حرفی برای گفتن ندارم.فقط میدانم که دارد به انتها میرسد همه ی لحظه های با هم بودن...غمگینم از پایان گرفتن همه چیز و شادمانم از شروعی تازه و میترسم از ندانستن هیچ چیز فرداها...
پ.ن۱:نازنینم٬خیلی آمدم آن نوشته ای را بگذارم که اسم عطری که گفته بودی هم باشد...اما نوشته ام به دلم ننشست...
پ.ن۲:کتاب را با نوشته ی داخلش پس گرفتم...![]()
پ.ن۳:دلم یه اتفاق تازه میخاد...یه معجزه شاید...
پ.ن۴:آیا من در حال فرارم؟
+ نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه 27 فروردین1388 و ساعت
9:56 قبل از ظهر |

