ولی اگر نخواهد او٬یکی رها نمی شود...
ممنونم خدا جونم...
از همه دوستای عزیز هم ممنونم.بابت ای میل ها٬کامنت ها٬اسمس ها و تماس هاتون...ایشالا که همیشه شاد باشید.پدر حالشون خیلی بهتره...خدا رو شکر...
ولی اگر نخواهد او٬یکی رها نمی شود...
ممنونم خدا جونم...
از همه دوستای عزیز هم ممنونم.بابت ای میل ها٬کامنت ها٬اسمس ها و تماس هاتون...ایشالا که همیشه شاد باشید.پدر حالشون خیلی بهتره...خدا رو شکر...
تازگیا چند تا کتاب خوندم که دوستشون داشتم.چند تا فیلم هم دیدم که اونا هم بد نبودن.کتاب "استخوان های دوست داشتنی" اثر "آلیس سبالد" رو خوندم.موضوع کتاب جدید بود.هر چند که قبلا کار "در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" اثز "میچ البوم" رو هم خونده بودم.اما خب با اون فرق داشت.شخصیت اصلی داستان یه دختر 14 سالست که کشته میشه و بعد از مرگ خودش مرتب پیش خانوادش میره و می بیندشون.کلا اگه می خواید صرف سرگرم شدن کتاب بخونید بهتون توصیه میکنم بخونیدش.چون کتابی نیست که فکر جدیدی رو برای شما بوجود بیاره.برای من که نیاورد.
کتاب دیگه کتاب "مادام بوواری" اثر "گوستاو فلوبر" بود.که اون هم صرفا داستان بود.هر چمد ترجمه ای که من خوندم به تمام معنای کلمه افتضاح بود.توی اون کتاب واقعا فهمیدم که چرا "آیدین" مرتب روی اسم مترجما تاکید داره.و وقتی برای خرید کتاب میریم بیرون اعصاب خوردکن میشه!اینقد بالا پایین می کنه که خسته میکنه ادمو.اما خب داشتن یه دوست کتاب خون تو این روزا غنیمت بزرگیه!
به توصیه یکی از دوستان کتاب "در کنار رود پیدرا نشستم و گریه کردم" اثر "پائولو کوئلیو" رو هم خوندم.البته برای بار دوم.یه بار دوم دبیرستان بودم که خوندمش.این بار هم دوستان برای بهبودی اوضاع و احوال بنده توصیه کردن بخونم.منم از سر حرف گوش کنی خوندمش!!! گاهی وقتا اثار کوئلیو می چسبه.هر چند که من جزو برترین ها به حساب نمی آرمشون.چند تا کتاب دیگه رو هم در دست خوندن دارم.یکی "تولیپ" نوشته "رومن گاری"که من عاشق نوشته هاشم.و دیگری "داستان هایی بر عکس" اثر "لیلا صادقی".این کتاب کتاب جالبیه و جزو معدود کاراییه که یه سی دی از خود کتاب هم روشه.برای من که خیلی جدید بود.راستش بخاطر همین سی دیش هم خریدمش!کتاب "همیشه شوهر" نوشته "داستایوسکی" هم نصفه نیمست.پیش نرفت.نگرفت منو.اما خب می خونمش.حتما!
فیلمایی هم که دیدم خیلی جدید نبودن.یکیش "بیمار انگلیسی" بود.که خوشم اومد ازش.هم بخاطر ژولیت بینوش و هم بخاطر کل رومنسی که توی داستان هست.عشقش از نوع عشقای جالب بود!!!یه جایی توی فیلم هست که صدای اذان میاد.و اینش برای من خیلی جالب بود.حس خوبی بهم داد.فیلم دیگه "the game " بود و فیلم جالبی بود.اصلا خنده دار نبود اما من کلی خندیدم.از سر درگمی این یارو خوشم می اومد.و این که همه سر کارش گذاشته بودن تا "prevent him of being an asshole"!!!.خیلی جالب بود برام.فیلم "taken" رو هم برای بار بیستم دیدم.کلا با داستان فیلم خیلی حال میکنم.بیکاریم دیگه!هی میشینیم فیلم و کتاب و اینا استاد میکنیم!
پ.ن۱:چرا آلبوم جدید شجریان(اورجینالشو میگم) هیچ جا پیدا نمیشه؟
پ.ن۲:اینا همه دیدگاه های یه آدم معمولیه.که نه تو ادبیات خبره است نه تو هنر!و فقط به عنوان یه آدم معمولی هم داره نگاه میکنه.هیچ سعی ای هم برای عادی نبودن نداره!
پ.ن۳:چقدر حس آزادی دارد نفس کشیدن در هوایی که از هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است!!!
شب نوزدهم این خانوم به همراه سایر دوستان تصمیم گرفتن برن احیا.و نمی دونم چرا به سرش زد که از "ز" یه چادر قرض بگیره و با چادر بره دانشکده!!! "ز" هم یکی از چادراشو داد به این دوستمون و رفتن!در حین مراسم این دوستمون تصمیم میگیره بره آب بخوره.توی راه پله٬دو تا از پسرای شیطون می بیننش.و بهش میگن:"قبول باشه خانوم "ه"!" و این دوستمون هم از ته دلش با تمام وجود میگه:"کوفت!"...
