تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
گاهی وقتا انتظار رخداد یه معجزه است که کمک میکنه آدم ادامه بده.میگن معجزه رو آدمای ضعیف باور دارن.آدمای از همه جا در مونده.میگن هیچی بدون تلاش به دست نمیاد.اما به عقیده ی من همون خدایی که بلده حال آدمو به هر نحوی بگیره و روح آدمو قهوه ای کنه٬لابد بلده یه جوری هم به آدم حال بده.هر چند که باز هم معتقدم به اینکه آدم نباید ضعفاشو بندازه گردن خدا...نمیدونم سر گیجه های بدی گرفتم...شاید توی یه پیچ خطرناک زندگیمم.تو مرز بی اعتقادی و همینطوری بودن...  

نمیدونم اگه خدایی وجود داشته باشه مطمئنم اون بالا ها نشسته و داره به جماعت ما آدما میخنده...و با وجود دونستن ضعفایی که توی وجودمون قرار داده هی با نشون دادن aspect های مختلف از زندگی و همچنین آرزوهامون هی conflict در درونمون ایجاد میکنه.و به گمونم از این کارشم لذت میبره....هی...میبینی چه جوری طلبکارت شدم خدا؟اما بازم مخلصیم.با همین ته مونده از آرزوها...از این بدترم میتونست باشه....از این خرترم میتونستم باشم...آخه اینم پتانسیله خدا وکیلی؟؟؟؟

پ.ن:امروز به دوستم میگم میخوام برم یه باشگاه خوب.میگه آره حتما برو..."تو روحت" خوبه!!!!(منظورش برای روحت بود بنده خدا.فقط یه کم بد گفت!)

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 27 آبان1387 و ساعت 4:55 بعد از ظهر |
نمیدونم چرا تازگیا گروه سنی آدما ی دور و برم داره به طور صعودی اکید میره بالا!تازگیا یه کلی دوست پیر پیدا کردم.بعضیاشون حتی شصت و پنج٬شیش سالشونه!تو پارکی که صبحا میرم واسه ورزش کردن جمع میشن.معمولا هم همشون یه مشت آمار میگیرن و بعدشم رفیق میشن باهام.اولین سوالشونم اینه که دانشجویی؟بچه ی کجایی؟کدوم دانشگاه درس میخونی؟(دهات بالا شهر پر دانشگاهیه!انواع دانشگاه ها اعم از سراسری تا علمی کاربردی توش پیدا میشه!)

امروز صبح یه خانومه اومد پیشم و شروع کرد به خوش و بش کردن.کلی آمار ازم گرفت وبعدشم شروع کرد به حرف زدن.اینکه دخترش داره اصفهان درس میخونه و مدتهاست نیومده خونه و دلش تنگ شده برای دخترش!بنده خدا وقتی داشت حرف میزد اشک توی چشماش جمع شده بود...مدام می گفت چی میشد تو شهر خودتون بودی و دختر منم خونه ی خودمون بود!مرده بودم از این مهمون نوازی...راستش اون موقع که داشت حرف میزد یاد کدوی قلقله زن افتاده بودم.پیرزنی که میخواست بره خونه ی دخترش....آخر سر هم وقتی داشت میرفت بهم گفت خوابگاهتون کجاست؟میخوای برات غذا درست کنم بیارم؟؟؟اینقدر دلم می خواست بگم آره که نگو!برای اولین بار بود که دلم می خواست بگم آره و نگفتم...چقدر نه گفتن سخت بود!!!!دمارم در اومد.واقعا فکر کردم به اینکه اگه من خونه ی خودمون بودم و دختر اون خانومه هم خونه ی خودشون بود چی میشد...

پ.ن:کدوی قلقله زن یکی از داستانای مورد علاقه ی من بود توی بچگیام!

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 22 آبان1387 و ساعت 3:28 بعد از ظهر |

و همانطور که دارم به صدای گنجشک های توی خیابان گوش میدهم٬فکرم میرود به نظریه ی بی نهایت ها!فکرم میرود به سوالی که پرسیده بودم و جوابی که داده بود..."از بی نهایت هر چه کم کنی باز هم بی نهایت است!!!".راستش میدانستم که توی ذهن او هم علامت سوالی بود که شاید بزرگترتر آنی بود که من روی دیوار اتاقم توی خوابگاه چسبانده ام!بزرگتر از آنی که گاهی می آید توی زندگی روز مره ام و تاریک میکند همه ی دویدن هام را!همه ی تلاش کردن هام را!میشود تکرار مکرر بیهودگی!یا نه!یاد آوری مکرر عبث ها...بد است که آدم اینطوری توی بی نهایت ها محو شود...

