بهش میگم می خوام بنویسم.یه موضوع پیشنهاد بده.با مسخرگی میگه "تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟" یا اینکه "دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟".اینا رو بنویس.خوبه دیگه؟و بعد یهو فکرمو می بره به پنج٬شش سال قبل تر!یعنی قبل از دانشگاه.
توی دوره دبیرستان کلا از درس شیمی خیلی خوشم میومد و یکی از علایقم رشته ی "مواد" بود.رشته ای که معلم فیزیکم٬آقای "ج"٬به شدت روی "خزعبل" بودنش تاکید داشت.بعدتر "مکانیک" هم به علایقم اضافه شد.از وقتی که بحث سرعت و شتاب و اینا رو یاد گرفتم به مکانیک علاقمند شدم.هر چند که همیشه فیزیک الکتریسیتم بهتر از مکانیکم بود!(سر فیزیک ۲ هم بهم اثبات شد!).پیش دانشگاهی بودم که برادره اومد و طی یک سلسله عملیات پیچیده!!!!٬مخ بنده رو زد و به صنایع علاقمندم کرد!طوری که توی فرم انتخاب رشتم فقط مواد زدم و صنایع+رشته های گروه زبان!
آقای پدر دلشون نمی خواست من مهندس بشم!!!دلشون می خواست "زبان انگلیسی" بخونم.(که حتی همین الان هم دست از سرم بر نمیدارن و مدام میگن "بچه جون برو ارشدتو زبان انگلیسی بخون"!!!!!).منم گوش نکردم که نکردم!(بین خودمون بمونه٬ من شب امتحان موجودی ۱ داشتم به خودم فحش میدادم که چرا حرف پدرمو گوش نکردم!!!اولا هم مدام دانشگاه دهات بالا رو با شهید بهشتی مقایسه میکردم و به خودم فحش میدادم!).
نمیدونم اگه الان مهندس صنایع نبودم داشتم چه غلطی می کردم.احتمالا توی دوره های گلدوزی و خیاطی و سرمه دوزی و مکرومه بافی و آشپزی و گل آرایی و شیرینی پزی و حتی خود آرایی! و مدیریت خانواده و کودکیاری و گلهای آپارتمانی و این مدل خزعبلات مدرک معتبر گرفته بودم تا الان!شاید هم الان داشتم خیابونای پایتخت رو با برادره اينا گز می کردم و ادای آدمای خوشحال رو در می آوردم.کسی چه میدونه؟اما راضیم از این مهندس صنایع بودن.هر چند که هنوز یه ۲۴ تایی واسه پاس کردن٬ تهش مونده!
پ.ن۱:کافه پیانو ی فرهاد جعفری رو خوندم.خیلی کتاب باحالیه.نثر رکی هم داره.در نوع خودش بی نظیره.کامنتایی توش گذاشتم که با خوندنشون از خودم خوشم میاد و می خوام قربون خودم برم!شایدم احساس "با حال بودن" بهم دست میده.کتاب ایزابل بروژ اثر کریستیان بوبن رو هم خوندم.دلم گرفت .فعلا هم کتاب پنجمین فرمان اثر پیتر سنگه بیخ ریشمه!باید بخوانیم تا نمره بگیریم!کتاب دل سگ اثر بولگاگف رو هم در دست خواندن دارم.همچنین یه سری کتاب از ژوزه ساراماگو و خوزه واسکونسلوس و براتیگان و سالینجر از نمایشگاه کتاب خریداری نموده ام که تا امروز نخوندمشون!و اونا هم توی نوبت خوندنن.دلم دوباره ناتور دشت رو می خواد.شبیه هولدن کالفیلد شدم!---»اینا همش تاثیرات "کافه پیانو"ئه!
پ.ن۲:دلم بازی وبلاگی می خواد.کسی نیست منو به یه بازی دعوت کنه؟
پ.ن۳:راستی این tiny pic چه مرگشه؟کسی میدونه؟
+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 10 آبان1387 و ساعت
11:5 قبل از ظهر |