تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
بی پرده بگویمت٬دلم برای چشمهات تنگ شده.برای خیسیشان.آن لحظه که غم قطره قطره میچکد از چشمهات.و شرم را قطره قطره میچکاند از چشمهام.شرم ناتوانی را.اینکه چقدر جلوی غمهات کوچکم.چقدر دستهام کمند برای لمس تنهاییت.چقدر ناتوانم در بودن.بودنی که سهم من ...

دلم شور میزند.برای تنهایی هات.برای بی کسی هات.برای غمهات.راستش "دلواپس شادمانی تو هستم..."نمیدانم دنیا نگذاشت یا "خدا زورش به بنده هاش نرسید.".که نیستی.نیستم...میدانی بی هوا دارد باران میگیرد.بی هوا دلتنگی را فرو میچکاند از مژه هام.توی تنهایی ام هم دلم هوای چشمهات را میکند.بی پرده بگویمت...

پ.ن۱:صدا میگوید:"تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم-تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم..."

پ.ن۲:امروز با آقای "حسین" حرف زده ام.به منطقی بودن دعوتم میکند.اما...راستش آدم ها از بیرون گود نگاه میکنند و فریاد میزنند "لنگش کن!!!".نمی دانند "لنگش کردن" چقدر درد دارد...

پ.ن۳:یادمان باشد شبهای قدر را.این شبها عجیب بزرگند و مهربان...اگر دلتان لرزید٬بغضتان ترکید٬اگر "بودن" اشک شد چکید از گونه هایتان٬یادتان باشد کسی اینجا محتاج دعاست...امروز "روز قدر" بود برایم....

پ.ن۴:ممنونم آیسای عزیز.همه ی فروچکیدن ها را...  

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 30 شهریور1387 و ساعت 10:35 بعد از ظهر |
patience

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 11:7 قبل از ظهر |
این روزها به این فکر میکنم که حرف آدمها چه زود انقضا میشود...و حتی خودشان هم.و حتی آرزوهایشان هم.شاید همه چیز به طرز رعب آوری دروغ باشد.نیست؟؟؟

پ.ن۱:عادت میکنیم.اما چه سخت.چه بد.چه بیهوده و شاید چه دروغ!!!

پ.ن۲:خسته شده ام از بیهودگی.خسته شده ام از تنهایی رنج کشیدن و دم برنیاوردن.معنای همراهی وفادارانه را نمیدانستم که به میمنت حضور دوستان فهمیدم! 

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت 11:46 بعد از ظهر |

دیروز وقتی داستم نماز می خوندم٬نیکان اومد کنارم نشست و گفت:«عمه نسیم!دعا یعنی چی؟».گفتم بیا بشین کنار من تا با هم دعا کنیم.دستای کوچولوشو عین من برد بالا.گفت:«چی بگم حالا؟»گفتم به خدا بگو که خدایا هیچوقت مریض نشیم.بابا مامانمون هم همیشه حالشون خوب باشه و شنگول باشن.گفت:«عمه نسیم بگم  اگه گم شدم خدا برام یه مامان و بابای دیگه درست کنه؟».گفتم خدا فقط یه بار آدمو درست میکنه.گفت:«خدا آدمو چه جوری درست می کنه؟»داشتم فکر میکردم چی جواب بدم که یهو خودش دراومد:«آهان!خدا اول آدمو نقاشی میکنه.بعد دورشو قیچی میکنه.بعدشم چوب میچینه دورش.با چوب و گل آدمو درست میکنه!!!!»راستش من وقتی بچه بودم هیچوقت همچین تصوری از خدا نداشتم.برام عجیبن این بچه ها.دنیای پیچیده ای دارن....

پ.ن۱:...!همین!

پ.ن۲:من سرسختانه به حضور همیشگی کائنات اعتقاد دارم.حتی اگر مشتی "نانسنس" بیشتر نباشد!

 

پ.ن:اولین هوای دو نفره بی تو....

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 2:33 بعد از ظهر |
 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی ،

اگر کتاب نخوانی ،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خودباوری را درخودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روز مرگی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،

یا اگربا افراد نا شنا س صحبت نکنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور وحرارت،

از احساسات سرکش،

واز چیزهائی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می کنند،

دوری کنی. ..،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگرهنگامی که با شغلت،یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگربرای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویا ها نروی،

اگر به حوادث اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی. . . 

 

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن ! امروز کاری کن !

+پابلو نرودا-ترجمه ی احمد شاملو

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 15 شهریور1387 و ساعت 6:36 قبل از ظهر |
به سوی تو می آیم تا با تو بگویم آنچه را که در درونم میجوشد و به پیش میرود.آنچه که در درونم غلیان میکند و مرا به سوی تو میکشد.آنچه دستهام را به سوی تو بلند کرده است.خدایم٬معبودم٬به تو پناه می آورم از هر شر و بدی.به تو پناه می برم از تمام آلودگی نباید ها.به تو پناه می آورم از تمام زشتی ها.از همه ی غرورها٬خودبینی ها٬پوچی ها٬بی هدفی ها.به تو پناه می برم از همه چیز.از آدم ها.از دنیاشان.از روزگار نازیبایشان.

خدایا٬دستهای انسان را کجا رها کردی که این چنین سرگردان و حیران در برهوت کائنات درمانده است؟کجا او را به خود وا گذاشته ای؟از آن لحظه ای که از عرش اعلی به زیرش افکندی تا رنج خوب ماندن را تحمل کند و به سوی تو بیاید.کجا نگاهت را ار او بر گرفتی؟کجا دستش را رها کردی؟تو که خوب میدانستی پاهاش لرزانند.دستهاش ناتوانند.تو که خوب میدانستی نمیتواند خوب بماند...

خدایا من از دست آدم ها شاکیم.آدم ها بدند.دروغند.مشتی ادعای تو خالیند.خدایا نمیگویم چرا دچارم کردی!راضیم یه رضای تو.اما خدایم سهم من از خوب بودن و خوب ماندن چه بود جز پس زده شدن!!!؟؟؟یاد راضیه می افتم که برایم نوشته بود "ایمان تو٬تو را نجات خواهد داد".و من منتظر نجات توام.راه را نشانم بده تا بپویم.خدایا من همیشه برای به دست آوردن آرزو هام تلاش کرده ام.همیشه خواسته ام و جنگیده ام....دست هام تشنه ی رحمت تواند.رحمتت را نشانم یده.حکمتت را نشانم بده...

خدایم من به صدای کائنات گوش می سپارم.صدای "سبوحٌ٬قدوسٌ٬رب الملائکه و الروح" گفتنشان را گوش می سپارم.بلکه تو را بیابم.توی تهی دستهام.توی تهی قلبم.خدایم چشم رحمتت را از من نگیر و مرا به نور خود روشنی بخش.پاسخم را بگوی.نگذار اشکهام به آزمین زنجیرم کنند.خدایا عجیب دلتنگم.عجیب برای تو دلتنگم.نگاهم کن.با من حرف بزن.از بند آدم ها برهانم.خستگیم را پناه باش.دوستم داشته باش.قدرتم عطا کن.برای تو و به عشق تو پیش میروم...

خدایم دوستت دارم...  

بعداً نوشت:به اصرار دوستان نظرخواهی را باز کرده ام...

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 12 شهریور1387 و ساعت 4:5 بعد از ظهر |
یه عالمه نوشته بودم همش پرید!!!امروز تولدمه!همین!!!!

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 1:10 بعد از ظهر |
من امروز بیست و یک ساله شدم.نه غمگینم و نه شاد....فقط میدونم که همه چیز برام تازگی داره.درست مثل زندگی....
+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |