تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
بازم نمیدونم چی بگم.این هفته چهار تا امتحان طاقت فرسا داشتم.دو تای دیگه هم هنوز مونده.این همه جون کندیم واسه هفت ترمه تموم کردن دست آخر هم به این نتیجه رسیدیم که به دلیل کنکور فوق این کار نادرستیه!!!خبری هم نیست.جز اینکه کلی اتفاقا افتاده این یه هفته و خوردی که من دهات بالا هستم.

*اول از همه اینکه قصه ی ما به سر رسید(البته فکر میکنم!).

*دوم از اینکه پری داره میاد ایران و تا ۱۰ روز دیگه تو خاک اصفهانه و یحتمل داریم با هم قدم میزنیم.بهش قول دادم بریم ساندویچی!میگه دلش واسه ساندویچای ایران لک زده!...

*تازگیا یه نفر پیدا شده که در حد مرگ توانایی به هم ریختن اعصاب منو داره!شاید مجبور شم از دایره ی دوستیام حذفش کنم.هر چند که بودنش (اگه نخواد اذیت کنه!) خیلی لذت بخشه.الان دلم نمی خواد حذفش کنم٬اما شاید این کارو بکنم!تجربه ی شیرینی ندارم از بودن این مدل آدما توی دنیام!

*آقای "شرک" هم داره میره سربازی.و متاسفانه من نمیتونم قیافه ی کچلشو ببینم!کلی میخندیدم اگه میدیدمش!اما خب قصر دررفت!

*یکی از فرشته های آسمونم خیلی خسته است.کاش میتونستم یه کاری براش بکنم...حتی آرومشم نمیتونم بکنم چه برسه به....

*آفای "حسن" هم خودشو لو داد!قیافش لو رفت!

*پنجم تیر تولد "پرگلک"ه٬اما من نیستم توی مهمونیش...ضد حاله!

دیگه بسه...دو دقیقه دیگه بگذره رسما پته خودمو ریختم روی آب....

تا نه تیر ...

 

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 7:31 بعد از ظهر |
میرویم به کارزار امتحانات.با دلی آرام و قلبی مطمئن...

راستی تا یادم نرفته بگویم :"دروغگو سگ است!"

پ.ن:یلدا هر چی برات کامنت میذارم نمیرسه!اعصابم رو خورد کردش این کامنت دونی بلاگفا!

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 9:30 بعد از ظهر |
خب میان ترم آمار هم به خیر و خوشی تموم شد.هر چند که نمی دونم خیرش کجاشه؟؟؟؟عمو محلوجی خفن حالمونو کرد تو قوطی(چقدر لاتی حرف میزنم!نه؟)

امروز میخواستم بیام خونه.رفتم ترمینال دهات بغلی! واسه اصفهان بلیت گرفتم.اتوبوس خالی خالی بود.شماره ی صندلی منم ۱۷ بود.و جالب اینجا بود که حالت دیفالت سیستم صدور بلیت روی "آقا" بودن مسافر بود.روی بلیت من نوشته شده بود:آقای نسیم!!!

جالب تر از اون این بود که صندلی کناری من یه "آقا"ی واقعی بود.یه غولتشن به تمام معنا!(املا رو دارین که؟!!!).مردک اومد بالا وسایلشو گذاشت بالای سرش و یهو تلپ نشست کنار من!نه سلامی نه علیکی نه چیزی!!!فقط بلیتشو در آورد نشونم داد و گفت ببین من شماره ی صندلیم ۱۸ئه ها!ایرادی که نداره اینجا بشینم؟منم موندم که چی بگم.اتوبوس شیش تا مسافر بیشتر نداشت حالا مردک این همه جا رو ول کرده صاف اومده نشسته تنگ بغل من!!!!!گفتم بهش که نه ایرادی نداره شما سر جاتون بشینین فقط بذارین من برم اون ور بشینم!زوری خودشو یه تکونی داد و گفت بفرمایین...منم فرار کردم....نزدیک نیم ساعت بعد سرمو اون طرف چرخوندم٬نگاه کردم دیدم عین یه کنده ی درخت خوابیده!خدا باید به دادم می رسید اگه قرار بود بشینم کنارش یا چه میدونم یه مشکلی پیدا می شد که نمی شد جا رو عوض کرد...مصیبتی بود...بعد از یه ساعت از خواب بیدار شده کلشو کرده سمت من٬یه لبخند پروانه ای تحویلم داده٬می گه خوب هستید خانوم؟می خواستم بهش بگم مثل این که شما بهترین! اما عقلم رسید و رسما نشنیده گرفتم...خدایی بعضی آدما چه فکری می کنن؟اصلا خدای نکرده٬بلا به دور٬هفت قرآن به میون٬فکر می کنن؟نمیدونم رفتار این یاروئه رو باید گذاشت به حساب چی؟آخه توی یه اتوبوسی که دست کم سی تا صندلی خالی هست چه دلیلی داره که صاف بیاد بشینی تنگ بغل من؟به حساب قانون مندی بذارم یا کرم داشتن یا راحتی؟پناه بر خدا!