ماجرا به همین جا ختم نشد.وقتی رفته رفته واژه "قبول حق باشه" رو موقع عصبانیت از دهان آقایون می شنیدیم کلی تعجب می کردیم.خدایاااا این "قبول حق باشه"یعنی چی؟؟؟گذشت تا موقع تعطیلات عید.دقیقا روزی که می خواستیم خداحافظی کنیم و برگردیم خونه هامون٬یکی از همون پسرا بهم گفت که شما شب عید "قبول حق باشه ی تبریزی" می خورید؟؟؟و اونجا بود که دوزاری بنده افتاد که قبول حق باشه یعنی "کوفت"... و مدتها تو سوییت ما هم برای گفتن لفظ کوفت از این کلمه ها استفاده می شد.
هر چند که تا سال چهارم الفاظی مثل "صلوات" به جای "تو روحت" و دروغگو چیه؟!" به جای "دروغگو سگ است!" و "بیبین کارادا" و "کارت خیلی زشت بود" به جای "قهوه ایش کردی" استفاده شد.بیشتر این واژه ها با خلاقیت بنده خلق گردیده است.
پ.ن۱:دیدین چقد پستام با هم کنتراست دارن؟؟؟به قول یکی از استادام٬ واقعا در حال گذار از جوانی به میان سالی هستم!!!!!!نمی دونم بیست و دو سه سالگی می شه میان سالی یا نه؟!
پ.ن۲:واقعا قبول حق باشه.ما رو هم دعا کنید.
پ.ن۳:یک پستی در باب اوضاع اخیر نوشته ام.شک دارم به گذاردنش.باید کمی تعدیل اش کنم.درست مثل رییسمان آقای "ق".
امشب برای هم دعا کنیم...
چند شبه که مدام خواب دانشگاه و بچه ها رو میبینم.خیلی دلم برای همه تنگ شده.برای همه بچه ها و حتی در و دیوارای دانشکده...یادش بخیر...تصمیم دارم یه سری مطلب زنجیره ای پیرامون دانشکدمون بنگارم.
سال اول،سال صفری بودن،سال تو ذوق خوردن،دل به هم خوردگی از زندگی خوابگاهی،افتادن ریاضی 1 چهار واحدی که گند زد به روحیم...(و بعدا خیلی خوب شد برام.پایم خیلی قوی شد.طوریکه سال بعدش توی صنعتی اصفهان برای بچه ها رفع اشکال می کردم.)
سال اول ما یه خوابگاه 4 طبقه داشتیم که مسئول نداشت.طبقه چهارم استادامون زندگی میکردن.از قضا چندتا استاد مجرد هم داشتیم که سر و گوششون کمی می جنبید.آقای دکتر"ب.خ"...همش نصفه شب پا می شد می زد بیرون.یه شب با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم ببینیم کجا میره!7 تایی(سوییتمون 7 نفر بود) با زیر شلواری و مانتو و روسری زدیم بیرون.(زیر شلواری صورتی معروف!) تو پیچ کوچه وایسادیم و نگاه کردیم ببینیم کجا میره.بد جنس فهمید.وسط راه برگشت.ما همه سریع دویدیم سمت خوابگاه و درو بستیم...بهی تو کوچه جا موند.در رو بستیم روش!!!و حالا اومدن استاد همان و دیدن بهی با اون وضع هم همان...
یه شب دیگه "ل" و "الف" داشتین با کپسول آتش نشانی به بچه های سوییت بغلی حمله می کردن.ساعت 12 شب بود.تقریبا همه خواب بودن.جز ما 15 تا(با بچه های سوییت بغل خیلی جور بودیم.روی هم رفته 15 تا می شدیم)کلی جیغ و داد کردن.یهو دیدن از بالا صدای داد مردونه میاد.و بعد هم صدای کفش...همه فرار کردن تو سوییتا.دکتر شادروان بود!!!اومد اول در سوییت ما رو زد.بچه ها درو باز نکردن.در سوییت بغلی رو زد بچه های اون طرف هم باز نکردن.من داشتم مسواک می زدم."ل" اومد گفت نسیم بیا برو در رو باز کن...تو رو خدا...منم کف خمیر دندونا رو قورت دادم.چادر انداختم سرم و رفتم دم در...دکتر کلی داد زد سرم.بعدش وقتی اومدم تو دیدم بچه ها یه نگاه بهم کردن و زدن زیر خنده...قاطی کرده بودم از دستشون...گفتن برو به خودت یه نگاه بنداز...رفتم و دیدم ای بابا...دور دهنم پر کف خمیردندون بود.حتی تا چونمم اومده بود...و دکتر بخاطر همین بی نزاکتی بنده بیشتر عصبانی شده بود...
