تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
این پی نوشت پست قبله: 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام٬مستم

باز می لرزد دلم٬دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

آی٬نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

آی٬نپریشی صفای زلفکم را دست

و آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست 

لحظه دیدار نزدیک است....

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 25 اسفند1387 و ساعت 6:57 قبل از ظهر |

کم کم داره میرسه.اون لحظه خاص و بزرگ.اما دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم.اینقدر این چند وقته همه در موردش باهام حرف زدم که خستم کردن.اینقدر نظرای عجیب غریب شنیدم که نگو.و به این نتیجه رسیدم که خدا رو هر کدوم از ما یه جوری تعریف میکنیم.نمی تونیم بفهمیم که چیه و چه ماهیتی داره،چون عقلمون کمتر از این حرفاست.بخاطر همینم هر کدوممون قدر شعور و درک خودمون از خدایی خدا میفهمیم.و خدای من خیلی با خدای آدمای دور و برم فرق میکنه.و شاید دلیل تفاوتم با آدمای دور و برم این باشه.حرف دیگه ای ندارم.فقط یه عالمه استرس دارم.دارم میرم پیش صاحب همه خونه ها،همه دلا؛همه عقلا،همه ی فکرا...دارم میرم خونه کسی که همه ی کائنات داره براش "صبوح قدوس" میگه.یه حس راحتی توام با ترس دارم که تا حالا نداشتم.چیز دیگه ای که فکرم درگیرش بود مسئله تغییر بود.نمی دونم وقتی برگردم در درون من چی،چقدر، عوض میشه.اینقدر علامت سوالام زیاد شدن که نگو...و همیشه ی زندگی من علامت سوال بوده.از اون "خدایا چرا اینطوری شد؟" تا این "خدایا چیکار کنم؟" نمیدونم حکمت این رفتن چی بود؟نمیدونم چرا خواست که برم؟شاید چون بنده هاش بد جور دلمو شکسته بودن...

یادمه روزی که میخواستم ثبت نام کنم،همش به خودم میگفتم،نسیم؛خره،اونکه دوستت نداره.اگه میخواست تو بری که این همه بلا سرت در نمی اومد.اون موقع حتی دلم نمی خواست با پدر  و مادرم در مورد این قضیه حرف بزنم. به خودم میگفتم بی خیال،اسمت که در نمیاد.حرفشو نزن.ثبت نامو انچام دادم و دیگه بی خیال شدم.حتی روز قرعه کشی رو هم نمیدونستم.اون روز زود رفته بودم دانشکده،پشت شیشه زده بودن ساعت 12 قرعه کشی انجام میشه.خوندم اطلاعیشو.اما برام مهم نبود.حتی یادم نمی اومد که ثبت نام کردم!!!اون موقع که بچه ها داشتن میرفتن کلاس 5،که قرار بود قرعه کشی کنن،من داشتم  با شهریار حرف میزدم و همون گلایه های همیشگی بحث گفتگومون بود.(یادم که میاد به گشادی خودم خندم میگیره)...دیدم دوستم الهام هم داره میره،گفتم الهام چه خبره؟گفت قرعه کشی حجه!یهو یه چیزی درونم گفت نسیم،پاشو برو.خدا رو چه دیدی؟از رحمتش نا امید نشو.مگه تو ازش معجزه نخواستی؟شاید اینجا معجزه ی تو اتفاق بیفته.از شهریار خداحافظی کردم و اونو با همه ی تعجبش از اینکه "مگه تو هم ثبت نام کردی؟" تنها گذاشتم.(هیشکی نمی دونست که منم (با همه ی روسیاهیم) ثبت نام کردم!)اسم اول که دراومد اسم شهره دوست خودم بود.هم رشته ایم،هم ورودیم...قلبم شروع کرده بود تالاپ تالاپ بزنه...جتی سر تقلب "اصول مدیریت" هم این طوری نزده بود!(استادش خیلی خفنه آخه!!!!)یه آخونده رو هم آورده بودن.اون میخواست اسم در بیاره. دستشو داخل کیسه کرد و یه شماره در آورد.(شماره دانشجوییامون رو برگه ها بود).شماره رو آقا ی منصوری برای اینکه خیلی جو بده از "آخر به اول" خوند.دو...صفر...هشت...اینجا قلبم داشت از سینم کنده میشد.میگفتم مگه چند نفر هستن که آخر شماره دانشجوییشون عین من 802 باشه؟ و صدای آقای منصوری رو میشنیدم که ادامه میداد:هفت...هشت...یک...چهار...و اینجا صدای همهمه بلند شد که یه هشتاد و چاری دیگست...وبا الهام دوستم که کنارش نشسته بودم شروع کردیم به گریه کردن که اسم منه...84187802....این شماره دانشجویی من بود...اسم من بود.خدا منو خواسته بود.بهم پشت نکرده بود.پس اون همه بلا چی بود.اون همه غصه ها...اون همه چیزایی که دیدم...دختر مقنعه آبی...اون همه چرا...وای خدایا...یعنی من...و دیگه اشک امونم نمیداد...نمیدونم چرا این همه خاطرش برام زندست.انگار همین دیروز بوده.و چه حس خوبی دارم از مرور هزار باره این...دارم میرم.اگه بد کردم،اگه بد بودم به بزرگی خودتون ببخشیدم.حلالم کنید...

