تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
نزذیک چهل و هشت ساعته که دارم بدون عینک زندگی میکنم.خیلی خوش میگذره.....جزیان شب آرزو ها رو هم نفهمیدیم....!لطفا منو آگاه کنین....
+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 8:29 قبل از ظهر |
شب آرزو هاست.شبی که  روزش من آرزوی خانه داشتم و تو آرزوی صاحبخانه!من در انتظار عطر دستهات و تو تشنه دستهای زمستان زده ی من.حالا هم شب آرزوهاست و من نمیدانم که باید چه چیز را آرزو کنم.نه!اصلا نمیتوانم آرزو کنم.نه اینکه نخواهم.نه اینکه نخواهم چشمهات٬چشمهای بسته ام را ببینند و نه اینکه نخواهم هیچ پارکینگی بشود جای خداحافظیمان...نه...هیچکدام از اینها نه.اما نمیدانم تو کجای آرزوهام ایستاده ای.روی قله هایی یا نه؟نمیدانم کجای دنیام(که این روزها در حالت سر خوشی مزمن است!) ایستاده ای؟نمیدانم یا نه بهتر است بگویم نمی فهمم!مثل سایه ها شده ای.دور و نزدیک٬تاریک و روشن.شده ای جمع اضداد...من مختصات تو را گم کرده ام توی دنیام.نمی دانم روی کدام محور ها ایستاده ای؟رفتن یا ماندن؟بینهایت یا مبدا؟

پارسال هم درست در شب آرزوها بود که دیگری آمد و قصه ی عشق گفت.قصه ی عشق تو و او را!!!!اعتراف میکنم که قبل از اعتراف کردنت٬دیگری برایم اعتراف کرده بود.من همه ی این مدت میدانستم که آن سالهای دور دستهایت برای که اینقدر تقلا کردند.اصلا دیگری بود که توی دنیایم رنگت کرد.خواستم که رنگت کند.و تو را نارنجی کرد.نارنجی پر رنگ.و خودش خاکستری محو شد...محو شد...محو...و من برایش آرزو کردم که متعهدترین باشد...به خدا برای خودم آرزو نکردم.برای عشق تو آرزو کردم...

سال قبلش هم با پریس روزه گرفتیم و افطار مهمان سفره شان بودم.و چقدر برای شرک دعا کردم.و هنوز هم...شرک هم روزی میشود عشق دیگری!اگر نباشد...حالا...

بگذار بی پرده بگویمت:در جمع من و این بغض بیقرار٬جای تو خالی...

*بعضی آدم ها عجیب عوضی اند.عجیب وارونه اند.

 

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 21 تیر1387 و ساعت 0:25 قبل از ظهر |
تمام روز به این فکر کرده بودم که چرا حالا که همه چیز تمام شده و دارم برمی گردم اینقدر دلتنگم.چرا حالا٬بعد از آن همه صبوری صبح تا شام و آرامش خواستن٬درست در لحظه ی رفتن اینقدر غصه ات می گیرد که به مسخرگی رو می آوری و جفنگ می گویی تا غم توی چشمهای بهنوش را کمتر ببینی و دلت برای آن اتاق دلگیر و کم نور و پر سر وصدا (که همیشه غرق صدای خنده های پرنیان و شهرزاد بود یا فریاد های دیگری از توی همان حمام بیست و چهار ساعته)٬تنگ می شود.برای همه آن رقص های قاسم آبادی و همه ی آن آهنگ های بند تنبانی که فقط برای قر دادن خوب بود٬همه ی آن چس ناله های خواننده های جدید که از غم دیدار یار می گویند٬برای همه ی شب زنده دارهایی که بهنوش نمی گذاشت به انتها برسند٬برای همه ی حرف زدن های تا صبح٬همه ی نماز خواندن های خلوت اتاق٬همه ی گریه کردنهاش٬همه ی تلخی هاش٬همه ی شیرینی هاش٬منتظر بودنها٬بی خوابی ها٬تنهایی ها و تنهایی ها و تنهایی ها....غمگین نیستم اما دلتنگم...امروز وقتی داشتم می آمدم بی اختیار برای بهنوش نوشتم:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را...

راستی خانه ی آن ترک شیرازی کجاست؟؟؟؟

*تف به همه ی جاودانگی ها...یادم می آید هر از گاه...تف به همه ی آن جاودانگی ها....

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 8:51 بعد از ظهر |
امتحانا به سلامتی تموم شدن.البته همه ی نمره هام تا الان منفی یک از اون نمره ای شدن که انتظارشو داشتم.

من از نهم تا الان در گیر پروژه ی طرحریزی ام.و جالب اینجاست که شرکت پیستون سازی بهمون اجازه نمیدن بریم کارخونه در حالیکه ما میخوایم یه کارخونه ی پیستون سازی طراحی کنیم!همه ی دیتاهامونو به بد بختی داریم از توی پروژه های کارورزی در میاریم!!!!تازه من شنبه باید پروژه ی P3  تحویل بدم در حالیکه خیلی کم ازش میدونم!خدا به دادم برسه...

خیلی خستمه.دارم له له میزنم واسه خونه.اما باید تا شنبه بمونیم اینجا تا بلکه شنبه بتونیم بریم شرکت...دلم واسه پدر و مادرم یه ذره شده....

*یکی از دوستام پست قبلیمو نقد کرده بود و نوشته بود عین دختر دبیرستانیا نوشتی.کم مونده یه پس زمینه ی صورتی بذاری تا بشی عین دبیرستانیات!!!!

میدونم پستام یه کم چیپ شدن٬شما به بزرگواری خودتون ببخشین.راستی پری هم سه روزه که ایرانه...من هنوز ندیدمش...

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت 8:14 بعد از ظهر |