میدانی رفیق!دیگر توی هیچ پیاده روی بارانی ای به این فکر نخواهم کرد که خیال خیس نمی شود!فعلا که خیالات ترک خورده ی ما دارند خیس میشوند!!!شاید نم اشکهایی است که در خیال باریده ام یا شاید٬انعکاس نفس های اوست که توی گوشم زمزمه میکند:"حیفه!!!!".دارد زمستان میشود...یادمان باشد چتر برداریم.شاید توی بی نهایت هم هوا بارانی باشد....    

پ.ن۱:پیاده روی بارانی٬پیاده روی طولانی٬سکوت تا بی نهایت٬آرامش چشمهاش...

پ.ن۲:باید "حرکت جوهری" ملاصدرا رو بخونم.در رد نظریه ی تناسخ آورده شده... 

پ.ن۳:این روزها بی نهایت ضربدر صفرم.یعنی مبهمم!!!دارم نقطه چین می شوم اما...

پ.ن۴:لبخند چشمهای بابا...بزرگنرین نعمت دنیاست.... 

 پ.ن۵:آقای اوباما! تبریک میگم...نه فقط به شما بلکه به همه ی رنگین پوستای دنیا....این معنای دموکراسیه...معتای آزادی... 

           to infinity

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 18 آبان1387 و ساعت 1:10 بعد از ظهر |
توی دانشکده ی ما جدیدا مد شده که هر دو نفری که با هم دوست میشن (منظورم دختر و پسره)٬میگن قضیمون جدیه!!!!حالا ما نمیدونیم که قضیه ی جدی یعنی چی و حالا جدی تا چه حد جدی که طرف میاد شیرینی هم میده.والا ما نفهمیدیم دوست پسر هم شیرینی دادن داره؟اگه داره که .....شاید قضیه ی بسته بودن محیط و کوچیک بودن دانشگاهه که بچه ها رو مجبور میکنه اینطوری باشن.از سوی دیگر حراست دانشکده هم که جدیدا شده قاطی آجیل!!!!! بسی مشکل ساز می باشد.از طرف دیگه من هنوز نمیدونم که یه پسر بیست و دو ساله(یا حتی کمتر) چطور می تونه یه قضیه ی جدی داشته باشه؟؟؟؟

پ.ن۱:جدیدا نمیدونم چرا گروه سنی آقاییون داره تنزل پیدا میکنه توی این مورد.کم کم پسر بچه های ده ساله هم آره...خدا رو چه دیدی؟

پ.ن۲:بهتره راجع بهش حرف بزنیم.باشه؟

پ.ن۳:بهنوش که هست شنگولم.بی خود و بی جهت....کاشکی هشت روز هفته کلاس داشت!یعنی شادمانی بی سبب رو میشه کنارش تجربید!

                         couples

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 15 آبان1387 و ساعت 10:41 قبل از ظهر |

بهش میگم می خوام بنویسم.یه موضوع پیشنهاد بده.با مسخرگی میگه "تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟" یا اینکه "دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟".اینا رو بنویس.خوبه دیگه؟و بعد یهو فکرمو می بره به  پنج٬شش سال قبل تر!یعنی قبل از دانشگاه.

توی دوره دبیرستان کلا از درس شیمی خیلی خوشم میومد و یکی از علایقم رشته ی "مواد" بود.رشته ای که معلم فیزیکم٬آقای "ج"٬به شدت روی "خزعبل" بودنش تاکید داشت.بعدتر "مکانیک" هم به علایقم اضافه شد.از وقتی که بحث سرعت و شتاب و اینا رو یاد گرفتم به مکانیک علاقمند شدم.هر چند که همیشه فیزیک الکتریسیتم بهتر از مکانیکم بود!(سر فیزیک ۲ هم بهم اثبات شد!).پیش دانشگاهی بودم که برادره اومد و طی یک سلسله عملیات پیچیده!!!!٬مخ بنده رو زد و به صنایع علاقمندم کرد!طوری که توی فرم انتخاب رشتم فقط مواد زدم و صنایع+رشته های گروه زبان!

آقای پدر دلشون نمی خواست من مهندس بشم!!!دلشون می خواست "زبان انگلیسی" بخونم.(که حتی همین الان هم دست از سرم بر نمیدارن و مدام میگن "بچه جون برو ارشدتو زبان انگلیسی بخون"!!!!!).منم گوش نکردم که نکردم!(بین خودمون بمونه٬ من شب امتحان موجودی ۱ داشتم به خودم فحش میدادم که چرا حرف پدرمو گوش نکردم!!!اولا هم مدام دانشگاه دهات بالا رو با شهید بهشتی مقایسه میکردم و به خودم فحش میدادم!).

