پ.ن۱:نازنینم٬خیلی آمدم آن نوشته ای را بگذارم که اسم عطری که گفته بودی هم باشد...اما نوشته ام به دلم ننشست...
پ.ن۲:کتاب را با نوشته ی داخلش پس گرفتم...![]()
پ.ن۳:دلم یه اتفاق تازه میخاد...یه معجزه شاید...
پ.ن۴:آیا من در حال فرارم؟
پ.ن۱:نازنینم٬خیلی آمدم آن نوشته ای را بگذارم که اسم عطری که گفته بودی هم باشد...اما نوشته ام به دلم ننشست...
پ.ن۲:کتاب را با نوشته ی داخلش پس گرفتم...![]()
پ.ن۳:دلم یه اتفاق تازه میخاد...یه معجزه شاید...
پ.ن۴:آیا من در حال فرارم؟
شاید وقت آن رسیده که اعتراف کنم.اعتراف کنم به غمی که همیشه ته دلم بوده.غمی که تا ته وجودم کشیده شده و دارد با من بزرگ می شود.قد میکشد.روزمره می شود.می رود.می آید.به آدم ها سلام میکند.فریاد های شادمانه می کشد.می خندد.ادای نسیم خوشحال و سرزنده و شلوغ را در می آورد.جیغ می زند.می پرد توی هوا...و چنگ می زند ته دلم.چنگ می اندازد به گلویم.و بعد برای گمراه کردن فکرم،خاطره های بی نشانم را یادم می اندازد.و نشانم می دهد که کدام دلیل بیهوده را باید برگزید برای غمگین بودن...دیروزها.آدم هایی که رفته اند و مرده اند و نیستند.حتی آدم هایی که قرار است نباشند.جاهایی که قرار است تمام شوند.آهنگ هایی که قرار است ازشان خسته شوم و آدمهایی که باید نومیدانه دوست بدارم.
وقت آن رسیده که اعتراف کنم.اعتراف کنم که برقی که میگویند چشمهام دارد،بخاطر برندگی غمی است که کنج دلم خانه کرده است.اینکه هی دارد دلم را زخم میزند و نمک می پاشد که به زندگیم شور بدهد.و دلم را زخمی تر کند."حوا" اگر بود می گفت:این میراث من است...
باید اعتراف کنم که غمگینم.تنهام.که دلم آدم ها را نمی خواهد و هیاهوی دنیایشان را.که حالم به هم می خورد از شنیدن صداش پشت تلفن.که حالم به هم می خورد از شنیدن دغدغه هاش.حالم به هم می خورد از من که تلفن را میدارد.حالم به هم می خورد از من صبور،از من آرام،از من همیشه شاد و شلوغ.حالم به هم می خورد از این همه ای که نیستم و باید باشم.بخاطر آدم هایی که نمی فهمند دلیل این همه صبوری را...حالم به هم می خورد از این همه ادای بی دردی در آوردن.این همه گفتن "همه چیز عالی است.خوبم.خوشم."حالم به هم می خورد از این همه سر بالایی را تنهایی رفتن.سلام های گذرا و رفتن و رفتن و رفتن...
حالم به هم می خورد از این همه طعم بیهودگی لای لحظه هام.از این همه پنهان کردن خودم بخاطر آدم هایی که هر روز می بینند مرا،مبادا که بدانند درونم چه می گذرد.حالم به هم می خورد از این همه بخشیدن آدم ها.این همه بخشیدن سهم خودم به آدم ها.این همه گوش دیگران بودن.این همه مهربان بودن.این همه عادت کردن به نبودن آدم ها.خسته شده ام از ادا در آوردن.ادای نشکستن درآوردن.ادای "مهم نیست.میگذرد.سخت نمی گیرم..." .
حق دارم باشم.برای خودم باشم.ای کاش می توانستم کمی بی رحم تر باشم.بخاطر دلم.غمم.خودم.خسته ام از این همه صبوری.از این همه درد کشیدن.این همه بی دریغ دوست داشتن.خسته ام...
پ.ن1:بعد از برگشتنم یه بنده خدایی با حماقت بی نهایتش بد جور حالمو گرفت.چرا آدما اینقدر بی رحمن؟؟؟خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم.اما نشد...و نتیجش این پست شد.حیف که نمی تونم وگرنه یه چیز جانانه ای بهش می گفتم که دلم خنک شه!!!
