

سال دوم کلاس ما ۷ نفر بیشتر نبود.تازه از این ۷ نفر ۴تامون رشتمون ریاضی بود.سه تای دیگه رشتشون تجربی بود.چقدر آتیش میسوزوندیم...من و اون همیشه ظهرا از مدرسه فرار میکردیم میرفتیم دم ساندویچی اصغر آقا فلافل سفارش میدادیم.۷ نفر بودیم اما ۱۲ تا فلافل سفارش میدادیم.(بجه ها قهرمان سنگین وزن بودن!).چقدر به فرشته جون(دبیر شیمی مون)میخندیدیم.همش داشت از پسرش "مسعود" تعریف میکرد برامون!چقدر اومدم دم آموزگاه دنبالت و دست تو دست هم پیاده تا خونتون رفتیم.چه شبایی تا صبح نشستیم و گفتیم و گفتیم.تولد بابات یادته معصوم؟
سال سوم هم تو اون کلاس ۱۳ نفره که همه ی معلما میگفتن نحسه٬ شده بودیم پایگاه شیطنت!یادمه یه روز این دوستمون داشت سر کلاس گوجه سبز(به زبون اصفهانیا آلوچه) میخورد که دبیر حسابانمون صداش زد پای تخته.اونم با دهن پر رفت جلو کلاس ایستاد.آلوچه رو داد یه طرف لپش و شروع کرد مسئله حل کنه.دبیر حسابانمون زبون نیش داری داشت.همش مسخرمون میکرد میگفت شما ها حتی دام و طیور علویجه(یکی از دهاتای اطراف نجف آباده) هم قبول نمیشین.چقدر سر کلاس تاریخ میخندیدیم به عکسای کتاب.تا سر حد مرگ به مدرس خندیدیم.چقدر سر کلاس جبر به معلممون که خیلی هم قدش بلند بود میخندیدیم.این دوستمون رفته بود از طرف بچه های کلاس یرای تولد معلم جبرمون ساعت خریده بود.بعدها سر کلاس نیم ساعت یه بار می پرسیدیم ازش که آقای "الف" ساعت چنده؟معم فیزیکمونو که نگو.اسمشو گذاشته بودیم مخمل.سیبیلاش عین مخمل بود!چقدر با کلاه کاسکت موتورش حال کردیم.بعدشم کله ی هممون خارش گرفته بود!فکر کنم آقای"خ" مشکل بهداشت مو داشت!چقدر توی قوری چای معلما مایع ظرفشویی ریختیم...چقدر شیطونی کردیم.چقدر بدی کردیم...معصوم یادته من چقدر مریض بودم؟و تو همش توی کلینیک بالای سرم می اومدی برام کتاب میخوندی؟چقدر گریه میکردی برام که حالم خوب بشه و آخرم نشد. این درد لعنتی بهم موند که موند.معصوم عکس رنگی رو یادته که قرار بود از روده هام بگیرم؟؟؟
سال پیش دانشگاهی هم که اون یکی دوستمون عادت کرده بود کفشاشو سر کلاس در بیاره!و خدا نکنه یه معلمی صداش میزد پای تخته.بیچاره میشدیم تا بیایم کفشاشو از زیر صندلیا پیدا کنیم.و خدا نکنه که کفشاش دست یه نامردی می افتادن که بنداشونو به هم گره بزنه!و همیشه در این جور مواقع خل بازیای من یا تو به دادش میرسید...چقدر سر کلاس لواشک و تخمه میخوردی معصوم...آخ... گذشت.همش گذشت.
