تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
بالاخره فندقی کوچولوی ما هم به دنیا اومد.امروز ساعت نه و پنج دقیقه ی صبح یه دختر کوچولو دنیا اومد که به من بعد ها خواهد گفت خاله...خیلی خوشحالم و در حال شکستن گردو(با دمم) می باشم....خیلی با حاله.من هیچوقت خاله نداشتم.مامان خانم من تک دخترن.بخاطر  همینم همیشه فکر میکنم که خاله داشتن خیلی نعمت بزرگیه!!!خوش به حال فندقی...(که من خالشم!).فندقی کوچولو قول میدم قول میدم قول میدم خاله ی خوبی باشم...

پ.ن۱:وقتی خبر تولد فندقی رو شنیدم٬بدون توجه به اینکه وسط دانشکده وایسادم و ملت هم از سر امتحان ام.آی.اس پاشدن اومدن٬شروع کردم بالا پایین پریدن از خوشحالی...خیلی وقت بود کسی منو این طوری ندیده بود!!!!

پ.ن۲:غلطای املاییم تصحیح شدن.

پ.ن۳:تازگیا دارم به این نتیجه میرسم که بعضیا٬خیلی خیلی خیلی پر روئن!اما به قول اون دوسته "باید نسخشونو پیچید"!!!

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 30 دی1387 و ساعت 4:55 بعد از ظهر |
زن میخنده و توی خندیدنش  یه نگاه عاقل اندر سفیهی به دخترک میندازه و میگه:"ببین دختر جون٬اینا همشون سر و ته یه کرباسن٬میخوای چیکار که اینقدر زود خودتو بندازی توی دردسر و مسئولیت؟بخدا همشون عین همن٬یکی از یکی بد تر٬سر و ته یه کرباسن.میفهمی؟"دخترک که شیطنت از چشماش میریزه٬پوزخندی میزنه و میگه:"مگه نمیگی همشون سر وته یه کرباسن؟چه بهتر که آدم کرباسشو زود تر بخره که ته طاقه گیرش نیاد!!!!"و من که شاهد این مکالمه بودم دارم به این فکر میکنم که آیا مردها واقعا همشون عین همن؟و آیا این کار درستیه که آدم کرباسشو زودتر بخره یا نه؟اصلا مردای ته طاقه چطورین؟(لابد همونطوری که دخترای ته طاقه هستن!!!!)

پ.ن۱:پناه بر خدا از زبون درازی بعضی دخترا!کجاست اون بابایی که میگفت من زبون درازم؟؟؟؟

پ.ن۲:این ترم از همیشه بیشتر به خودم فحش دادم...آخه خیلی تنبلی کردم...

پ.ن۳:کتاب "خاله بازی" اثر "بلقیس سلیمانی" رو خوندم.بد نبود...از دوتا زاویه دید بهش نگاه شده بود.کتاب "لیلی و مجنون" اثر "بهزاد نبوی" رو هم خوندم.چرت و پرت بود.اما به حقیقت نزدیک...

پ.ن۴:تازگیا مطالعات مذهبی و فلسفیم زیاد شده!خیلی خوبه که اینجا هم دوستایی پیدا کردم که میتونم باهاشون اندیشه هام رو به چالش بکشم....

پ.ن۵:چرا بابا ها اینقدر نازن؟اینقدر صداشون مهربون و انرژی بخشه؟

پ.ن۶:دارم بزرگ میشم...خیلی خوبه.دوس می دارم.

پ.ن۷:چقدر خوبه که دنیام داره خلوت میشه.خیلی آدما دارن کمرنگ تر و کمرنگ تر میشن...

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 9:50 قبل از ظهر |

کوچه علی چپ یک جایی است همین طرفها!یک کمی آن طرف تر.کافیست سرتان را کمی بچرخانید.آنقدر که بتوانید شانه ی چپتان را ببینید.همه ی آدمها یک کوچه ی علی چپ با خودشان دارند.یعنی خدا به تعداد آدمهایی که خلق کرده یک کوچه ی علی چپ هم قرار داده.یک جورهایی مثل روح است این کوچه ی علی چپ،که حتی اگر بهش اعتقاد هم نداشته باشید،وجود دارد.

شما در کوچه ی علی چپ ممکن است هزاران همسایه داشته باشید.اصلا این کوچه ی علی چپ شبیه یک کندو است.کندویی که خانه هاش شش وجهی نیستند.بلکه n وجهی اند.شما در این لانه های n وجهی با همه ی کسانی که خودتان را برایشان به کوچه ی علی چپ زده اید همسایه اید!!!!

