تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز

چقدر خوب است که هوا آنقدرا هم سرد نیست.توی هواهای سرد،آدم بیشتر احساس تنهایی می کند.بیشتر دلش از آن "بغل" ها می خواهد.از همان آغوش های گرمی که "اگر نخورده ایم،دست مردم دیده ایم"!!!!.آدم بیشتردلش از آن لبخندها می خواهد که دل آدم را می لرزاند.از آنهایی که وقتی نگاهت را به آسمان و ماه کامل تویش دوخته ای،یواشکی نثارت می شود  و یواشکی دل تو هم می لرزد و به روی خودت نمی آوری.به روی دلت نمی آوری که چقدر تنهاست.خالی است و باز هم می ترساندت آن "صاحب لبخند"...آدم بیشتر دلش یک جیب بزرگ مردانه می خواهد که دستش را بکند تویش و هی توی دستهای "صاحب جیب" دستش گرم شود.و حتی دلش هم....

اصلا توی سرما آدم بیشتر عاشق می شود.بیشتر دلش می خواهد دغدغه هایش را تقسیم کند.بیشتر دلش یک گوش دلسوز می خواهد.یک نفر که نیمه شب های ترس و تنهایی از تلفن کردن به اش نترسی.که دلت بخواهد بهش تلفن کنی و حتی لازم نباشد خجالت بکشی از اینکه بیدارش کرده ای.چون او مال توست...مال خود خودت.کسی که توی سرمای شبهای زمستانی برق چشمهاش مثل صاعقه بشود به تن سرما.و بشکند همه ی یخ درونت را.و چه دلگرمی بزرگی است همه ی اینها را داشتن...این همه ی چیزهای به ظاهر کوچک اما داغ.

چقدر خوب است که هوا آنقدرها هم سرد نیست.همه ی نداشتن ها کمتر توی ذوق می زند.بیشتر حس می کنی خدا… چقدر خوب است...

پ.ن1:خیلی خوشحالم که توی این هوای نه چندان سرد،تنها کسی که باید در حریم شخصی ام تحمل کنم،خودم هستم.تنهایی از همه بودن های زورکی بهتر است.از همه ی داشتن های اجباری لذت بخش تر است این تنهایی...آخ که چقدر هوا خوب است...آخ که چقدر تنهایم!!!

پ.ن2:زمستانها قشنگند.حتی اگر این همه خالی باشند.اگر این همه نداشتن تویشان باشد...زمستانها بهتر می شود عاشق شد...

خیلی بی ربط 1:این "کانبان" هم چیز جالبی است...مال تولید ناب و این حرفهاست...

خیلی بی ربط 2:رپِ شاهین نجفی را حتما گوش کنید.شعرهای قشنگی دارد.به عبارت دیگر "رپ" یعنی این!

 

                      lonely in coldness 

       

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 23 آذر1387 و ساعت 2:0 قبل از ظهر |

گفته بودم که دلم یه بازی وبلاگی میخواد.الهه توی وبلاگش یه دعوت عمومی کرده...ما هم جدی گرفتیم.اگه من یه ماشین زمان داشتم برمی گشتم به اون موقع هایی که قد الان نیکان بودم.حدود پنج-شیش سالگیام.و همه ی شیطنتام با پسر همسایمون٬مهدی٬ که تنها دوست اون سالام بود و همون سالا از محلمون رفتن!(کلا توی بچگی من خیلی هم بازی دختر نداشتم.همش با پسرای کوچه در حال گرگم به هوا بودم.بدم میومد فوتبال بازی میکردن.همیشه هم سر این قضیه باهاشون دعوا میکردم.یه دفعه یادمه چنان زدم تو گوش پسر دایی همین مهدی که مامانش اومد دم خونمون و چقلیمو به مامانم اینا کرد.یه دفعه دیگه هم با یه پسر دیگه دعوام شد که منجر به کتک کاری خونینی شد و مامانم بشدت منو تنبیه کرد!).رفته رفته بزرگتر شدم و بیشتر احساس دختر بودن کردم.طوریکه در سالهای آخر دبستان هم بازیام شدن افسانه و شکیبا و مرضیه!

توی پنج سالگی و حتی بعد ترش٬ظهرها و بعد از ظهرهای خونه رو خیلی دوس داشتم.ناهار درست کردنای مامان و آشپزخونه...که مدینه فاضله ی من بود.(پتانسیل یانگوم شدن رو دارما!!!).به علاوه دلم خیلی برای دوچرخم تنگ شده.همون دوچرخه قرمزیه که از برادر بزرگه بهم ارث رسیده بود!کلا دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده.واسه اونوقتی که بقیه از مدرسه برمیگشتن٬داداش بزرگه که بهم زبان انگلیسی یاد می داد٬ناهار خوردنای دور هم٬انتظار بابا رو کشیدن که از اداره برگرده٬و حتی گاه گاه حضور بی بی جون و نماز خوندناش...

بعدش میرفتم به هفده سالگیام.همیشه خدا٬حس میکنم یه چیزی روی توی هفده سالگیام گم کردم.یه حس پاک و قشنگ رو.یه بوی پاک.یه چیزی که امیدوارم دوباره تجربش کنم...هر چه زودتر.شایدم حضور اون دوسته یه نقشی توش داشت.همون دوسته که حالا دیگه نیست...

