تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
دیشب برای خرید وسیله ای به دوستم تلفن کرده بودم که باهاش مشورت کنم .نمیدونستم کدوم مارک،کدوم مدل و کدوم ضمانتنامه رو انتخاب کنم.اول زنگ زدم به موبايلش اما خاموش بود.یه کلی بعد تر تلفن کردم و جواب داد.بعد از نزدیک یه ربع احوالپرسی و چرند و پرند گفتن،به محض اینکه خواستم برم سر اصل مطلب و ازش سوال کنم،موبایلش زنگ زد و کاشف به عمل اومد که دوستاش تو راهن و دارن میان دم خونشون.منم چون خیلی دختر خوبی هستم،قطع کردم و رفتم پی کارم.تا نصف شب منتظرش بودم،که تلفن کنه،اما نکرد.بهش اس.ام.اس دادم که نمیخاد تلفن کنی!اول یه فال حافظ برام بگیر،بعدشم مدل و اسم مغازه ای که میتونم اینو بگیرمو بگو!فال حافظو گرفت برام بنده خدا،اما در جواب سوالم فرمود که:"نور ال.سی.دی موبایلم لاکپشتمو اذیت میکنه.نمیذاره راحت بخوابه. امروزم از دستم ناراحت شده.نمیخام بیشتر از این اذیتش کنم...".

موندم!من عن قریب 4 ساله دوستشم.اما قد یه لاکپشتم نمی ارزم!!!خداوکیلی رفاقتای این دوره زمونه رو داری؟؟!نمیدونم،اگه یه روز خیلی تنها بشم میرم برای خودم یه pet اختیار کنم یا نه.(عین زوج یا زوجه میمونه.بلید اختیارش کنی!).و حالا اگه گرفتم آیا petام رو به دوستم که شکل و شمایل آدمیزاد داره (بلا نسبت) ترجیح میدم یا نه!اصلا pet داشتن خوبه یا نه؟

من فکر میکنم هیچوقت نتونم با یه حیوون رابطه دوستی برقرار کنم!دست زدن به حیوونا رو دوس ندارم.هر چقدرم تر و تمیز و تپل مپل باشن.ضمن اینکه فکر میکنم آدما هر چقدرم پست و عوضی و بیشرف و فلان فلان شده باشند باز هم مصاحبتشون لذت بخش تر از حیووناست!بازم آدمن.و همین دلیل ساده ایه برای دوست داشتنشون... پ.ن:شرمین عزیز،بی نهایت متاسفم برات.منو تو غم خودت شریک بدون...

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 19 اردیبهشت1388 و ساعت 9:22 بعد از ظهر |

یادم نبود که نباید به روی خودم بیاورم دلم برایت تنگ می شود.یادم نبود نباید به روی دلم نیاورم چقدر دلش گرمی دست هایت را می خواهد و داستانهای مسخره ای که از خودت در می آوردی تا بخندم!!!که به رویش نیاورم چقدر دلش می خواهد توی باران های بیقرار اردیبهشت با تو بنشیند و لانه های پرنده ها را بشمرد و حرفهایت را در مورد پرنده ها گوش کند.یادم می رود باید محکم بایستم،یادم میرود نباید خم شوم.نباید گریه کنم.یادم می رود که نباید به این فکر کنم که چقدر دلم می خواست برمی گشتم و نگاه می کردم چشمهایت را،زمانی که دستت را سر شانه ام حس کردم.به جای غرق شدن در کاغذهای مقابلم باید نگاهت می کردم و لبخند چشمهایت آرام توی چشمهایم می نشست و غرق میشد توی چشمهایم...

یادم می رود دلم نباید چیزی بخواهد.دلم نباید باران بخواهد و سجاده ام را و قرآنم را.یادم می رود که نباید دعا کنم.برای آرامشت،برای آرزوهایت،و برای اوج گرفتنت.مبادا به یاد بیاورمت...گاهی به بی رحمی زندگی فکر میکنم.به آنچه که نمی توانی داشته باشی،پشت خط قرمزها...به تنهایی ات فکر میکنم و عذابهایت.و اینکه چه سعی بیهوده ای دارم در بی تفاوت بودن،چه تلاش عبثی دارم برای  فراموشت کردن و نادیده گرفتن تو،نادیده گرفتن خودم،و همه ی بی رحمی زندگی و اینکه ادامه می یابد همه چیز.بی تو...بی من...بگذریم...