پ.ن1:دارم میرم برای دختر مقنعه آبی(که دلم میگه اسمش "مریم"ه) و تو دعا کنم.تابستون  تو رفتی،و گفتی که دعا کردی،و دعات مستجاب نشد.من دارم میرم.برای خوشبختی تو و دختر مقنعه آبی دعا خواهم کرد.امیدوارم دعای من مستجاب بشه نه اینکه مث دعای تو...

پ.ن2:خونمون به طرز افتضاحی شلوغه...دلم خیلی آرامش می خواد.دلم سکوت میخواد و ندارم...اما مجبورم تحمل کنم.بخاطر برادره... 

پ.ن3:چرا کاری کردی که اینطوری از چشمم بیفتی؟بخدا دوستت داشتم!تر زدی به همه چیز...

پ.ن4:دلم برای همتون تنگ میشه...آرزوی سال خوبی دارم برا همتون.به قول بهنوش یه سال "پر در و گوهر" را برای شما آرزومندیم...تو رو خدا سر هفت سین منو دعا کنید.من به دعای سر هفت سین خیلی معتقدم.من نمیدونم هفت سین خدا چه شکلیه،اما برای همتون دعا میکنم...اگه قابل باشم و صدامو بشنوه....

پ.ن5:برگردم بهش فکر میکنم...البته اگه یادم موند!ببخش اینهمه "ایگنورنت" بودنمو...خودت خواستی آخه!

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 23 اسفند1387 و ساعت 9:54 قبل از ظهر |
هیچی!!!همین!

پ.ن۱:فقط اومدم بگم که زنده ام.فقط سرم خیلی شلوغه.به هیچ کارم نمی رسم.فقط آرزو میکنم که ایکاش یه روز بیشتر از بیست و چهار  ساعت بود.ولی خب نیست که...

پ.ن۲:از همه ی دوستان هم ممنونم.ببخشید وقت نمی کنم سر بزنم.به محض سر خلوتیم حتما میام.

پ.ن۳:این هفته اولین جلسه ی کلاس حجمونه.هر چند که خیلی مهم نیست اما برای من خیلی مهمه!

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه 7 اسفند1387 و ساعت 7:54 بعد از ظهر |
تاریخ سفر حجمون مشخص شد.۲۶ اسفند....خیلی استرس دارم.احساس میکنم سفر خیلی خوبیه و خیلی بزرگه...از همه مهمتر اینکه لحظه ی تحویل سال پیش خانواده ام نیستم.فکر کنم در "آغوش خداوند" باشم.نمیدونم امسال کنار هفت سین خدا خواهم نشست یا نه؟فال حافظ خواهم گرفت یا نه؟آرزوهامو بلند بلند خواهم گفت یا نه؟همه چیز با هر سال فرق داره.و این خیلی خوبه.و یه کم استرس ناکه!من ۲۴ روز دیگه خواهم رفت...دور خواهم شد از این خاک غریب...(البته از نظر معنویش میگم).

خدایا من دلم میخاد سر هفت سین خودت بنشونیم.و من امسال آروم آروم آرزوهامو در گوشت زمزمه کنم.اجازه میدی؟(یاد داستان موسی و شبان افتادم!)

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 2 اسفند1387 و ساعت 9:27 بعد از ظهر |