بالاخره کنکورمان را هم دادیم.یعنی تمام شد.فکر میکنم تعریف خیلی مان از کنکور این باشد که "یک پدیده ای است که هر از گاه باید صورت بگیرد و شما هم به عنوان یک شهروند وظیفه شناس و متعهد،باید باهاش مواجه شوید."حالا کنکور هر چیزی میخواهد باشد.کاردانی،کارشناسی،کارشناسی ارشد و ....درست عین قبض تلفن می ماند.سرسام آور و دردناک.از آن قبض هایی که باید پرداخت كني(و اگر نکنی تلفنت قطع میشود و به بد بختی می افتی و باید بروی سراغ ایرانسل و این صحبت ها) تا داخل آدم حسابت کنند و مجبور نشوی به ایرانسل قانع شوی!!!برای اعلام موجودیت و کسب موقعیت بهتر مجبوریم هی از این ادا اصول ها از خودمان در بیاوریم تا بالاخره یک جایی هم ما را داخل آدم حساب کنند و به چشم "یک مشت دانشجوی کارشناسی،اه اه ،پیف پیف!!!" بهمان نگاه نکنند.
قبلا ها دانشجو بودن یک حرمتی داشت.دانشجو یک کسی بود برای خودش،اما این روزها حتی "ننه قمر" هم دانشجو است و دارد توی دانشگاه غیر انتفاعی "دارقوز آباد" کارشناسی "آبیاری گیاهان دریایی" اش را میگیرد!حالا بماند که ما داریم توی دهات بالا درس میخوانیم که خیلی شهر بهتری است از "دارقوز آباد" و دانشگاه هم که پایتخت گل و بلبل است و خیلی خوب است و خوش میگذرد و اینها...
راستش بیشتر دلم میخواست بجای اینکه به مدرکمان نگاه کنند،به شعورمان نگاه کنند.فکر میکنم مرض بی شعوری(خیلی بلا به نسبت مشدی) گریبان خیلی از ما ها را گرفته باشد تا الان.طرف شاگرد اول رشته ی فلان،توی یکی از سه دانشگاه اول ایران است و هنوز نمیداند که "دروغگو سگ است" و دشمن خداست و اگر دروغ بگویی خدا سنگت میکند و ایشالا که چلاق بشوی...هنوز نمیداند که آدم ها آچار و پیچ گوشتی و گریس و منیفولد!!! نیستند! آدمند.یک جایی میشکنند آخر.و بعد هم پیش خودشان فکر میکنند که خدا فرستاده شان که دیگران را مایه ی عبرت دوست و آشنا کنند و یک خدا بیامرزی بزرگ هم پشت سر امواتشان باقی می گذارند.به همین سادگی...
کاش برای شعور انسان هم دانشگاهی بود که آدم برود امتحان بدهد و هی خودش را،انسانیتش را محک بزند.ما که چشممان را به امتحانهای خدا باز نکردیم،لا اقل اینطوری می فهمیدیم که کجاییم و در چه سطحی از انسانیت قرار گرفته ایم...تازه بدتر از آن این است که در یک جایی از زندگی باید خودت را بزنی به نفهمی و بی دردی و بشوی یکی عین بقیه ی آدم ها...
ایکاش هر چه درس میخواندیم با شعور تر هم میشدیم.ایکاش شعور و تحصیلات با هم همبستگی مثبت داشتند.یا نه اصلا علت و معلول یدند.عین همان لوپ هایی که توی درس "سیستم داینامیکس" داشتیم.ایکاش یکی از همان "رینفورسینگ لوپ" ها دراین قضیه مصداق داشت...
پ.ن۱:مرده شویش را ببرند با این گندی که از خودش به جا گذاشت...جمیعا صلوات!
پ.ن۲:پری فراموشی را هم خواندم.بد نبود.اما زیاد به دل ننشست.

