تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز
امشب خیلی آرومم.یک سال گذشت...یک سال...چقدر زود گذشت.هر چند پدرم در اومد.

خدایا ممنونم ازت.بابت همه ی نداشتن هام...

خدایا...به نخستین گام ها ی لرزان کودک خواهرم سوگند....این بار تا ته قصه را خواهم دوید...به امید تو...

خدایا خیلی دوستت دارم...  

+ نوشته شده توسط نسیم در شنبه 31 مرداد1388 و ساعت 0:28 قبل از ظهر |
فرض کنید تنها هستید توی دهات بالا(مربوط به قضیه کارورزیمه).و یکی از هم دانشکده ای های آقا هم میدونه که شما تنها هستید.شما با ایشون خیلی خیلی رو در بایستی دارید.ایشون به شما  ساعت ۷ عصر تلفن میزنن و ازتون در مورد شرکتی که میرید می پرسن!چون اتفاقی ایشون هم توی شرکت شما هستن.یک ساعت بعد ایشون به شما اس.ام.اس میدن که "برای شام پیشنهادی ندارید"؟؟؟؟و شما در حالی خندتون گرفته به این سوال جواب میدید:"من هنوز تصمیم نگرفتم چی درست کنم.اما فکر کنم املت گزینه خوبی باشه!"

یه هفته میگذره و هفته بعد ایشون اتفاقی شما رو توی دانشکده می بینن و اصرار دارن که شما رو تا یه جایی مشایعت کنن!هر چی شما میگید که نمی خواید امروز  از دهات بالا برید ایشون اصرار دارن که برید!!!بعد متوجه میشد که عروسی داییشون هم دعوتتون میکنن!!!!و میگن امروز عروسی داییمه.خوشحال میشیم تشریف بیارید!!!و شما شاخاتون میره تو  هواااا .عروسی خودشم نمی رید چه برسه به داییش!!!

هفته بعدش دارید تو خیابون راه میرید و سرتون زیره...یهو یکی میاد تو شیکمتون میگه:"هوووووو".و شما از اونجایی که آدم بسیار ترسویی هستید قلبتون وامیسته!بعد صدای هر زدن طرف میاد که میگه "ترسیدی؟؟؟" و شما نمی دونید که چطوری جلوی خودتونو بگیرید که نزنید تو گوشش!

سه شب بعدش طرف اس.ام اس میده که "ایکاش بازم میشد شما رو اتفاقی یه جایی دید!".من الان پارک سر کوچتونم....و شما از پررویی این آقا تعجب می کنید!!!!

من دارم خفه میشم از تعجب...الان شام دعوتم کرد!!!!ساعت ۱:۰۷ نصفه شب....خوبه والا!!!!!     

+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 29 مرداد1388 و ساعت 1:8 قبل از ظهر |
یه پدر نازنین دیگه هم رفت...

امروز مراسم شب هفت پدر احسان بود...   

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 0:14 قبل از ظهر |

این بار دلم هیچ نمی خواهد.نه گرمی دست کسی را میخواهم و نه نگاه مهربانش را.این بار میدانم که نباید بیاویزم به دامانی که همه امیدم را نا امید می کند.امروز نگیرم دستی را که فردا دربودنش شک دارم.نپذیرم نگاهی را که فردا به دیگری لبخند میزند.و باور نکنم اشکی را که به ظاهر از عجز فرو میچکد و فردا در غیاب من،می شود خنده ای از سر شوق...که "سادگیش را دیدی"؟!؟!

دلم نمی خواهد قرص ماه شعبان را(که می گویند عید آرزومندهاست) نگاه کنم. مدتهاست یاد گرفته ام بی آرزو زندگی کنم. یاد گرفته ام این دنیا همه چیزش بوی کهنگی می دهد.بوی دروغ میدهد.بوی ریا میدهد. و باور نمی کنم هیچ چیزش را. یاد گرفته ام که دروغ ساده ی "دوستت دارم" را باور نکنم.یاد گرفته ام دلم برای کسی تنگ نشود.

تلخ اند این لحظه ها...تهی اند این دقیقه ها...خدایا...فقط دلم یک چیز میخواهد،معجزه ای شاید.معجزه ای به اسم "فراموشی"...

پ.ن1:بعضی لحظه ها را نمی شود فراموش کرد.آتش زیر خاکستر اند بعضی خاطره ها...

پ.ن2:خونمون خیلی سوت و کور شده.جای برادره بدجور خالیه. من تا عمر دارم دستشو میبوسم.به خاطر حقیقتی که خواست بهم بگه و من نفهمیدم.

پ.ن3:دندون عقلمو کشیدم...دوباره توی همون دندون پزشکی...

پ.ن4:یک سال پیش،مرکز مشاوره انیس...اذان مغرب و نوستالژی "بسم الله..."! و اون جایی که اسمش رو گذاشتی "love zone". یادت هست؟

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 16 مرداد1388 و ساعت 0:1 قبل از ظهر |
من تازه از دهات بالا برگشتم.به محض رسیدنم پدر جان اومدن دنبالم و منو بردن به مراسم جهاز برون برادره...یعنی به عبارتی جهاز آورون....پدر پدر جدمان هم دارد جلوی چشممان تعظیم میکند که ای نوه عزیزم...خدا امواتت را بیامرزد که همش در حال فعالیت و پادویی های مختلف می باشی...

خلاصه...نمیدونم من کی قراره رنگ آرامش رو ببینم؟!اما خب خداییش تا باشه از این چیزا باشه....از این خستگیا باشه....

بقیشو بعد از عروسی مینویسم....فعلا باید برم...دارن شلوغ میکنن که کجایی دخترک...

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 11 مرداد1388 و ساعت 3:5 بعد از ظهر |
تا حالا کارم اینطوری گیر نکرد بود....آوارگی توی دهات بالا و گیر یه آدم عوضی افتادن برای گرفتن خوابگاهی که حقمه و بهم نمی دن...برای یه هفته موندن و رفتن به کارورزی آوارم کردن....اونم کی؟!!!

ای خدا....من کی از این جا خلاص میشم؟؟؟؟ترم اول رو با استاد "خ" شروع کردیم...ترم آخر رو هم با استاد "ش" داریم تموم میکنیم...یکی از یکی عوضی تر....واقعا تو این دانشگاه و (در مقیاس بزرگتر توی این مملکت)  "نمک" هم "گندیده"....پس وای به حال ما... 

پ.ن:هر چه بگندد نمکش میزنند٬وای به روزی که بگندد نمک....

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت 12:56 بعد از ظهر |