پارسال هم درست در شب آرزوها بود که دیگری آمد و قصه ی عشق گفت.قصه ی عشق تو و او را!!!!اعتراف میکنم که قبل از اعتراف کردنت٬دیگری برایم اعتراف کرده بود.من همه ی این مدت میدانستم که آن سالهای دور دستهایت برای که اینقدر تقلا کردند.اصلا دیگری بود که توی دنیایم رنگت کرد.خواستم که رنگت کند.و تو را نارنجی کرد.نارنجی پر رنگ.و خودش خاکستری محو شد...محو شد...محو...و من برایش آرزو کردم که متعهدترین باشد...به خدا برای خودم آرزو نکردم.برای عشق تو آرزو کردم...
سال قبلش هم با پریس روزه گرفتیم و افطار مهمان سفره شان بودم.و چقدر برای شرک دعا کردم.و هنوز هم...شرک هم روزی میشود عشق دیگری!اگر نباشد...حالا...
بگذار بی پرده بگویمت:در جمع من و این بغض بیقرار٬جای تو خالی...
*بعضی آدم ها عجیب عوضی اند.عجیب وارونه اند.
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را...
راستی خانه ی آن ترک شیرازی کجاست؟؟؟؟
*تف به همه ی جاودانگی ها...یادم می آید هر از گاه...تف به همه ی آن جاودانگی ها....
من از نهم تا الان در گیر پروژه ی طرحریزی ام.و جالب اینجاست که شرکت پیستون سازی بهمون اجازه نمیدن بریم کارخونه در حالیکه ما میخوایم یه کارخونه ی پیستون سازی طراحی کنیم!همه ی دیتاهامونو به بد بختی داریم از توی پروژه های کارورزی در میاریم!!!!تازه من شنبه باید پروژه ی P3 تحویل بدم در حالیکه خیلی کم ازش میدونم!خدا به دادم برسه...
خیلی خستمه.دارم له له میزنم واسه خونه.اما باید تا شنبه بمونیم اینجا تا بلکه شنبه بتونیم بریم شرکت...دلم واسه پدر و مادرم یه ذره شده....
*یکی از دوستام پست قبلیمو نقد کرده بود و نوشته بود عین دختر دبیرستانیا نوشتی.کم مونده یه پس زمینه ی صورتی بذاری تا بشی عین دبیرستانیات!!!!
میدونم پستام یه کم چیپ شدن٬شما به بزرگواری خودتون ببخشین.راستی پری هم سه روزه که ایرانه...من هنوز ندیدمش...