گاهی وقت ها آنقدر دلت میخواهد  سرت را از لانه ی  nوجهیت بیرون بیاوری،به لانه ی همسایه ات سری بزنی،سلام کنی،بنشینی کنارش و آن وجه مشترک را بشکافی اش و برایش بگویی که چرا توی این کوچه،با او،آن هم سر این وجه همسایه شده ای.اما نمی توانی!هر وجه این خانه ی n وجهی یک مسئله ی n  محدودیتی هم دارد با خودش.که متغیر تصمیم آن غرور خود آدم است.که بسته به تابع هدف گاهی خوب است و گاهی بد...

بعضی وقتها هم دلت نمی خواهد از دنیای n وجهیت بیرون بیایی.آن طور که هر شب رویاهایت را مزه مزه کنی و شاید خاطره هایت را مرور.و همین کافی است برای لحظه ای خوش بودن....

میدانی به  جایی رسیده ام(یا رساندیم!)که فکر میکنم باید ساکن همیشگی این کوچه باشم.اما این را بدان گاهی وقت ها این غرور،همین غروری که همراه میشود با نمیدانم ها،با علامت سوالهای بزرگ،که تو را مجبور میکند این همه عجیب باشی و بمانی...سد میسازد.سدی که هر قدر هم دلت بخواهد نمی توانی  بشکافی اش.

پ.ن1:امید وارم گند نزنید.با هر دویتان هستم.(اینطوری فکر نکنید که یه جا میخورم،یه جا میسپرم!!!)

پ.ن2:فرشته ی 5 ساله ی آسمانم،تولدت مبارک...

پ.ن3:دوست دارم زبری گونه ی بابا را.وقت صدایم زدن.آنوقت که لبهایش آرام مینشینند روی گونه ام...

پ.ن4:تو روحت آقا گرگه.من هر وقت ماشین سبز میبینم از ترس زهره ترک میشم.

our hives

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 13 دی1387 و ساعت 4:0 بعد از ظهر |

شنل صورتی رفته بود برا مامان بزرگش خوراکی ببره.رفته بود توی اون جنگله که نزدیک اون چیز سبزست.همون که شبیه کله ی کنده شده ی یه کره است که چراغ سبز سرش روشن کردن.داشت میرفت که یهو پسر شجاع رو توی همون جنگله،همون طرفا دید.از اینکه مجبور نبود تنهایی توی تاریکی جنگل قدم بزنه خوشحال شده بود.شروع کردن با هم برن که یهو روشنایی دهکده از دور پیدا شد...شنل صورتی از دیدن اون چیز سبزه و اون دهکدهه خیلی خوشحال بود.دلش هم برا مامان بزرگه داشت پر در میاورد.