پ.ن۱:همین دیگه...مگه خودت نخواستی؟حالا می تونی بعد ها برای بچه هات بشینی از خاطره های جوونیات تعریف کنی و همیشه یه نوستالژی داشته باشی...مازوخیست!

پ.ن۲:آی از دست ادعا....

 

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 16 خرداد1387 و ساعت 8:59 بعد از ظهر |
این روزا خیلی درگیرم.تا پایان ترم هم میان ترم دارم.ول نمی کنن.من ۱۶خرداد میان ترم آمار دارم.(فعلا درگیر "تست فرض" و اینام.توزیع "تی" و "اف" و "کای اسکوئر" و اینا!!!) بعد همون روز هم استاد می خواد درسش رو تموم کنه.پریروز هم میان ترم دوم موجودی ۲ بود.دکتر حجی خیلی بهمون حال داد.امتحانش مثل همیشه گیج کننده نبود!!!!

امروز بعد از تقریبا یه هفته اومدم توی دنیای مجازی و دیدم خیلی خبراست.مجتبی دوباره برگشته.نیلی داره رفتنش رو قطعی میکنه و منتظره ببینه که ۲تیر چه اتفاقی می افته.یلدا کلی پست گذاشته که من نخوندم.م.ن.ش هم یکی دو تا پست گذاشته که برام جدیدن.علی و ساناز و الهه هم همینطور...و خوبی دنیای مجازی اینه که هر کسی با نوشته هاش از حال خودش خبر میده...

توی وبلاگ نیلی یه مطلبی رو خوندم که دقیقا توی این یک هفته با تمام وجود داشتم حسش می کردم.و اون انتظار معجزه بود.انتظار اینکه دنیا جاهای خوبش رو برات رو کنه.دوستم می گفت به معجزه فکر کردن خاص آدمای احمق و ساده لوحه!و اگه راست گفته باشه من این روزا خیلی احمقم !و این زندگیم رو جذاب تر می کنه.و اینو دوست دارم.«خفن باهات همذات پنداری کردم خواهر نیلی جان...»

راستش نمی دونم از چی باید بنویسم.اینقدر فکرم مشغوله که نگو.دیگه جایی برای «بد بختی های کوچک و بزرگ»!!!! نیست.به این نتیجه رسیدم که آدم همیشه باید یه هدفای کوچیکی رو داشته باشه که بخواد بهشون فکر کنه.و بحث اون سوای هدفای بزرگه.یه هدفای کوچیکی که باید هر روز بهشون فکر کرد و مرورشون کرد.و روزانه باید به دستشون آورد.چیزی باشه که شب که میخوای سرتو بذاری رو بالشت به خودت بگی که فردا حتما این کار و میکنم.این چیز رو می خوام به دست بیارم و اینا.... به این نتیجه رسیدم که زندگی مثل یه کوهه که انعکاس صدای خواسته هامونو توش می شنویم.حالا می شه ناله کرد و خوش نبود.می شه هم خوش بود و خوشی خواست.دیگه دست خود ماست.و من انتخاب کردم که شادمانه زندگی کنم.می دونم الان خیلی زوده واسه خوب نتیجه گرفتن اما خب بد هم نبوده تا الان!اینقدر آرومم که نگو.دیگه خبری از تشنجای عصبی گاه و بی گاه نیست.دیگه خبری از عصرای دلتنگی بی امید خوابگاه نیست.و همه ی این قشنگی ها رو دوست دارم.برای به دست آوردن هدفام حسابی خودمو جمع و جور کردم و امیدوارم بتونم دنیا رو هم با خواسته هام هماهنگ کنم.سعی می کنم از "قانون جذب" استفاده کنم.در مسیر هدفام.در ادامه با توجه به حرف نیلی باید بگم که خدای دنیای من خیلی خدای بدی نیست.هم جدیه و هم مهربون.خیلی باهاش رفیق شدم.بیشتر از قبل حسش می کنم.و این خوبه... 

فکر کنم که حرفام تموم شدن!فقط اومده بودم که بگم:من خوبم رفیق.من خوبم...

پ.ن۱:خواهر نیلی جان ورود ما را به جریانات رنگین کمانی اجازه می دهند؟؟؟؟ 

پ.ن۲:ورود یه فندقی کوچولوی دیگه رو هم به چاردیواریمون تبریک عرض می کنم.لکن مشت محکمی بود بر دهان یاوه گویان...

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 10:40 قبل از ظهر |