تبليغاتX
يك پنجره برای پرواز - یادم میرود...

یادم نبود که نباید به روی خودم بیاورم دلم برایت تنگ می شود.یادم نبود نباید به روی دلم نیاورم چقدر دلش گرمی دست هایت را می خواهد و داستانهای مسخره ای که از خودت در می آوردی تا بخندم!!!که به رویش نیاورم چقدر دلش می خواهد توی باران های بیقرار اردیبهشت با تو بنشیند و لانه های پرنده ها را بشمرد و حرفهایت را در مورد پرنده ها گوش کند.یادم می رود باید محکم بایستم،یادم میرود نباید خم شوم.نباید گریه کنم.یادم می رود که نباید به این فکر کنم که چقدر دلم می خواست برمی گشتم و نگاه می کردم چشمهایت را،زمانی که دستت را سر شانه ام حس کردم.به جای غرق شدن در کاغذهای مقابلم باید نگاهت می کردم و لبخند چشمهایت آرام توی چشمهایم می نشست و غرق میشد توی چشمهایم...

یادم می رود دلم نباید چیزی بخواهد.دلم نباید باران بخواهد و سجاده ام را و قرآنم را.یادم می رود که نباید دعا کنم.برای آرامشت،برای آرزوهایت،و برای اوج گرفتنت.مبادا به یاد بیاورمت...گاهی به بی رحمی زندگی فکر میکنم.به آنچه که نمی توانی داشته باشی،پشت خط قرمزها...به تنهایی ات فکر میکنم و عذابهایت.و اینکه چه سعی بیهوده ای دارم در بی تفاوت بودن،چه تلاش عبثی دارم برای  فراموشت کردن و نادیده گرفتن تو،نادیده گرفتن خودم،و همه ی بی رحمی زندگی و اینکه ادامه می یابد همه چیز.بی تو...بی من...بگذریم...

پ.ن1:همه چیز خیلی زود تموم میشه.این به آخر رسیدنا عذابم میده...دیگه نمی خوام بهش فکر نکنم که غافلگیرم کنه...حالم از غافلگیر شدن پایان به هم میخوره...

پ.ن2:کرمانشاه خیلی خوش گذشت...عاشقش شدم...خیلی قشنگ بود.

پ.ن3:خیلی خستمه...اما راضیم...شکر!

پ.ن4:توی دسته بندی آدما من جزو اقلیتی بودم که تو حسابش نکرده بودی!!!

یه پی نوشت خیلی مهم:نمیدونم چرا همه ی کسانی که این پست رو خوندن فکر کردن مخاطب این پست "همون آدمه"...در صورتی که نیست...این یه کسی دیگست.یه دوست همین دور و برا....که فقط دلم برای "ناتوانیش در داشتن" میسوزه.و هیچ حس دیگه بهش ندارم...آقای "الف" شما هم لطفا به خودتون نگیرید!!!!

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه 11 اردیبهشت1388 و ساعت 4:31 بعد از ظهر |