تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز - وقتشه...

شاید وقت آن رسیده که اعتراف کنم.اعتراف کنم به غمی که همیشه ته دلم بوده.غمی که تا ته وجودم کشیده شده و دارد با من بزرگ می شود.قد میکشد.روزمره می شود.می رود.می آید.به آدم ها سلام میکند.فریاد های شادمانه می کشد.می خندد.ادای نسیم خوشحال و سرزنده و شلوغ را در می آورد.جیغ می زند.می پرد توی هوا...و چنگ می زند ته دلم.چنگ می اندازد به گلویم.و بعد برای گمراه کردن فکرم،خاطره های بی نشانم را یادم می اندازد.و نشانم می دهد که کدام دلیل بیهوده را باید برگزید برای غمگین بودن...دیروزها.آدم هایی که رفته اند و مرده اند و نیستند.حتی آدم هایی که قرار است نباشند.جاهایی که قرار است تمام شوند.آهنگ هایی که قرار است ازشان خسته شوم و آدمهایی که باید نومیدانه دوست بدارم.

وقت آن رسیده که اعتراف کنم.اعتراف کنم که برقی که میگویند چشمهام دارد،بخاطر برندگی غمی است که کنج دلم خانه کرده است.اینکه هی دارد دلم را زخم میزند و نمک می پاشد که به زندگیم شور بدهد.و دلم را زخمی تر کند."حوا" اگر بود می گفت:این میراث من است...

باید اعتراف کنم که غمگینم.تنهام.که دلم آدم ها را نمی خواهد و هیاهوی دنیایشان را.که حالم به هم می خورد از شنیدن صداش پشت تلفن.که حالم به هم می خورد از شنیدن دغدغه هاش.حالم به هم می خورد از من که تلفن را میدارد.حالم به هم می خورد از من صبور،از من آرام،از من همیشه شاد و شلوغ.حالم به هم می خورد از این همه ای که نیستم و باید باشم.بخاطر آدم هایی که نمی فهمند دلیل این همه صبوری را...حالم به هم می خورد از این همه ادای بی دردی در آوردن.این همه گفتن "همه چیز عالی است.خوبم.خوشم."حالم به هم می خورد از این همه سر بالایی را تنهایی رفتن.سلام های گذرا و رفتن و رفتن و رفتن...

حالم به هم می خورد از این همه طعم بیهودگی لای لحظه هام.از این همه پنهان کردن خودم بخاطر آدم هایی که هر روز می بینند مرا،مبادا که بدانند درونم چه می گذرد.حالم به هم می خورد از این همه بخشیدن آدم ها.این همه بخشیدن سهم خودم به آدم ها.این همه گوش دیگران بودن.این همه مهربان بودن.این همه عادت کردن به نبودن آدم ها.خسته شده ام از ادا در آوردن.ادای نشکستن درآوردن.ادای "مهم نیست.میگذرد.سخت نمی گیرم..." .

حق دارم باشم.برای خودم باشم.ای کاش می توانستم کمی بی رحم تر باشم.بخاطر دلم.غمم.خودم.خسته ام از این همه صبوری.از این همه درد کشیدن.این همه بی دریغ دوست داشتن.خسته ام...

پ.ن1:بعد از برگشتنم یه بنده خدایی با حماقت بی نهایتش بد جور حالمو گرفت.چرا آدما اینقدر بی رحمن؟؟؟خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم.اما نشد...و نتیجش این پست شد.حیف که نمی تونم وگرنه یه چیز جانانه ای بهش می گفتم که دلم خنک شه!!!

پ.ن2:آقای "بهروز" بی نهایت شادمانم برایتان...

+ نوشته شده توسط نسیم در دوشنبه 17 فروردین1388 و ساعت 4:15 بعد از ظهر |