساعت 7:49 بعد از ظهر |
دیروز داشتیم با زیبا و ساناز از دانشگاه بر می گشتیم.سر دروازه تهران که رسیدیم رفتیم دم باجه ی بلیت فروشی٬آخه من و ساناز بلیتامون تموم شده بودن.ساناز از اون آقایی که توی باجه ی بلیت فروشی بود پرسید:« آقا شما روزی چند تا بلیت می فروشین؟».یارو حسابی جا خورده بود.یه نگاه معنی داری از نوع عاقل اندر سفیه٬ بهمون کرد و گفت ما بر حسب تومن بلیت می فروشیم ٬نه بر حسب تعداد.ساناز گفت:«خب روزی چند تومن می فروشین؟»یارو باز یه طوری نگاه کرد و گفت معمولا شنبه ها تا هفتاد هشتاد تومن هم می فروشیم اما سایر روزا تا پنجاه و اینا...بعد دراومد که یه وقت فکر نکنین چیریش به منم میرسه ها!من هر دو هزارتومن بیلطی که بفروشم بهم پنجاه تومن میدن.یعنی باید دویست هزار تومن بلیت بفروشم تا بهم پنج هزار تومن بدن!

به این فکر کردم که چرا این بابا داره با این درآمد اینجا کار می کنه.چی باعث میشه که یه آدم اینقدر سختی بکشه که حاضر بشه با این درآمد کم بیاد وایسه از صبح تا شب بلیت بده دست مردم و آخر شب فقط بتونه چند تا نون خالی بخره ببره بده دست زن و بچش؟اونوقت یه مشت آدم شکم چرون مزخرف پولشون از پارو بالا بره و روز به روز دم کلفت تر بشن؟ تازه یه بیشعوری هم از اون وسط بیاد بگه توی مملکت گل و بلبل و اینا خبری از فقر نیست و ما ها نونمون توی روغنه و تورممون پایینه(فقط بیست درصد!!!!!) و اینا....

پ.ن۱:در پایین این پست چند تا فحش آبدار نثار ارواح خاک پدر مرحومش کرده بودم که تصمیم گرفتم بدارم به عهده ی خواننده! که خودش تصمیم بگیره چی می گم در انتها!!!!!

پ.ن۲:سه شنبه باید پروژه ی شیش سیگما رو تحویل بدم.دستتو میبوسه سید!

پ.ن۳:میان ترم دارم...اونم از نوع خفنش!

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 2:51 بعد از ظهر |