نمیدونم اگه الان مهندس صنایع نبودم داشتم چه غلطی می کردم.احتمالا توی دوره های گلدوزی و خیاطی و سرمه دوزی و مکرومه بافی و آشپزی و گل آرایی و شیرینی پزی و حتی خود آرایی! و مدیریت خانواده و کودکیاری و گلهای آپارتمانی و این مدل خزعبلات مدرک معتبر گرفته بودم تا الان!شاید هم الان داشتم خیابونای پایتخت رو با برادره اينا گز می کردم و ادای آدمای خوشحال رو در می آوردم.کسی چه میدونه؟اما راضیم از این مهندس صنایع بودن.هر چند که هنوز یه ۲۴ تایی واسه پاس کردن٬ تهش مونده! 

پ.ن۱:کافه پیانو ی فرهاد جعفری رو خوندم.خیلی کتاب باحالیه.نثر رکی هم داره.در نوع خودش بی نظیره.کامنتایی توش گذاشتم که با خوندنشون از خودم خوشم میاد و می خوام قربون خودم برم!شایدم احساس "با حال بودن" بهم دست میده.کتاب ایزابل بروژ اثر کریستیان بوبن رو هم خوندم.دلم گرفت .فعلا هم کتاب پنجمین فرمان اثر پیتر سنگه بیخ ریشمه!باید بخوانیم تا نمره بگیریم!کتاب دل سگ اثر بولگاگف رو هم در دست خواندن دارم.همچنین یه سری کتاب از ژوزه ساراماگو و خوزه واسکونسلوس و براتیگان و سالینجر از نمایشگاه کتاب خریداری نموده ام که تا امروز نخوندمشون!و اونا هم توی نوبت خوندنن.دلم دوباره ناتور دشت رو می خواد.شبیه هولدن کالفیلد شدم!---»اینا همش تاثیرات "کافه پیانو"ئه! 

پ.ن۲:دلم بازی وبلاگی می خواد.کسی نیست منو به یه بازی دعوت کنه؟ 

پ.ن۳:راستی این tiny pic چه مرگشه؟کسی میدونه؟

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 10 آبان1387 و ساعت 11:5 قبل از ظهر |

استاد سر کلاس مقاومت مصالح1 میگه به بعضی فلزات اگه تا حدی نیروی کششی  وارد کنی تا وارد ناحیه ی پلاستیک بشن، مقاوم تر میشن.آقای حسین هم از بوته ها و حرارت دادن مواد در مقیاس آزمایشگاهی صحبت میکنه.راضیه از بزرگ شدن حرف میزنه.فاطمه از تجربه ها میگه.بهنوش گاهی سکوت میکنه.آذرخش گاهی نگران میشه.داداش حسین هم...حتی داوود هم با نگاهش دنبالم میکنه،مبادا تا دم دفتر اون طرفی زمین بخورم.سیمین بهت زده نگام میکنه.آرزو بهم میگه بغض لعنتیتو بشکن.نعیمه میگه اخماتو وا کن.مرجان مدام میگه چرا دپ زدی؟حمید میگه به حذف بعضی متغیرا فکر کن.میشه طرفین تساوی رو ساده کرد.بابا بزرگ همش برام دعا میکنه.حتی فندقی هم.پریوش یه دم میگه "آشلوخ"*.علیرضا دلش میگیره از دلتنگیام.اون یکی علیرضا شده آپاراتی!!!وقت پنچریم سر میرسه.عادل از این همه سکوت من تعجب زدست.دنبال آتیش پارگیام میگرده.محمود فقط سر تکون میده وقتی از کنارم رد میشه.فقط میگه تو هم؟؟؟؟منیر به سادگیام میخنده.به صداقتم.الهام هم توی فکر فرو میره.ساکته.توی دلش احساس سیمپثی میکنه.حتی شهریار هم... خدایا چرا من اینطوری شدم؟؟؟

من به این و اون چی بگم؟؟؟؟؟؟

پ.ن:جواب بعضی سوالا فقط انگشت وسط رو نشون دادنه و کمی پوزخند...!کمی سکوت و بعد بی تفاوتی.مگه آدم چقدر تحمل دروغ شنیدن و یادآوری دروغها رو داره؟؟؟

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 1 آبان1387 و ساعت 1:19 بعد از ظهر |