حالا تو اونقدر بزرگ شدی که بخوای مسئولیت یه زندگی رو قبول کنی.بخوای بشی همسفر یه نفر.و دیگه از اون شیطنتای دبیرستانی(که من توی دانشگاه همشو ترک کردم!) خبری نیست.دیگه نمیتونی توی قوری هیچ معلمی مایع ظرفشویی بریزی.دیگه نمیتونی سر هیچ کلاسی آلوچه بخوری...دیگه نمیتونی...دلم همیشه برات تنگ میشه.هر جایی که باشی.هرجایی که باشم...درسته از صورتی دنیای من رفتی تو خاکستریاش.اما با همه خاکستری ایت هم هنوز یه عالمه دلم تنگ میشه برات...
بعدا نوشت:خودم از بی ادبیها و شیطنتای خرکیمون خجالت میکشم به خدا![]()
تازه دیروز داشتم همشهری جوان این هفته رو میخوندم (و کلی افسوس میخوردم که چرا هفته ی پیشش گیرم نیومده که عکسای احسانو ببینم) که یه مطلبی توش توجهمو جلب کرد.دوستیای مجازی!عین همین دوستیای خودمون.به این فکر میکردم که نوع روابط توی دنیای مجازی و دنیای واقعی تا چه حد فرق داره و آدما تا چه حد توی دنیای مجازی "واقعی" ترن؟شاید اینجا چون هممون برای همدیگه غریبیم(البته قضیه ی من فرق داره!تقریبا نصف دوستای دنیای واقعی من دزدانه به اینجا سرک میکشن!)و آدم جلوی غریبه ها واقعا راحت تره توی بیان درونش٬دوستیامون این شکلی شدن.خب بد هم نیست.اما زندگی کردن توی دنیای واقعی شهامت خیلی بیشتری میخواد.خیلی بیشتر از اون چیزی که برای ابراز کردن خودمون توی دنیای مجازی نیاز داریم.چیزی که برام عجیبه اینه که ماها توی دنیای واقعی ترسمون از بیان کردن اندیشه هامون چیه؟یا بهتره بگم که چرا توی دنیای مجازی راحت تریم توی ابراز عقایدمون؟مگه غیر از اینه که یه سری از آدمای دور و برمون پراکنده میشن و یه سریای دیگه میان؟(البته این اصلا منصفانه نیست!-رفاقت جای خودشو داره).مگه غیر از اینه که برخوردامون ممکنه نوعش عوض بشه؟
خب من اعتراف میکنم که تا حالا خیلی از مسائلم رو با دوستای دنیای مجازیم مطرح کردم اما نه به این دلیل که باهاشون راحت تر بودم!به دلیل اینکه نیاز به ایده های جدید داشتم.شاید شر کردن دنیای من با نیلی یا یلدا یا سهراب یا محمدرضا خیلی راحت تر باشه از شر کردن دنیام با یه سری از بروبکس خوابگاه یا دانشگاه!اونم به دلیل داشتن پوینت آو ویوهای مشترک.هر چند که دوستیای دنیای واقعی لطیف تر و زنده ترن نسبت به دوستیای دنیای مجازی.به قول نوشین آدم وقتی یه نفر رو میبینه و باهاش در ارتباطه ٬از فکر کردن یا حتی زیر ذره بین بردنش کمتر احساس گیلتی میکنه!اما هنوز این سوالو دارم که ما ها چرا توی دنیای مجازی راحت تر خودمونو ابراز میکنیم؟
بیشعور ها رفته اند نجسی خورده اند.آنهم بدون اجازه!آن هم درصد بالا!"بلک اند وایت ۷۶٪ "میزنند نامرد ها!نکرده اند یک چیز درصد پایین بزنند!؟بعد هم که حسابی تا خرخره خورده اند آمده اند وسط میدان شهر به کری خواندن که هی...ما هم مستی بلدیم! در نظم عمومی اختلال ایجاد کرده اند!