اگه بخوام بگم خیلی بیشتر از این میشه...توت خوردنای نصف شبمون،عروسی ای که حتی حلقه و کارت عروسی و عاقد (بنده عاقد بودم!!!) هم داشت،اسمایی که رو پسرامون میذاشتیم(راستی آقای مسعود ما به شما میگفتیم حاج آقا! البته سال اول فقط...)،استادا رو مسخره می کردیم،اداشونو در میاوردیم،"آقا تپله" که لج هممونو در میاورد،"اتی" که با الهام سر تاکسی سوار شدن کلی خاطره داریم ازش،آقای ثمری،نصف خنده هامون بخاطر اون بود..."روباه پیر"،"امام تعطیل" یا "کپک"،"عمو بهروز"،"مَمِد"،"درویش" یا "بن لادن"،"والاس و گرومیت"و...آهنگایی که گوش میدادیم."هوای حوا"ی ناصرعبداللهی و"آلاله" شهرام.ک،سیروان خسروی...شام خوردنای 15 نفری،قردادنای بیخودی...ادای پسرا رو در آوردن...وای..چقدر خاطره...
با همه بدیاش خیلی خوب بود.کلی بزرگ شدیم.کنار هم خندیدیم،گریه کردیم...
پ.ن:خداوندا...در این روزهای ماه مبارک رمضان من و دوستانم را ببخش...
بعضی وقت ها لازم است بی آنکه آنقدر ها دلت بخواهد،یک جایی دستی را رها کنی.لازمست راهت را عوض کنی تا همراهت همیشه همین قدر قشنگ باقی بماند.نمی دانم چرا اما یک جایی میرسد که آدم ها باید با هم توافق کنند که جدا شوند از هم.تا رابطه انسانیشان رنگ و بوی عادات پوسیده متعفن نگیرد.تا شنیدن صدایش تکراری نشود.تا دلتنگیشان برای هم عادت نشود.یک جایی هست که اگر از آن یک قدم جلوتر بروی همه قشنگی های پشت سرت را نابود میکنی.همه همراهی ها نادیده گرفته میشوند.و باقی نمی ماند خاطره خوش آن روزها.آنوقت قیافه ات حق به جانب میشود و خیلی راحت تر از آنچه فکرش را کنی،میگویی:"من که نمی خواستم!شد دیگه!تقصیر من نبود.اصلا حقشه...به من چه؟؟!!"و همینش زشت و غمناک است.
یادم نمی آید به چه کسی گفته بودم که برای همیشه بودن گاهی لازمست نباشی،یا کم باشی.گای وقت ها همین کم بودن ها یا نبودن ها آدم را خواستنی تر می کند.بهنوش شاید درست میگفت که باید دلت برای آدم ها تنگ شود تا بیشتر از مصاحبتشان لذت ببری.اما من به چیز دیگری هم فکر می کنم.گاهی فاصله ها آنقدر زیاد می شوند که دیگر به هم رسیدن گاه گاه و نوشیدن یک فنجان قهوه و پرچانگی های دخترانه پشت تلفن و خندیدن به آدم های خیابان را نمی توان.گاهی وقت ها آدم ها وقتی شکل دغدغه هایشان عوض شود نزدیک شدنشان سخت تر میشود.جایی خواندم که دوستی یا عشق یا هر چیزی از این دست ،به مرور زمان شکلش عوض می شود.و باید راه های تازه ای برای ابراز آن پیدا کرد.راهی که نباید از ویرانه های عادت بگذرد...
دلم برایت تنگ میشود...دلم برای آن دخترک ساده دل آن روز ها تنگ میشود...دخترکی که تمام لذت روزهایم با او معنی میشد...پیاده روی های طولانی،خنده های ممتد،و گاه سرگردانی هایی که گریبان مرا می گرفت و تو را دیوانه می کرد.بیهوده،دلم برای دخترکی که ماه هاست دور است و دوری می کند تنگ شده...
من دلم یک دوستی می خواهد که با او خیابان ها را گز کنم و بیخودی بخندم.دلم از آن مکالمه های طولانی می خواهد که به ریش زمان و زمین بخندم.دلم کافه نشینی های طولانی و بیرون رفتن های دیروقت می خواهد...آره...من دلم یک دوست می خواهد.همین جوری...
پ.ن۱:دوستان توجه داشته باشند که عنوان مطلب هیچ ربطی نداره...
پ.ن۲:همیشه این خود آدم نیست که میگه خداحافظ.گاهی وقتا مجبوری بگی خداحافظ.این جبر بعد از اتمام دوره دانشجویی عجیب حس میشه...
پ.ن۳:مینو خانوم بفرمایید![]()
راستی طعم پشت کنکور موندن چه جوریه؟؟؟؟
به قول سید علی صالحی٬حرف ما بسیار٬وقت ما اندک و آسمان هم که بارانی است....
ممنونم از همه ایمیلاتون٬اسمساتون و تبریکای تلفنی و حضوری و حتی کامنتی!!!!
![]()
بعدا نوشت:فیلتر شکنم کار نمیده...مدتهاست تو فیس بوک نرفتم....راهکاری ندارید؟؟؟؟![]()