پ.ن1:همه چیز خیلی زود تموم میشه.این به آخر رسیدنا عذابم میده...دیگه نمی خوام بهش فکر نکنم که غافلگیرم کنه...حالم از غافلگیر شدن پایان به هم میخوره...

پ.ن2:کرمانشاه خیلی خوش گذشت...عاشقش شدم...خیلی قشنگ بود.

پ.ن3:خیلی خستمه...اما راضیم...شکر!

پ.ن4:توی دسته بندی آدما من جزو اقلیتی بودم که تو حسابش نکرده بودی!!!

یه پی نوشت خیلی مهم:نمیدونم چرا همه ی کسانی که این پست رو خوندن فکر کردن مخاطب این پست "همون آدمه"...در صورتی که نیست...این یه کسی دیگست.یه دوست همین دور و برا....که فقط دلم برای "ناتوانیش در داشتن" میسوزه.و هیچ حس دیگه بهش ندارم...آقای "الف" شما هم لطفا به خودتون نگیرید!!!!

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 11 اردیبهشت1388 و ساعت 4:31 بعد از ظهر |
این روزا شبیه یوزارسیف و همچنین محمود جون!!! شدم.هر هفته یه جاییم.هفته پیش تهران بودم.آخر این هفته هم دارم میرم کرمانشاه.هفته دیگه هم ایشالا٬هفت قرآن به میون٬بلا به دور٬گوش شیطون کر٬ دارم میرم استان مرکزی!(همون شهر اسمشو نیار و اینا)...کلا خیلی حال میده اما خب دلم برا خونمونم خییلی تنگ شده...هر روز آقای پدر و همچنین مامانم تلفن میکنن و میگن بچه! پاشو بیا خونه د ِ...(اینجاشو اصفهانی بخونید!)

از یه طرف دیگه هم این ترم با وجود اینکه شونزده واحد بیشتر ندارم(که تازه دو واحدشم اختیاریه و زیادی از زور خوشحالی و بی دردی  ورداشتم) هر روز تا بوق سگ کلاس دارم.از نه صبح میام دانشکده تا نه شب.یه کلی از واحدام بخاطر مهمان شدنم توی صنعتی اصفهان٬به هم ریخته و این ترم با کلیه ی ورودی ها درس دارم.غیر از صفریا البته....یکی از درسایی که برداشتم روش تولید ۲ هستش که بیچارم کرده.اسماً سه واحده اما دکتر هوشمند قد شونزده واحدمون میکشدمون سر کلاس و هی پروژه میده.تمریناش طوریه که برای حلشون باید رفت صنعتی اصفهان و  یه کلی هند بوکای متالورژی رو بالا پایین کرد آخرشم یه چیز چپر چلاق از توش در آورد.درس نقشه کشی ۲ هم که برا خودش ماجرایی داره.مهندس متقی پور که به نظرم استاد باحالیه برامون کلاس اوتوکد گذاشته!!!!البته که نقشه دو به همچین چیزی هم نیاز داره اما تعجبم از اینه که این درس برای گروه مکانیکه...اما برا بچه های مکانیک اختیاریه و برای ما ها اجباری...ای خدااااا....

از درس اصول حسابداری و طراحی ایجاد و استاد عزیزش هم که بهتره حرف نزنم...چون میشه در حد گناه کبیره و این صوبتا....

برنامه های فوق برنامم که ماشالا...ترم هشتی افتادم به فعالیت...از برنامه های شب شعر گرفته تا free discussion.تازه خبر ندارید که گروه موسیقی دانشکدمونم٬ازم میخواستن برم back up صدای خوانندشون بشم!!!!

نمیدونم کی درس بخونم.نمیدونم چیکار کنم.فقط میدونم سرم خیل شلوغه.و اینو دوس دارم.کلا خوبه همه چیز...غر غر نمیکنم دیگه..

پ.ن:یه زمانی فکر میکردم ادم نباید "کوری رو بخاطر آرامش تحمل کنه"٬اما حالا به این نتیجه رسیدم که هیچ "الاغ بیشعوری" ارزششو نداره که آدم بخاطرش آرامش خودشو به هم بزنه...شاید دیر به این نتیجه رسیدم...اما خب باز خدا رو شکر که به این نتیجه رسیدم...و ممنونم از اون "الاغ بی شعوری" که منو به این نتیجه رسوند.شاید خیلی بی رحمانه باشه گفتن این الفاظ٬اما به خودم حق میدم!!!!

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت 11:5 قبل از ظهر |