دورباره رفت و آمد های من به دهات بالا شروع شد.دیروز توی اتوبوس یه خانومی (که فقط یه کم!!!! پیر بود)نشسته بود کنار من.هنوز اتوبوس راه نیفتاده بود که راننده کولر رو زد . هوا از خفقان در اومد و من از بوی تند سرکه و عرق مردونه نجات پیدا کردم . اما رفته رفته شروع کردم یخ زدن.و خانوم پیره با خوشحالی تمام گرفت خوابید!!!من دریچه کولر خودمو بستم اما دریچه خانوم پیره همچنان باز بود و من هم همچنان داشتم یخ میزدم.اومدم یواشکی دریچشو ببندم که وجدانم اجازه نداد.نزدیک شاهین شهر که رسیدیم سرفش گرفت.منم عین هیولای بدذات خوشحال شدم.از خدا خواسته گقتم:کولر اذیتتون میکنه؟ گفت:آره.وای خدا خیرت بده!!!! ببند این دریچه رو!مردم از سرما...من "با شاخای در اومده" پاشدم دریچه رو بستم.تعجب کرده بودم که چرا این بنده خدا زودتر نگفت مشکلشو ؟؟؟به خودم گفتم این اولین پیرزن گرمایی ای بود که دیده بودم.والا همه ی پیرزنایی که من میشناسم همواره داشتن از سرما رنج میبردن.یه خانومی رو میشناختم که تو چله ی تابستونم ژاکت میپوشید.و به قول خودش توی جهنمم میگفت سرده!خدا رحمتش کنه.نمیدونم الان کجاست الان؟سردشه یا نه اما...
پ.ن۱:این چند وقت دوستان خیلی کمک کردن.مرسی همه ی دوستان.بابت دلگرمیاتون.همراهیاتون.این چند وقت هیچی قد ایمیلای "آقای جیم ام.سی" و "خانوم نیلی" حال نمیداد.ایضا از یکی از دوستان هم که مصرانه خواسته اسمش محفوظ بمونه باید تشکر کنم.
پ.ن۲:به میمنت وجود مبارک دکتر قوام و مهندس شمس و سایر بستگان "بازمانده" بنده از خطر حذف ترم نجات یافتم...
پ.ن۳:عید فطرتون مبارک...ایشالا عروسی بچه هاتون...(از اصطلاحات گهر بار بنده در مواقع دعا نمودن.شانس آوردین پای غلمانای بهشتی (نمیدونم با قافه یا با غین) رو وسط نکشیدم.البته میشه از " خانومای حوری" هم دعوت به عمل آورد.
پ.ن4:خدایا من به وعده ی خودم عمل کردم.حالا نوبت توئه!!!!
+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت
6:6 بعد از ظهر |