آینده هم نمیدونم...دوس دارم خودش برسه.با هیجانات خودش.فقط خدا نکنه آدم به یه جایی برسه که مدام از خودش بپرسه که خب حالا آخرش که چی؟اونوقته که دلش میخاد بره و آینده برو هم ببینه.که خب من الان توی یه همچین موقعیتی نیستم....

پ.ن:یه زمانی به یه نفر گفتم به آخرش فکر نکن.بذار شیرینی آخرشم مثل اولش غافلگیرت کنه...خنده دار اینجاست که غافلگیری تهش موند واسه خودم!!! 

time machine,me,my childhood                            

یه چیز دیگه...من هیچوقت عین دختر عکس بالایی لباس نپوشیدم 
+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 14 آذر1387 و ساعت 9:27 قبل از ظهر |
یه اتفاق خیلی خوب افتاده....فکر کنم معجزه ی زندگی من اتفاق افتاد بالاخره.امروز توی قرعه کشی مکه اسمم در اومد...اصلا باورم نمی شد.خیلی تعجب کرده بودم.الانم توی بهتم.فقط دارم گیج میزنم.احساس میکنم زمین و زمان نیستن.من نیستم.هیچی نیست.فقط خداست...خدایی که توی خطرناک ترین پیچ زندگیم دستمو گرفت و نذاشت سقوط کنم.محکم دستمو گرفت.حالا دارم باور میکنم که خدا همین جا لای شب بوهاست!(از کلمات قصار داداش بزرگ بزرگه)...باورم نمی شد که خدا نگام کرده باشه.حواسش بهم بوده باشه.تنهام نذاشته باشه.بعد این همه زجر و نبودن و بودن و غم و غربت و عذاب...یهو دستشو بندازه دور کمرم و بکشدم بالا.خدایا اگه بنده هات تنهام گذاشتن٬تو نذار.خیلی مخلصیم خدا جون.قربون اون همه لطفت.خدایا خیلی دوستت دارم

پ.ن:فقط دلتنگم و شاید تهی...کاش همه چیز هر چه زودتر یادم بره.کاش همون خدایی که امروز غافلگیرم کرد٬کاری میکرد که همه چیز رو از یاد ببرم.همه ی رنج هایی که این مدت کشیدم...

               drop to his arms   

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 5 آذر1387 و ساعت 2:51 بعد از ظهر |

خیلی نگران پرایوسی وبلاگمم!!!!!این روزا هر کی رو میبینم یه جورایی سعی میکنه در مورد وبلاگم باهام حرف بزنه.پریروز یکی از دوستام اومده میگه:تو وبلاگ داری؟میگم:آره چطور؟میگه:توی وبلاگت از من چیزی نوشتی؟میگم:ممکنه!چطور؟میگه:آخه فلانی اومده گفته این اسمی که نسیم تو بلاگش نوشته(که شبیه اسم) توئه٬تویی؟؟؟؟؟گفتم پناه بر خدااااااا.....

دوست نداشتم اینطوری بشه.اولش به پیشنهاد یکی از دوستام!!!! تصمیم به درست گردنش گرفتم.و بعد یه روز که توی سایت دانشکده توی صنعتی اصفهان داشتم وبگردی میکردم٬ درستش کردم.ساناز٬دوستم٬شد اولین پیوندم و شقایق اولین کسی بود که وبلاگمو دید.و این بود که بچه های صنعتی اصفهان شدن اولین دوستای وبلاگی من.توی کوه گشتی که عید ۸۶ با بروبکس داشتیم آدرس وبلاگم رو به آذرخش دادم و بعد هی همینطوری ادامه پیدا کرد.....تا به بچه های "ورود ممنوع٬ممنوع" رسید و آدرس وبلاگ من در سطح دانشکده پخش شد....خدا بگم چیکارت نکنه آذی....آدرس منو این طوری پخشوندی توی دانشکده و بعد هم خودت در وبلاگتو بستی!!!!!...

توی آموزشگاه هم که خدا بده برکت٬آقای "هادی" طی دادار دودور های ممتدشون به همه ی عموم فرماییدن که بنده وبلاگ دارم!(حالا هادی خفم میکنه!!!!!البته فکر کنم دیگه بعد از "قاطی مرغا شدن" نرسه بیاد این طرفا سر بزنه....).

از طرفی گذاشتن لینک وبلاگ در مقابل چشم عموم توی یکی از سایتای جک و جواد و چیپ و بیخود و مزخرف!!!!  باعث شد که دست اجانب به صفحه وبلاگ من باز بشه و ملت بیان اینجا٬سخنان نغز و گهربارمو بخونن...این دیگه خیلی حرکت عظیمی بود واقعا...بارش ذکاوت بود...

یکی نیست به این ملت بگه بابا جان حالا میاین اینجا رو میخونین به چشمم!دیگه چرا در موردش حرف میزنین؟؟؟حتی با خودم؟لجم از این در میاد که آسه میرن٬آسه میان و بعد سر بزنگاه به روی آدم میارن که آره اونجا که همچین نوشته بودی فلان....بیشتر دوس داشتم بخاطر نوشته هام اینجا رو میخوندین نه به خاطر خودم.شاید اگه منو نمیشناختین عمری میومدین اینجا....

دلم نمیخواد اینجا رو تعطیل کنم.بخاطر علاقه ی خیلی زیادی که به اینجا دارم.اگه احساس کنم که مجبورم بخاطر آدمایی که میشناسنم خیلی حرفا رو نزنم اونوقت خیلی بد میشه....

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 2 آذر1387 و ساعت 10:47 قبل از ظهر |