تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
این روزا دلم می خواد خیلی کارا رو بکنم.دلم می خواد لباسای پسرونه بپوشم.لباسای بگی و شلخته.دلم میخواد مقنعمو در بیارم بندازم دور و به جاش یه کلاه کپ بذارم سرم.دلم میخواد موهامو عین اون روزا کوتاه کوتاه کنم.دلم میخواد از اون تی شرت گل و گشادا بپوشم که حلقه آستینش تا آرنج آدم آویزونه.دلم میخواد شبا که در خوابگاهو میبندن بزنم بیرون.توی خیابونا قدم بزنم و توی خلوت و سکوت شب شهر تنهاییمو مزه مزه کنم.دلم میخواد لنگوئجم بشه یه لنگوئج خشن مردونه.پر از فحشای آب دار.پر از بی شرمی.پر از خشونت.دلم میخواد از یه سری آدما بپرسم که آیا به روح اعتقاد دارن یا نه؟و بعد قهوه ایشون کنم.پر رنگ و متالیک...

دلم می خواد هیچ هنجاری نباشه.هنجارایی که مدام زن بودنم رو به روم بیاره.به رخم بکشه که چون زنم٬هر گاوی میتونه هر غلطی دلش خواست بکنه چون "مرده"!!!دلم نمی خواد مجبور بشم طوری بشینم که ساقای پام به هم بچسبن.دلم نمی خواد طوری راه برم انگار که دارم روی ابرای مخملی راه می رم.دلم نمی خواد طوری بخندم که هیچکی صدامو نشنوه.دلم میخواد جوری بخندم که همه دنیا صدامو بشنون.دلم میخواد فریاد بزنم.هوار هوار کنم.

من از زن بودن خودم راضیم اما یه سری هنجار را رو نمی پذیرم.به یلدا هم گفتم که فعلا همه ی عصیان مادرم٬حوا٬در من جمع شده... 

اینا حرفای یه دل پر خشونت بود.زیاد جدی نگیریدش!

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 23 مهر1387 و ساعت 1:54 بعد از ظهر |
این جا که من نشسته ام دارد صدای گیتار می آید.به گمانم پروین است.و دارد همان آوازهایی که نت هاش را از توی دفتر چه اش نگاه میکند٬میخواند.همانهایی که می آید تا با هم بخوانیمشان و هی همه شان برای من شده اند نوستالژی!!!نوستالژی همه ی روزهای دور و نزدیک.

میدانی٬از یک جایی به بعد دیگر دلم نسوخت برای خودم و همه ی لحظه هایی که فکر میکردم از دست داده ام.از یک جایی به بعد دیگر نبودم در قید اینکه چقدر از دست داده ام.و برایم مهم نبود دیگر چه گذشت.فقط مهم این بود که گذشتند همه ی آن لحظه ها.بد یا خوب...و دانستم چقدر خوب است عادت!!!عادت کردن به نبودن آدم ها.عادت کردن به تنهایی های بزرگ و عمیق.یک زمانی توی یکی از کتابهای احسان نوشته بودم که "عادت کنیم که عادت نکنیم!" اما حالا می بینم عادت کردن هم یک جور درمان است برای بعضی زخمها.درست مثل بتادین میماند.زخم را ضد عفونی میکند که چرک نکند.و وظیفه ی تو فقط این است که قشنگ رویش را ببندی که نه خونریزی کند و نه در تماس با هوا عفونی شود!همین.اولش یک کمی درد دارد ها.(گاهی اینقدر که مژه هات را خیس کند و چشمهات را نمناک.که گلوت سنگین بشود از یک چیز شیشه ای که دلت می خواهد بشکند و هی به خودت می گویی:"نه!اینجا نه!").اما خب خوب می شود.آرام آرام.ولی کاش همه ی زخم ها مثل زخم های زانوی کودکیمان بود.کاش همه درد ها مثل دردهای زمین خوردن های کودکیمان بود.آن زخم ها هیچکدام جایشان نماند.تمام شدند.و فقط بودند که یاد بگیریم چطوری دوچرخه سوار شویم.

شاید برای سوار دوچرخه ی  زندگی شدن باید روحمان هم زمین بخورد!کسی چه میداند.به هر حال زانوی روح من درد میکند.اما خب٬بتادین زده ام رویش!!!یعنی عادت می کنیم...

پ.ن:یک جایی خواندم:           Don't cry because it's over,smile because it happend.so 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 17 مهر1387 و ساعت 12:5 بعد از ظهر |

دورباره رفت و آمد های من به دهات بالا شروع شد.دیروز توی اتوبوس یه خانومی (که فقط یه کم!!!! پیر بود)نشسته بود کنار من.هنوز اتوبوس راه نیفتاده بود که راننده کولر رو زد . هوا از خفقان در اومد و من از بوی تند سرکه و عرق مردونه نجات پیدا کردم . اما رفته رفته شروع کردم یخ زدن.و خانوم پیره با خوشحالی تمام گرفت خوابید!!!من دریچه کولر خودمو بستم اما دریچه خانوم پیره همچنان باز بود و من هم همچنان داشتم یخ میزدم.اومدم یواشکی دریچشو ببندم که وجدانم اجازه نداد.نزدیک شاهین شهر که رسیدیم سرفش گرفت.منم عین هیولای بدذات خوشحال شدم.از خدا خواسته گقتم:کولر اذیتتون میکنه؟ گفت:آره.وای خدا خیرت بده!!!! ببند این دریچه رو!مردم از سرما...من "با شاخای در اومده" پاشدم دریچه رو بستم.تعجب کرده بودم که چرا این بنده خدا زودتر نگفت مشکلشو ؟؟؟به خودم گفتم این اولین پیرزن گرمایی ای بود که دیده بودم.والا همه ی پیرزنایی که من میشناسم همواره داشتن از سرما رنج میبردن.یه خانومی رو میشناختم که تو چله ی تابستونم ژاکت میپوشید.و به قول خودش توی جهنمم میگفت سرده!خدا رحمتش کنه.نمیدونم الان کجاست الان؟سردشه یا نه اما...

پ.ن۱:این چند وقت دوستان خیلی کمک کردن.مرسی همه ی دوستان.بابت دلگرمیاتون.همراهیاتون.این چند وقت هیچی قد ایمیلای "آقای جیم ام.سی" و "خانوم نیلی" حال نمیداد.ایضا از یکی از دوستان هم که مصرانه خواسته اسمش محفوظ بمونه باید تشکر کنم.

پ.ن۲:به میمنت وجود مبارک دکتر قوام و مهندس شمس و سایر بستگان "بازمانده" بنده از خطر حذف ترم نجات یافتم...

پ.ن۳:عید فطرتون مبارک...ایشالا عروسی بچه هاتون...(از اصطلاحات گهر بار بنده در مواقع دعا نمودن.شانس آوردین پای غلمانای بهشتی (نمیدونم با قافه یا با غین) رو وسط نکشیدم.البته میشه از " خانومای حوری" هم دعوت به عمل آورد.

پ.ن4:خدایا من به وعده ی خودم عمل کردم.حالا نوبت توئه!!!!  

 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت 6:6 بعد از ظهر |
تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلام ِ آبی ِ امن ِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيز  ِ هنوز  ِ من ... خداحافظ!

...

سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

مدتها بود که میخواستم این شعرو بذارم اینجا.مناسبتی نداشت.اما حالا شاید...متن کاملشو میتونید تو ادامه ی مطلب بخونید.

                       misty HIs


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 12:45 بعد از ظهر |