به محض اینکه پاشون رو گذاشتن توی دهکده آقا گرگه با یه ماشین سبز اومد جلو.یه نگاه معنا دار به شنل صورتی و پسر شحاع کرد و گفت:با همین؟پسر شجاع در اومد که آره.گفت چه نسبتی با هم دارین؟شنل صورتی گفت ما از تو قصه ها میایم.دوست خانوادگی هستیم.یه جورایی هم خواهر و برادریم!!!آقا گرگه بی سیمش رو در آورد و گفت مرکز مرکز...یه مورد توی جنگل هف...مشاهده میشه!!!سریع خودتونو برسونید...شنل صورتی چشماش گرد شده بودن.قلبش تالاپ تولوپ میزد.و به خودش لعنت میفرستاد که چرا این وقت شب از خونه زده بیرون...دلشم از این میسوخت که پسر شجاع سه چهار سال ازش کوچیکتر بود...جای برادر کوچیکترش بود...آقا گرگه با اون نگاه کثیف گهش سر تا پای شنل صورتی رو بر انداز کرد . گفت بچه کجایی؟شنل صورتی هم گفت ده اون طرفی.گفت اومدی ده ما درس بخونی یا ول بگردی و لا... بزنی با پسرای شجاع ده ما؟شنل صورتی خیلی عصبانی شد.خون داشت خونشو میخورد...اما هیچی نمی تونست بگه.اینجا زور زور آقا گرگه بود...اگه حرفی میرد سر و کارش با کرام الکاتبین بود...دلش نمی خاست حتی به آقا گرگه نگاه کنه.به اون چشمای گه کثیف...به اون لبخند تمسخرآمیز تهوع آور...به اون دستای لجن مال...آقا گرگه به پسر شجاع گفت چند سالته؟گفت هیجده...گفت چند سالگی بالغغغغغ شدی؟شنل صورتی کلی خجالت کشید...سرخ شد.تو دلش زن و دختر و خواهر و مادر آقا گرگه رو درود فرستاد...آقا گرگه رو نفرین کرد...آقا گرگه به شنل صورتی گیر داد که بابات میدونه الان کدوم گوری هستی و داری چه غلطی میکنی؟شنل صورتی هم با کمال پررویی گفت بعلهههه.سریع موبایلشودر آورد و تلفن کرد به مامانش...مامانش میدونست که شنل صورتی پسر شجاعو میشناسه و توی درساش کمکش میکنه...تلفنو داد به آقا گرگه...و آقا گرگه کلی مامان شنل صورتی رو سوال پیچ کرد...دست آخرم در اومد به شنل صورتی گفت از کجا معلوم که راست گفته باشین؟ تو و اون ننت...شنل صورتی اشکش در اومد.تو دلش بازم ناموس آقا گرگه رو مورد عنایت قرار داد...اما مجبور بود خفه خون بگیره...آقا گرگه به شنل صورتی گفت تو برو گورتو گم کن...اما پسر شجاع اینجا میمونه...میبریمش.شنل صورتی نمی تونست پسر شجاعو تنها بذاره.آخه پسر شجاع اومده بود که شنل صورتی از سیاهی جنگل نترسه...خلاصه...پدر پسر شجاعم خودشو رسوند(مامانشم بود)...و شنل صورتی ترس رو تو چشمای جفتشون دید...و عصیانگر شد.علیه همه اونایی که میخان خدای زشتشونو بهش تحمیل کنن.همه ی اونایی که میخان بند بسازن.میخان زندونی کنن.خدای شنل صورتی دوس داره شنل صورتیای این سرزمین همگی بخندن و شاد باشن.همه ی پسرای شجاع این سرزمین آزادی رو حس کنن.آزادی توی مسیر رشد.توی مسیر کرامت و نه هرزگی...بخدا هرزگی پشت درای بسته هیچ کاری نداره آقا گرگه...به همون خدای زشت و پلیدی که میخای به زور بهم تحمیلش کنی یه روزی میرسه که دختر خودت پشت درای بسته هرزگی میکنه و تو نمی فهمی.یه روزی میرسه که نمی فهمی از کجا خوردی...اما به گه خوردن میوفتی آقا گرگه...صبر کن.یه روزیم خنجر می افته توی دستای همه ی شنل صورتیا،همه ی پسر شجاعا...و ما همه ی گرگای این سرزمینو(که کم هم نیستن) تیکه پاره میکنیم...آقا گرگه بدجنس یه روزی میرسه که به گه خوردن می افتین همتون...منتظر باش...به چشمای خودت میبینی...صبر داشته باش...

پ.ن۱:میتونید به شنل صورتی سرنده پیتی هم بگید...

*خدایا آتیش عصیان منو به آرامش خودت خاموش کن...                 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 4 دی1387 و ساعت 11:14 بعد از ظهر |

Sir,
I'm lost, Sir,
haven't you seen me?
No.....
I was wearing a stripped dress
with a silk jacket
and a hat which I never put down.
I had a compass
which I carried with me wherever I went.
So far I haven't been lost,
accidentally today
I put down my hat
and forgot my compass.
Now
I can see colorful hats around me
and many paths in front of me.

بشfarhad abedi?

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 3 دی1387 و ساعت 12:41 بعد از ظهر |
کاش می شد کاری کرد که جلوی حرکت ثانیه ها گرفته بشه...نیاز به سکوت دارم.و سکون شاید...خیلی نا آرومم.دلم خودمو می خواد.دلم آرامش می خواد.دلم میخواد یه جایی باشم که دست کسی بهم نرسه.یه جایی که نخوام فکر کنم که آدما چی میگن و حنظورشون از گفتن یه سری حرفا چیه...اما چون میگذرد غمی نیست...

پ.ن۱:جشن شب یلدامون به خیر و خوشی برگذار شد.اما کمی تا قسمتی دهانمان از زور خستگی آسفالت شد...

پ.ن۲:سمینار "کانبان" هم عاقبت بخیر شد...

پ.ن۳:چرا با من اینجوری میکنی؟؟؟؟البته من دیگه "شکر" بخورم بخوام سر از کار بقیه در بیارم. 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 1 دی1387 و ساعت 1:4 بعد از ظهر |