پ.ن2:آقای "بهروز" بی نهایت شادمانم برایتان...
خب من بالاخره برگشتم.و به تازگی سرم خلوت تر شده.اول از همه عید همگی کلی مبارک.ایشالا که سال خوبی داشته باشید.ایشالا صد سال به این سالا باشه.ایشالا عروسی بشید.(می بینید که!هنوز خوب نشدم.!!!اگه توقع داشتید برم خودمو ببندم به کعبه و بگم خدایا تا منو شفا ندی(و یه بنده خدای دیگرم آدم نکنی) از جام جم نمی خورم،کور خوندید!!!![]()
در کل سفر خیلی خوبی داشتم.کلی خاطره انگیز بود.و کلی هم شاد بود.نعیمه هی می گفت سفر شادی دارید ها!اما باورم نمی شد.تا حالا اینقدر نخندیده بودم.با شهره همیشه هرهر و کرکرمون تو هوا بود.البته قراره تعریف نکنم.قراره دوتایی بشینیم تعریف کنیم.خیلی با حال بود.
برای من بهترین لحظه ها این بود که بشینم رو به روی کعبه و فقط نگاه کنم.معمولا هم روبروی ناودون طلا می نشستم.اونجا رو خیلی دوس داشتم.(و دارم) و نماز توی حجر اسماعیل که بهترین و دل چسب ترین نمازی بود که خونده بودم.خیلی به کعبه نزدیک بودم موقع نماز و به همین خاطر هم حس میکردم که صاف تو بغل خدا نشستم.(بهی آخر زیر ناودون طلا هم نماز خوندم)
کعبه همه ی آرامش دنیا رو با خودش داره.آرامشی که حتی فکر کردن بهش هم آرومم میکنه.آرامشی که وقتی سرم رو به دیوار کعبه گذاشته بودم منو در بر گرفت.و عطری که کعبه داشت...خوش بو ترین عطری بود که تا حالا دیده بودم...میگن وقتی آدم چشمش به کعبه می افته هر آرزویی کنه بر آورده میشه.اما تو اون لحظه آدم از خدا هیچی نمیخواد.فقط شاکر میشه.همه ی آرزوهاش یادش میره.و فقط دوس داره شکر کنه.
مسئله دیگه ای هم که خودش رو حسابی نشون میده مسئله شیعه بودن و ایرانی بودنمونه.من اونجا واقعا شیعه رو درک کردم.و اعتقاداتم صد برابر محکمتر شد.هر چند که شیعه گری ماها امروزه پر از تحریفه و کلی مزخرف قاطیش کردن.
مدینه غمگین ترین جای دنیاست.همه غربت دنیا،یک جا توی مدینه جمع شده.و فقط مهمان نوازی پیامبر و ائمه بقیعه که تحمل حزنش رو برای آدم آسونتر میکنه.
در کل سفر خیلی خوبی بود.خیلی خوش گذشت.همینا دیگه.این چند روزم که ماشالا همه ی فامیل یادشون افتاده بود که من وجود دارم!(کلا زیاد با فامیل بر و بیا ندارم)اینقدر ماچم کردن که لپام خیس خیسه.(تفیم کردن).
دوستام هم همین طور.یه کوه کار انجام نداده هم دارم.از خونه تکونی گرفته تا پاکنویس جزوه های دکتر هوشمند!!!
پ.ن1:مسجد شیعیان و اون اتفاقی که اونجا برام افتاد شد نقطه عطف این سفر و شاید همه ی زندگی من...
پ.ن2:همه ی آقایون و خانومایی که التماس دعا داشتن برای اینکه برم رو بروی ناودون طلا بشینم و براشون سوره انعام رو بخونم(میگن بخت رو باز می کنه.) باید بگم که شرمندم.نصفشو بیشتر نخوندم.فکر کنم یه نصف زن یا نصف شوهر گیرشون بیاد. (برای کامل شدن طرف بقیشو خودشون بخونن.رو به قبله هم بشینن) البته از هیچی که بهتره.
استغفرالله...میبینید هنوز خوب نشدم...
پ.ن3:بد نیست تعبیر نیکان رو از خونه خدا بدونید:خونه خدا عین یه جعبه سیاه گندست که چیزای زردی رو دیواراش نوشتن.عمه نسیم هم تنهایی رفته توش و مادر جون رو هم با خودش نبرده!!!