من بیخبر از همه جا آمده بودم سری بزنم و بروم.دیدم که شهر به هم ریخته است و آدم هاش هی می آیند و میروند.سرعت دارد دیوانه میکند شهر را.آدمهاش را.من را!نامرد ها هی از دست من فرار میکنند.نه اینکه من داروغه ام؟!و بعد یکی اشاره میکند به آن سمت که بد مست ها ایستاده اند.میروم.دارند تلو تلو میخورند.یکیشان هم دارد بالا می آورد.احمق دفعه اولش است...تا خرخره خورده است.بساط ماست و خیار و مزه و چیپس و سنت و نوگرایی و هر کوفت دیگری هم آن وسط ولو است...سرشان فریاد میکشم.بعضی ها میبینندم و سریع خودشان را جمع و جور میکنند.و بعضی ها هم ایستاده اند به تماشا...فریاد میزنم.باز هم.باز هم."بسه دیگه!کثافت کاریاتون تموم شد؟"و شهر ناگهان در خاموشی فرو میرود...
گریه ام گرفته است...دنیام را به گند کشیده اند این واژه های شلوغ.این واژه های دیوانه...کلمه هام مست کرده اند.نه اینست که دیگر نمی توانم خوب بنویسم.نه اینکه دیگر نمی توانم درونم را بنویسم...نامرد ها نکرده اند شب عیدی رعایت من را بکنند که با کلی شوق و ذوق آمده بودم از "تهران رفتنم" بنویسم!من از دست کلمه هام شاکی ام.کدام دادرسی حاضر است پرونده ی مستی واژه های مرا قبول کند؟همین است که خودم مجبور شده ام شلاقشان بزنم دیگر...خودم بشوم قاضی٬بشوم وکیل مدافع٬بشوم هر کوفت دیگری که نمیدانم یک کاری دارد میکند دیگر...همین بود که امروز هی آمدم بنویسم و هی نشد.هی فرار کردند از دستم.لاکردار ها نکردند یک چیزی بگویند...در رفتند هی.تا می آمدم بگیرمشان میچپیدند توی سوراخ هایشان.یا نه اصلا جدا میشدند از هم.حرف به حرف...نه اینست که نمیتوانم بنویسم...
پ.ن۱:آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست/هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
پ.ن۲:عید همگی مبارک.مخلصیم خدا جون با پیغمبرت...
پ.ن۳:واگویه ها یک ذهن آشفته بود دیگر...
تقریبا هیچ کار مفیدی هم ٬جز انجام دادن کارای پروژه طرح ریزی انجام نمیدادم.که اونم به میمنت و مبارکی دیروز تموم شد.کتاب "همسایه ها"ی احمد محمود رو داشتم میخوندم که بیچاره اونم داره تو قفسه خاک میخوره.نه فیلم میبینم و نه موسیقی گوش میدم.نه کتاب٬نه روزنامه و نه هیچی دیگه.حتی با دوستامم بیرون نمیرم.به خدا دیروز که مجبور شده بودم از خونه بزنم بیرون عین روشندلا!!!! شده بودم.واقعا نمی تونستم از خیابون رد شم.مهارتای اجتماعیم در حد صفر شده!
روزا حتی از اتاقمم بیرون نمیام.همش توی اتاقمم.دراز کشدم و دارم فکر میکنم.به یه استراحت واقعی نیاز دارم.دپرس نیستما.فقط بی حوصلم.
آخ یادم نره بگم که تازگیا متوجه شدم که یکی از استادام وبلاگمو میخونه.و من دارم از خجالت میمیرم.این همه دری وری قطار کردم توی وبلاگم و حالا نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم.این همه یه استاد روی دانشجوش حساب کنه و بعدش ییهو همه ی اون تصویره نابود بشه...از این موضوع ناراحتم...حالا استاد فکر میکنه من دیوونم.که خب پر بیراه هم نیست...اعتراف میکنم خودم!![]()
تازه کلی میخواستم از دانشکده و خل بازیامون بنویسم که بهتره ننویسم.چون استاد ممکنه کارشو تعطیل کنه و دیگه نیاد....رسما قاطی یه مشت دانشجوی خل و چل....![]()